با هدیه سلام ها و احترامات قلبی و وجدانی؛ این نامه را برای شما و برای تاریخ می نویسم.
ما و شما مانند آنچه به کودکان؛ در ابراز احساسات مهربانانه و تشویقی؛ اغراق و افراط می کنیم؛ به هموطنان خود علی العموم نیز چنین کرده ایم و چنین می کنیم که نتیجه آن اغفالگری است نه روشنگری.
یک بیگانه؛ اگر بخواهد و بتواند از روی نوشته ها و بیانیه ها و ویدیوها و کاریکاتور ها و نمایشنامه ها و فیلم ها وغیره ما ارزیابی کند که بلاخره مردمان افغانستان کی ها اند و در کجا ها قرار دارند و به کجا ها راهی اند... ممکن نیست دچار غلط و اشتباه فاحش نشود. کشوریکه «مغز متفکر» دوم دنیا دارد؛ هرگوشه و بیشه آن پر از نوابغ است .. و.. و..
یک اقلیت انگشت شمار داریم که قریب های همین اوصاف و شناسه ها استند. درین شکی نیست.
ولی اهل یک سرزمین 40 – 50 و حتی 60 میلیونی به احتساب هموطنان بیجا شده مان را؛ اگر یکدست؛ شامل چنین وصف ها و شناسه ها کنیم؛ پس چه اشکالی دارد که آنان را به دلیل داشتن اقلیت انگشت شمار دیگر دزد و رهزن و مزدور و ناموس فروش و وطن برباد ده؛ از یک سر مشمول اوصاف و شناسه های دومی ندانیم و نسازیم؟!
چاره این است که واقعیت را به دقت پاس بداریم و حتی در مورد پدر و مادر و عزیزان دیگر و نهایتا برای اکثریت مطلق مردمان خویش؛ دروغ نگوئیم حتی دروغ مصلحت آمیز! دروغ مصلحت آمیز هم بلاخره در یکجایی؛ به حیث جرم و گمراهی متبارز می گردد یعنی که برای همه و برای همیشه؛ مصلحت واقعی در آن نیست!
دلایل و عوامل بیرون از شمار و غالباً بیرون از اختیار دارد که اکثریت مطلق مردمان ما که گاه به لقب«اکثریت خاموش» ناز داده می شوند؛ در همه حال اکثریت خاموش نیستند!
آیا اکثریت در خواب اند؟
من این را هم به حکم تجربه های 60 – 70 ساله ام نمی توانم بپذیرم. خواب؛ ثلث زندگی است که دو ثلث دیگر را باز آفرینی و باز سازی میکند و امکان سرشاری و حرکت و برکت به آن می دهد. «خواب زمستانی» هم نیست که آن هم آفریننده زندگانی تر و تازه و پر تحرک و رشد و زایایی و زیبایی دیگر می باشد.
چه می ماند؟ یک یخبسته گی صفری!؟
اولا در درجه صفر؛ چندان یخ نمی بندد و دوماً در درجات خیلی زیر صفر تر؛ موجودات زیادی به شمول آدم هایی به اصطلاح «گرم مزاج»؛ مست تر و شوختر و سرحال تر و کارساز تر نیز میشوند.
پس این یخبسته گی در حد معادل 70-75- درجه سانتیگراد قطب خواهد بود. و تازه در همان هوا و فضا نیز همه می بینند و میتوانند ببینند که آدم های زیادی زندگانی و عشقبازی... می کنند!
اگر این موارد را به حساب همان اقلیت خوب و خراب که یاد کردیم بگذاریم؛ تازه آنهم به زور تشبیه و استعاره و خیال می توانیم اکثریت سخت عزیز هموطنان اینجایی و آنجایی خودمان را؛ درون همین زمهریر معادل منفی 70-75 درجه ای شعور و آگاهی حقیقی متناسب عصر و زمان قیاس نمائیم و شما روشنگران که اینهمه زور می زنید؛ در واقع برای آن است که درجه یا درجاتی از این زمهریر را بکاهید و گرم و روشن بدارید.
