مسئلۀ هویت یکی از بحث‌انگیزترین گفتمان‌ها در میان افغانستانی‌های مهاجر است ؛ موضوعی که گاه چنان حساس و ناموسی میگردد که ، کوچک‌ترین پرسش یا تردید دربارۀ آن به‌مثابۀ خیانت ، انحراف یا وابستگی به بیگانه پنداشته می‌شود . تأکید افراطی بر اصالت بی‌قیدوشرط هویت خویش و نفی کامل هویت دیگران ، بازار پُرجنجالی را می‌سازد که نخبگان فکری کشور نیز – خواه از سر آگاهی و خواه به اجبار – به درون آن کشیده می‌شوند . پایان این جدال‌ها معمولاً شکستن کاسه‌وکوزه‌ بر سر یکدیگر و جدایی همراه با بیزاری است . هنگامی که مناقشۀ هویتی در حصار تبار محدود بماند ، با بازی‌ بی‌پایان و فاقد برنده مواجه می‌شویم . از همین‌جا پرسش اصلی شکل می‌گیرد که : هویت چیست و ریشه‌های این نزاع تا کجا گسترده‌اند ؟

هویت از بنیادی‌ترین مفاهیمی است که در علوم انسانی و اجتماعی به‌منزلۀ شالودۀ فهم فرد و جامعه طرح می‌شود . در معنای عام، هویت بیانگر مجموعه‌ای از ویژگی‌ها ، ارزش‌ها ، باورها و تعلقاتی است که فرد یا گروه براساس آن‌ها خویشتن را تعریف کرده و از دیگران متمایز می‌سازد . این مفهوم اما تک‌بُعدی نیست ؛ هویت هم جنبه فردی دارد و هم بُعد جمعی ، و از همین رو پرسش از چیستی و چگونگی شکل‌گیری آن از دیرباز موضوعی مرکزی در مباحث معرفت‌شناختی و فلسفی بوده است .

از منظر معرفت‌شناسی، هویت امری ثابت و ازپیش‌داده‌شده نیست ، بلکه پدیده‌ای سیال ، چندلایه و متکثر است که فهم آن نیازمند رویکرد میان‌رشته‌ای  هم میگردد . انسان‌شناسان ، روان‌شناسان ، جامعه‌شناسان فیلسوفان و در فرهنگ ما بیشتر شاعران ، هریک از چشم‌انداز خود سازوکارهای شکل‌گیری هویت را تحلیل می‌کنند و از این رهگذر  مرزهای شناخت آن را توسعه می‌دهند . مولفه های تشکل هویت از نخستین لحظات زندگی انسان آغاز می‌شوند : خانواده و تربیت ، زبان و نظام ارتباطی ، آموزش رسمی و نهادهای فرهنگی ، دین و ایدئولوژی ، ساختارهای سیاسی و حقوقی ، رسانه‌ها و تجربه‌های زیسته « همچون وابستگی منفعت آور شراکت در قدرت یا  تبعیض ، رانده‌شدگی و مهاجرت » همگی در ساخت و بازتعریف هویت نقش دارند .

رابطۀ هویت و فرهنگ پیوندی بنیادین و جدایی‌ناپذیر است . فرهنگ همچون بستری معنایی و نمادین ، میدان اصلی تعریف هویت را فراهم می‌آورد . ارزش‌ها، سنت‌ها، اسطوره‌ها و نمادها در لایه‌های فرهنگ نهادینه می‌شوند و فرد یا گروه هویت خود را در آینۀ همین فرهنگ بازمی‌یابد . بااین‌حال فرهنگ نیز از طریق بازتعریف مداوم کنشگران اجتماعی دچار تحول می‌گردد؛ بنابراین رابطۀ هویت و فرهنگ رابطه‌ای دوسویه و پویاست .

پرسش دیرینه این  است که آیا هویت ماهیت زیستی دارد یا فرهنگی . بی‌تردید برخی مؤلفه‌های بیولوژیک – مانند جنسیت یا ویژگی‌های جسمانی – می‌توانند در شکل‌گیری هویت نقش داشته باشند، اما بخش تعیین‌کننده و پایدار هویت، ماهیتی فرهنگی–اجتماعی دارد . زبان نمونه‌ای روشن از این واقعیت است : زبان نه‌تنها ابزار بیان هویت ، بلکه خالق و حامل آن است . هویت‌های قومی  غالباً در پیوند با زبان شکل می‌گیرند و تغییر یا تحمیل زبان می‌تواند هویت‌های بومی را تضعیف یا تقویت  نماید .

ایدئولوژی نیز نقشی بنیادین در سازمان‌دهی هویت دارد . هر ایدئولوژی با عرضه مرزهای ارزشی و معنایی ، افراد و گروه‌ها را قادر می‌سازد که خود را در مقایسه با جهان و «دیگری» تعریف کنند . نظام سیاسی نیز از رهگذر آموزش ، قوانین ، رسانه‌ها و سیاست‌های هویتی ، نقشی مستقیم در تثبیت یا بازسازی هویت ایفا می‌کند . تلاش دولت‌های مدرن در قرن بیستم برای ایجاد «هویت ملی» یکی از روشن‌ترین نمونه‌های این مداخله است .

هویت ملی تعریفی جمعی است که مردمان یک سرزمین را به منزلۀ ملت متحد می‌سازد. زبان ، حافظۀ تاریخی، سرزمین  ، نمادهای ملی و اقتصاد جمعی ارکان اصلی این هویت‌اند . ناسیونالیسم در این معنا تلاشی برای تحکیم هویت ملی و تمایز آن از هویت‌های رقیب – قومی، دینی یا فراملی – است. ناسیونالیسم گاه مسیر مدنی و فرهنگی را می‌پیماید و به میثاق شهروندی می رسد و گاهی هم به تبارگرایی فروکاسته می‌شود ؛ جایی که هویت به خون، نژاد، تبار ، زبان یا دین محدود میگردد  بستر منازعات دوامدار هموار شده می‌تواند . تجارب تاریخی مانند  فاشیزم هیتلری ، جدایی پاکستان از هند، نسل‌کشی رواندا ، منازعه امروزین سودان و تجزیه یوگوسلاوی نمودهایی روشن از قرائت‌های نژاد ،  تبار ، دین یا زبان محور  از هویت‌اند .

از منظر تاریخی ، هویت محصول حافظۀ جمعی و مسیر شکل‌گیری یک جامعه است ، حال آنکه از منظر فرهنگی بر زبان ، دین ، هنر و نمادها استوار می‌شود . میان هویت داخلی (تعریفی که فرد یا جامعه برای خود قائل است ) و هویت بیرونی ( تعریفی که دیگران یا قدرت‌های خارجی بر او اعمال می‌کنند ) نیز تمایز وجود دارد. استعمار نمونه‌ای روشن از مداخلۀ بیرونی در بازتعریف هویت است: تحمیل زبان بیگانه ، تغییر نظام آموزشی و تحقیر فرهنگ بومی که در سه سده اخیر به گسترش زبان‌های انگلیسی اسپانیایی و فرانسوی انجامید ، نمونه های برجسته از این نوع مداخله اند . در هندوستان تحت استعمار ،  زبانهای بومی در سطح گویشهای غیر علمی و ناکارآمد تقلیل داده شد و جای آن را افتخار انگلیس حرف زدن گرفت . نخبگان سیاسی هند سعی میکنند این جریان دگرگون شود ، نخست‌وزیر کنونی هند، نرندرا مودی، یادآور شد که « روزی فرا خواهد رسید که مردم هند از سخن گفتن به انگلیسی شرم خواهند کرد.»