متأسفانه کار همین قدر سخت است.
به گمانم نیرومند ترین ماشین های هوش مصنوعی را نیز درون چنین زمهریر قرار دهید؛ دیر یا زود بسته به امکانات انرژیتیکی؛ به همین کومای دوزخی گرفتار خواهند شد. کومایی که تمام پردازنده ها متوقف میگردند و دیگر حاصلی از معادله 2+2 نیز بیرون نمی آید.
شما عزیزان واقفید که در پیچیده ترین تحقیقات دنیای تکنولوژیک امروز؛ تیپ ها و گروه های معین انتخاب می گردند و زیر آزمایش گرفته می شوند. مواردی حتی در وجود یک نمونه لابراتواری مانند یک موش یا چیز دیگر؛ تثبیت حتی صد درصدی میگردد.
من به کسانی که دعاوی بلند بالای هوش و فهم و فراست دارند؛ عاجزانه پیشنهاد میکنم خویشتن را به طریق حل جدول های متقاطع، معما هایی که در برخی از رسانه ها و رساله ها طرح شده اند و می شوند؛ در آزمایش های هوش و خوانش و سرعتِ در یافتن معانی متن های خوب و خراب از ادبیات کشور و جهان، در شطرنج و حتی پر بازی، در بازیابی خاطرات خوب و خراب و آموخته های درسی و غیردرسی قدیم تر... آزمایش نمایند؛ گاه چنین پرسش ها از خود و عزیزان خود بکنند:
کسی در ماه قوس سال مُرد و بعداً فاتحه اش در ثور همان سال گرفته شد...
پاسخ ها را درستی سنجی کنند و در غیاب خلق و به ویژه حریفان و سیالان، به خود مقام و منزلت راستین دهند.
طبعاً به تعقیب این زحمت و شهامت؛ کشف ها محقق خواهد شد و پلان ها برای رشد و بهبود و بهشد بالا خواهد آمد و موج ها به راه خواهند افتاد. از جمله حتی تدابیر برای «گرمکاری» و درمان گری شاید الزامی شود.
اینکه چند فیصد؛ چنین خواهند کرد؛ من به رده های زیر صفر نظر دارم خدا کند غلط باشد و نوک پیکان بالای صفر برود.
ساحل افتاده گـفت : گر چه بسي زيستــم ؛ هيچ نه معلوم شد ؛ آه كه من كيستم!؟
موج ز خود رفته اي، تيز خراميد و گفت: هستم اگر مي روم ؛ گر نروم ؛ نيستم!
درد من این است که اگر از پرمدعا ترین سیاسی کار بپرسی که «سیاست» چیست؟ به ته پته می افتد؛ مخصوصا اگر بگویی آیا قانون و تجارت و طبابت و پیشه وری و شرعیات و حقوق و شهر سازی و شهرک سازی و بانکداری و دلالی و اقتصاد و مهاجرت و واکسیناسیون و صنایع به ویژه غذایی و مصرفی... هم چیز چیز هایی از سیاست و در سیاست دارند یاخیر؛ باز شاید به پرخاش و داو و دشنام و متهم کردنت به احمق و نفهم بودن بپردازند.
در حالی که حتی گدایی سیاست است؛ منظورم صرف گدا نمایی جواسیس و خلافکاران نیست. و سیاست در واقع همه آنچه هست که برای «تنازع بقا» انجام می گیرد؛ خواه با غریزه، خواه با عقل!
در «تنازع بقا»ی جمعی است که مفاهیم و قوانینی به نام حق و غیرحق، عدالت و بیعدالتی و خلاصه حدود و مرز ها پیدا میشود؛ در شرایط عقلی به نحوی و در شرایط غریزی به نحو دیگری بسته به درجه تکثر آحاد و منابع و امکانات و بعد ها حرص و آز و بیش خواهی؛ این مفاهیم و موارد؛ تکثر و تنوع می یابند و دیر یا زود برای دفاع از خود و نسل خود و اکوسیستم زیستی و منافع مادی و بعد ها؛ علاوتاً منافع معنوی مبارزه نیز پدیدار میگردد و "بابا سیاست" قد علم میکند.
اینجاست به نظر این موبرفی؛ سیاست کارانِ خاصه جوانتر ما تحت تأثیر عوامل گوناگون؛ دایره دید بسیار باز و فراخ برای خود فراهم کرده نمی توانند و به منشور هزار رخ سیاست؛ بسیار مغشوش و چه بسا یک رَخَه نگاه می کنند همه این چیز ها را در وقتش ما ارتکاب کرده و به تجربه اندوخته ایم و «هنوز اندر خم یک کوچه ایم».
از همینجاست که غالب سیاسی کاری این عزیزان ـ شاید به بسیار حسن نیت ـ شباهت زیاد به صحنه های قهر و آشتی در بازی های کودکان؛ به هم میرساند.
اگر به درستی و منصفانه نقد و بررسی کنیم سیاست کاری خیلی از باصطلاح رهبران بزرگ سیاسی و نظامی ما در گذشته های نزدیک همچو مناظری داشته است. آنان حتی به خاطر یک شپش؛ پوستین را در داده و به خاطر هیچ و پوچ؛ نه یک بار که بار ها وطن و مردم بی دفاع و نا آگاه را به خاک و خون کشیده اند.
مردمان ما صرف نظر از سطح تحصیل و دانایی شان به حکم تجربه ها به حق نگرانی دارند که اگر استادان پخته سال و دنیا دیده و درس خوانده ... چنان بودند و چنان کردند؛ اینان....؟؟؟
به طرز یک قاعده و یک رکن رکین عرض کنم در سیاست به هرگونه که تبارز کند اعم از گونه حکومت و قضا وغیره؛ اگر گوهر اصیل حق و عدالت و حدود مبتنی بر اینها اعم از شخصی و گروهی و اجتماعی و کشوری و جهانی تقدم نداشت چیزیست نهایتاً ویرانگر در حد آفت که نام های چون فاشیزم به آن می دهند که یگ جنگ تباهکن جهانی را بر بشریت تحمیل کرده و به حسابی 70 ملیون انسان را به زشت ترین نحو ممکن تباه ساخته است.
از اینجاست که روشنگری اذهان و رهبری توأم با حق و عدالتِ مردمان سخت مهم؛ و برعکس آن سخت آفت زاست. حق و عدالت باید نور صورت و سیرت نویسنده و برنامه ساز و دیگر گونه های روشنگران و فعالان سیاسی باشد.
از یک حقیقت تلخ نبایستی انکار کرد که سیاسیون و رهبر خوانده های پیشین ما چندان عقیده به حق و عدالت در سیاست و خصوصاً در حاکمیت نداشتند و می توان گفت که به صورت ایده آل؛ دانایان و آگاهان سیاسی نبودند؛ حتی شاید تعریف درست سیاست و حاکمیت برایشان مشکل بود.
همه داد از مردم می زدند ولی چیزیکه در عمل شان مفقود بود حیات و منافع مردم بود. اغلب مردم برایشان مفهوم متعارف نزد ما و در فرهنگ های رایج لغات را نداشت.
التبه من نمیگویم که سیاست در کدام جای جهان و در کدام جای تاریخ کاملاً ایده آل بوده است یا می باشد. غالب سیاست ها در جهان کنونی بیشتر از گذشته؛ قلدور مآبانه است؛ که به درجه اول حق و عدالت و حدود مبتنی بر اینها در آنها لگد مال می گردد. تنها نیروی دفاعی مردمان تحت سیاست و تحت حاکمیت است که کمابیش موجودیت و مداومت قانونمندی هایی را در کشور های جداگانه و در کل جهان ممکن میسازد.