رابطه هویت و ملت نیز دوگانه است ؛ هر ملت صورتی از هویت جمعی است ، اما هویت همواره از ملت فراتر می‌رود . هویت می‌تواند قومی ، دینی یا جهانی باشد و مرزهای آن از حدود سرزمینی عبور کند . تجربه جهانی نشان می‌دهد که یکنواختی قومی شرط ملت شدن نیست ؛ تنها چهار درصد کشورهای جهان خود را تک قومی تعریف میکنند (  جاپان ، پولند و ایسلند ) و ۹۶ درصد دیگر از هویت‌های دو یا چندقومی ترکیب شده اند .

از دیدگاه مارکسیستی، هویت بیش از هر چیز بر موقعیت طبقاتی و مناسبات تولیدی استوار است ، در حالی‌که رویکردهای فرهنگی بر زبان، دین ، عرف و ارزش‌های اجتماعی تکیه دارند . هویت دینی بر ایمان ، شریعت و تعلق به امت استوار است. در برابر آن ، هویت ملی بر پیوند با دولت–ملت، و هویت جهانی بر ارزش‌های فراملی همچون حقوق بشر  ، صلح ، و حل مشکلات زیست محیطی بنا شده اند .

هویت‌شناسی دانش یکدست نیست و تعاریف آن همواره با تضادهای بنیادی و فرعی روبه‌روست . تضادهای بنیادی همچون تعارض میان هویت ملی و قومی ، کارگری  و سرمایه‌داری ، دینی ، تباری یا زبانی، پیوسته بازتعریف می‌شوند و بستر نزاع‌ها و پیوند های جدید را می‌سازند. تضادهای فرعی نیز در سطوح جنسیتی، نسلی و منطقه‌ای پدیدار می‌شوند که نمونه برجستۀ امروزی آن جنبش جهانی زنان است. هویت در این نگاه مفهوم بسته‌ای نیست، بلکه روند تاریخی ، فرهنگی و اجتماعی است که به‌گونه‌ای مستمر در حال بازتعریف و بازسازی قرار دارد . هویت نه امری ثابت و موروثی، بلکه شبکه‌ای پویا از تجربه‌ها ، روابط قدرت ، حافظه جمعی و انتخاب‌های فردی است . هویت دینی و ایدئولوژیک به آسانی تغییر می‌کنند ، اما هویت‌های اتنیکی  در درون کشور زمانی کم‌رنگ می‌شوند که ساختار سیاسی مبتنی بر حقوق فردی و رسمیت‌یافتن تنوع فرهنگی ایجاد گردد؛ تجربه‌ای که در جهان امروز با عنوان «قاعده شهروندی» شناخته می‌شود .

مهاجرت یکی از بنیادی‌ترین عوامل بیرونی است که هویت‌های تباری و زبانی را در طی چند نسل دگرگون می‌سازد . مهاجرت فرد را از بستر فرهنگی نخستین جدا کرده و او را در معرض ساختارهای جدید قدرت ، ارزش‌ها و روایت‌های تازه قرار می‌دهد . این جابه‌جایی نه‌تنها هویت فرد، بلکه هویت نسل‌های بعدی  او را نیز دگرگون می‌کند . در موقعیت‌های مهاجرتی ، فرد گاه برای گریز از طرد اجتماعی ، هویت  «نمایشی» را جایگزین هویت اصیل خود می‌سازد؛ ماسکی که نسل اول با کراهت بر چهره می‌زند ،  برای نسل‌های بعدی به رفتاری طبیعی بدل می‌شود .

استوارت هال، اندیشمند جامائیکایی–انگلیسی، هویت را «شدن» می‌نامد، نه «بودن». از نگاه او ، هویت حاصل تعامل مداوم گذشته (ریشه‌ها) و اکنون (شرایط جدید) است. هنگامی که این سیالیت زیر فشار محیط جدید یک‌سویه گردد ، هویت کاذب شکل می‌گیرد .  ایجاد گسست در حافظه ، زبان و ساختارهای ارزشی در مهاجرت  ، به فرسایش تدریجی هویت قبلی می‌انجامد . محدود شدن زبان مادری ، فروپاشی شبکه‌های ارتباطی و دگرگونی نمادهای فرهنگی، حس تعلق را دستخوش تغییر می‌سازد .