مردمان تحت سیاست و تحت حاکمیت؛ از طریق اعمال خواست و اراده اگاهانه و متحدانه خویش به ویژه در قوای مقننه و قوای قضاییه می توانند بر دیکتاتوری های ناشی از غرایز جنگلی لگام بزنند. البته مردمان امکانات برتری هم درین بزنگاه دارند که آنرا بار ها در جهان قدیم و جدید به اثبات رسانیده اند!
پس مردمان ذاتاً پر استعداد و صاحب غنی ترین دارایی های فرهنگی و تمدنی و تجارب پرغنای سیاسی و حاکمیتی ما با سلسله دسایس بسیار طولانی به اعماق زمهریری که گفته آمدیم کشانیده شده اند. باید این زمهریر ذوب شود با گرمای دانش سیاسی مبتنی بر حق و عدالت و انسانیت!
سیاست های محدود شده در ریاستخواهی و معاونت طلبی و خلاصه در مقام و منصب؛ زیانبخش ترین نوع سیاست است. اصلا سیاست نیست بازی با سیاست و بازی با وطن و مردم است. فشرده تجارب نیم قرن اخیر همین است. البته در زمینه جبر های کلانی وجود داشته است ولی فکر و فرهنگ و نفسانیات بازیگران نیز قویاً موثر بوده است.
سیاست بازی های صرفاً متمرکز بر حکومت (که در دنیای مدرن؛ قوه اجرائیه خوانده میشود) و بخصوص نادیده گرفتن قوه قضا و قضاوت که حتی باید چنان نیرومند باشد که حکومت ها را از فساد و قانون شکنی باز بدارد؛ سیاست بازی هایی آشکارا نابخردانه ایست.
من؛ حتی رهبر بزرگ سیاسی دیده ام که میگفت قضا سیاسی نیست و نباید سیاسی شود. می پنداشت قانون های بشری هم؛ مثل قانون های طبیعت از قبیل جبر زمان و جبر جاذبه.. نیروی ذاتی اجرایی دارند و قاضی و قضا چیز های فرا زمینی میباشند.
شاید ضرب المثل «اسپ گادی بودن» را آنقدر ها هم مخصوص عوام کالانعام نساخته باشند!
چون گوهر سیاست حقیقی؛ حق و عدالت است و قضا بر بنای این گوهر پدید آمده است و حتی در تاریخ بشر؛ قضا و داوری؛ برای قرون متمادی؛ مقدم بر حکومت و اداره و بیروکراسی بوده است؛ پس بر خلاف فرضیه موصوف و سایر بزرگواران همسو به او ؛ مردم باید برای داشتن قضای بهتر و بهترین؛ از همه چیز دیگر به شمول خود حکومت؛ بیشتر حساسیت و مواظبت و دانایی و توانایی داشته باشند؛ منابع حقوق و شرعیات و تجارب قضایی کشور و جهان را مانند تجارب حکومت ها و متفرعات آنها؛ جمع آوری و حلاجی کرده، منحیث دروس؛ بزرگ داشته و چراغ راه آیندگان خویش سازند.
پس شناخت و نقد و تحلیل قضا و عملکرد های قاضی های خورد و بزرگ در برابر اهل رجوع و ارباب دعاوی و در برابر صیانت از حاکمیت قانون و دفاع از عدالت در کشور؛ اگر مهمتر از حکومت و وزیران و الیانش نباشد؛ کمتر از آنان نیست. اما این چیز گمشده سالیان و حتی قرون مملکتی به نام افغانستان است؛ این است که سیاست در افغانستان ناقض العضو است؛ ناقص العضو آنهم در بخش اعضای رئیسه!
تمام اینها را به خاطری عرض کردم که مبادا کاربران شما را وحشت فرا گیرد؛ از نظر معتاد شدگان به باور های ناشی ازین ناقص العضو بودن سیاست در افغانستان؛ متن همراه این نامه سیاسی نیست؛ و لذا نخواندنی و نخواندنی ترین است و صرف برای ماندن در حافظه تاریخ خواهد بود؛ اگر تاریخی بود و حافظه ای داشت. شما به سلامت باشید؛
به امید نور و گرما؛ اما نه گرمای دوزخی!!
بیش از شش دهه زندگی آگاهانه پر فراز و نشیب و پر تجربه و پرخاطره.
با هر شرایطی که بوده 6 پسر و دختر و 20 نواسه و دو کواسه را از خودم دیده و با ایشان کمابیش محشور و مأنوس بوده ام و شاید با بیش از صدها کودک مماثل شان از اقارب و آشنایان.
حتی در شرایط بسته و کمبود و نبود پخش و نشر اطلاعات و دانستنی ها و محاسبه و منطق و خرد ورزی... متوجه بوده ام که کودکان اغلبِ اغلب در سنین خورد بسیار تیز هوش، دارای کارکرد دماغی فوق العاده و حتی تبارزات عقلانی و منطقی حیرت انگیز بوده اند.
بسی پرسش ها، نقد ها و کوتاه سخن های ژرف منطقی و فلسفی از آنان متبارز گردیده که صد ها بزرگسال دنیا دیده و مکتب خوانده و حتی دکتور و پروفیسور را انگشت به دهان کرده است.
ناگزیری هایی مانعم می شود که نمونه های برجسته ای از اینگونه تبارزات عقلمندی کودکان را این جا بیاورم وانگهی حتی یقین علمی دارم که شما مخاطبان گرامی این نوشتار؛ اینگونه واقعیت های برازنده را در حول و حوش خانواده خود یا دوستان و نزدیکان تان؛ بسیار دیده و شنیده و دریافته اید و می توانید درین گستره پس از این؛ دقت سزاوارتری مبذول بدارید.
ولیکن تا جایی که من احساس و دریافت کرده ام؛ فرزندان ما از سن مکتب هرچه بالا می روند و تازه درس و تعلیم و تعلم و آموزش و پرورش زیادی هم برایشان تدارک و ارزانی می شود؛ اما تیز هوشی و ملکات منطقی و انتقادی و محاسباتی و مقایساتی... خویش را اغلب به تأنی کم یا زیاد از دست داده می روند.
البته بحث بر سر اسثناءات جداست.
اینهم ناگفته نماند که من اصلاً در باره کودکان نامنهاد نابغه که گهگاه در این یا آن رسانه و سخن پراکنی؛ رکلام هایشان بالا می گیرد و واپس می خوابد؛ حرفی ندارم!
اما به طور عموم؛ در اوایل خودم نیز به اینهمه واقعیت های تکاندهنده حدوداً با بی تفاوتی می نگریستم. کمابیش همفکر شاعر بودم که می فرماید:
طفلی و آغوش مادر؛ خوش بهشتی بوده است تا به پای خود روان گشتیم؛ سرگردان شدیم!
سرگردانی یعنی سراسیمه گی، تشوشات فکری و دماغی و تحلیل رفتن قوای خلاقه و در عوض گنگسی و گولی و ناتوانی ها در تعقل و تفکر و تصمیم.... !
اما وضعیتی برای خودم پیش آمد که قسم افراطی متغیر شدم و از خواندن و نوشتن و شنیدن و دیدن ابزار های اطلاعاتی و نشراتی پیشین و معاصر خودم را کنار کشیدم؛ باورم شده بود که کارکشیدنِ زیاد از جسم و دماغ به ویژه در سن و سال بالا؛ سرعت استهلاک آنها را افزایش می دهـد و...در مقابل به ورزش و گردش افزودم؛ زیاتر می خوابیدم و استراحت میکـردم تا شارژم هدر نرود!!!.