زیگمونت باومن، جامعه‌شناس پولندی–انگلیسی، در تحلیل «مدرنیته سیال» توضیح می‌دهد که جوامع مدرن از فرد انتظار انعطاف‌پذیری هویتی دارند. مهاجر برای اینکه «بار فرهنگی» تلقی نشود، می‌کوشد بخش‌هایی از هویت پیشین را پنهان یا حذف کند . سیاست رسمی و غیررسمی بسیاری از کشورهای اروپایی چنین اقتضا می‌کند که مهاجران سرانجام هویت جامعه میزبان را بپذیرند؛ در ایالات متحده نیز بدون زبان انگلیسی نه می‌توان وارد بازار کار شد و نه هم تابعیت گرفت .

استحاله هویتی نسلها در مهاجرت  روند مشابهی را طی میکنند  :

نسل اول، به‌سبب حافظۀ زیسته و پیوندهای عمیق با سرزمین مبدا ، هویت اصلی خود را حفظ می‌کند . آنان نمادهای بومی – از فرش و ظرف گرفته تا موسیقی و خوراک – را در محیط جدید بازتولید می‌کنند و گاه نسبت به فرهنگ جامعه میزبان پیش‌داوری‌های تحقیرآمیز دارند . ادبیات نسل اول غالباً آکنده از حسرت، حرمان و نوستالژی است .

در نسل دوم ، تعارض هویتی آشکارتر می‌شود؛ آنان در خانه با هویت والدین و در جامعه با هویت کشور میزبان مواجه‌اند . این شکاف به جدال‌های خانوادگی و احساس بی‌ریشگی می‌انجامد: آنان در وطن نیاکان سیاح اند و در کشور میزبان مهاجر .

 نسل سوم غالباً به‌سمت ادغام تقریباً کامل پیش می‌رود ؛ زبان مادری به سطح نمادین تقلیل می‌یابد ، روایت‌های بومی جای خود را به روایت‌های کشور میزبان می‌دهند و هویت قومی به میراث گذشته ( منجمد شده ) تبدیل میگردد .

البته این مرزبندی نسلی مطلق نیست ؛ کسانی از نسل اول به‌سرعت هویت پیشین خود را نفی می‌کنند و در مقابل، افرادی از نسل سوم بیش از پدرکلان خویش به هویت مبدا وابسته می‌مانند . تجربه زیستی ترک ها در آلمان و سورینامی ها در هالند نشان میدهد که حل شدن در جامعه میزبان گاهی به فرسایش هویتی نسلهای بیشتر نیاز دارد . پیوند نزدیک و امن با زادگاه و بیگانه پنداشته شدن در کشور میزبان ،  فروریزی هویت قبلی را کندتر میسازد اما  متوقف  نمی کند .

باید به یاد داشت که ، همۀ انسان‌ها در اصل محصول مهاجرت‌ بوده و هویت‌ها در طول تاریخ چندین‌بار دگرگون شده‌اند. هیچ کشوری با حذف هویت‌ها ملت نشده است و هیچ ملتی صاحب هویت ثابت نیست. برای آنچه به‌ارث برده‌ایم و انتخاب آگاهانۀ ما نبوده است، یکدیگر را محروم ، طرد یا حذف نکنیم .

_ در جهانی که ما بسرمیبریم ، هویت جمعی قابل شرمساری یا افتخار وجود ندارد ؛ این آدم‌های منفرد اند که باعث مباهات یا خجالت میگردند .

 

از شما آموخته‌ام که گفتمان مدنی راهی برای فهم و احترام به تنوع هویت‌هاست  ؛ در بحث شرکت کنید تا از همدیگر بیشتر بیاموزیم  .