سعی میکردم از تمامی اخبار و اطلاعات حوادث کشور و جهان گریز بزنم و حتی در برابر تغییرات، رویداد ها و حوادت سخت لرزاننده؛ خودم را نوعی «بیمه» نمایم.
تا که به «خود!» آمدم جای مشغولیت های ترک شده را انبوهی از تماس ها و گرفتاری با کسان سطوح پائین اجتماع یا کسان معمولا شبه مافیایی گرفته بود.
افسانه ها و آوازه ها و تفاسیر بی پایه و بی ریشه آنان را تقریبا مانند یک بی مغز یا دچار آسیب دماغی شده می پذیرفتم؛ آنان مرا مانند مترسک می رقصانیدند؛ به هر راه و هر جا که می خواستند می کشانیدند حتی به بسیار آسانی؛ از من سوء استفاده های مالی می کردند.
وضعم طوری دگرگون شده بود که انگار در خواب استم و به دنبالِ هم رؤیا و کابوس دیده می روم. در همان حالیکه منجمله به سواری بایسکل گرداگر شهر بزرگ مان و حتی قصبات دور تر آن را می گشتم....
این را نیز ناگفته نگذارم که دراعماق ناخود آگاه یا جایی درلایه تحتانی دماغ؛ می دانستم که بیراهه می روم، مورد سوء استفاده قرار می گیرم، تحمیق شده ام و وضعیت افتضاح، مضر و حتی کاملا خطرناکی مرا در خود غرق کرده می رود؛ ولی حتی فکر این را که بر گردم، چگونه و به چه مساعدت ها و امکاناتی ....؟ کرده نمی توانستم. من به جادو و جمبل عقیده نداشتم و ندارم ولی عیناً و عملاً جادو شده بودم. تا حدیکه اگر با یک مبلغ و سازمانده متوسط داعشی سرو کارم می افتاد؛ اغلب چون یک داعشی قالبم زده بود!
شرح و بسط و تجزیه و تحلیل این حالت؛ شاید به نگارش کتب قطوری نیاز داشته باشد. لذا آرزو مندم عجالتاً همین نمای کلی را از من پذیرا شوید.
این حالت با یک تکان سنگین و هزینه دار شبیه یک برق گرفتگی در فاز بالا؛ متحول شد.
بسیار صریح احساس کردم که یک پرده سیاه و چرکین و نفرت انگیز از سطح مغزم و درون تاپ خوردگی های آن کنار زده شد. محیط اطرافم و تمام دنیا از حالت رؤیا و کابوس به حالت بیداری قریب تمام و کمال و نورانی و رنگین برگشت.
از اتفاقات و پیشامد ها و پیامد هایی که پس ازین تحول برایم وقوع یافته بنا نیست اکنون و اینجا سخنی بگویم.
ولی چون حسب سخن فوقانی شاعر؛ کدام «سرگردان»ی متفاوت و مشاکل و مصایب غیر عادی باعث و بانی چنان دگرگونی در من؛ نشده بود؛ بر کودکان متمرکز شدم؛ منجمله به خاطر اینکه اکثر کودکان و نوجوانان ما تا سنین 18 – 20 سالگی؛ اگر کاملا در آغوش مادر نیستند؛ آنقدر ها هم «به پای خود سرگردان» رها نمی شوند.
حتی آنانی که به سرگردانی و دشواری مواجه اند؛ عملا از آنانی که هنوز بیشترین برخورداری از آغوش مادر و آغوش حامیان مهربانی را دارند؛ از ناحیه ایکه ما اینجا سخن میگوییم؛ معمولاً وضع بهتری می داشته باشند.
گفتم من؛ به جادو و جمبل در مفهوم مشخص کلمه باور و اعتقادی نداشته و ندارم ولی به سختی احساس و حتی لمس می کنم که یک بلای دیگر؛ یک جادوی بسیار سیاه و پلید به مفهومی که حتی جادوگران و جادو پرستان سنتی؛ از آن بویی هم نمی برند؛ در کمین کودکان و به طور کلی در کمین نسل های نو و نوتر و جوان و جوانتر ماست؛ حتی در کمین آنانی از ما که در سالیان طلایی و پختگی عمر خویشتن تشریف دارند.
تصور میکنم آنچه از خود روایت کردم فعلاً چون نمونه لرزاننده دریافته خواهد شد.
برعکس از کلیه موجودات زنده دیگر؛ نسل جوان برتر از نسل کودک و نسل سالمند اغلب برتر از نسل جوان و جوانتر آنان به بار می آیند و در جولانگاه مقرر دنیا جولان می کنند یعنی چنین جادوی سیاه و آفت پلشت کله خور و مغز خور ضحاکی؛ از گردن به بالای آنها را هدف نمی گیرد و ضربت نمی زند.
عزیزان شاید انصاف دهند که گشودن فصل و باب برای شرح و بسط این کوه یخ سیه که فقط از نوک آن نمودی دادیم به این آسانی ها میسر نیست و همت و پشتکار پژوهشگران و محققان زبردست فراوانی را می طلبد و با سیاست بازیهای روز مره نه اینکه پیشرفتی درین مسیر حاصل نمی شود بلکه آن جادوی بسیار سیاه و پلید؛ از پاشان بودن اینهمه پرت و پلا های بی سروته و بی سرانجام تغذیه میکند و فربه و چاق و چله می گـردد.
عزیزان به یاد دارند که یکی دوهفته اخیر؛ دو پراگراف بهم مرتبط از یک متن قاضی خانه ای را به نام «چیستان» در واتساپ و سپس طی مقالتی در سایت های انترنیتی فعال کنونی افغانی انتشار داده و به همه گان آدرس ایمیل و شماره تماس دادم که در باره تأملی بفرمائید و چون و چند دریافتی شان را اعلام بدارند.
آیا تصور نمی شود که دست کم یک هزار آدم به آنها چشمشان خورده باشد؛ ولی همانطور که خود ارزیانی نموده و پنداشته بودم حتی یک تن برخورد شایانی با موضوع نکردند و یا نتوانستند بکنند؛ چرا که جامعه ما حتی در اوج سواد و دانش و سیاست و کیاست و چه و چه ...؛ توسط همان جادوی سیاه و آفت پلشت کله خور و مغز خور ضحاکی؛ ضربت خورده و آسیب دیده است.
آیا اینکه مثلاً هزار آدم صاحب سواد عالیه یک جامعه؛ طی بیشتر از دو هفته نتوانند (یا نخواهند) به چنین یک پرسش ساده حساب؛ آنهم بدر شده از قاضی خانه ـ آنجا که با همین حساب و کتاب و صغرا و کبرا بر همسان های شان؛ احکام اعدام می نویسند؛ واکنشی نشان دهند؛ معنا و مصداقش چیست؟
## س. در 8/12/1367 سند (ملکیت) گرفت مدتی بعد وفات کرد و ملک را به وارثین اش به میراث گذاشت.
## بــــعــــداً در 16/8/1367 وصایت خط ترتیب شد.
تمام چیستان این است: 16/8/1367 بعد از 8/12/1367 است یا نیست؟؟
کس در مورد ماهیت سند مالکیت؛ ماهیت وصایت خط و نکات نسبتاً دشوار و تخصصی دیگر؛ نه پرسش کرده و نه انتظار جواب داشته است؟
تنها پرسش؛ تنها چیستان اینکه آیا مطابق نوشته قضات واقعاً 8 حوت بعد از 16 قوس عین سال می آید؟
اصلاً این بنده حقیر با در نظرداشت عرایض بالا چرا یک معمای سرگرم کننده دیگر طرح نکرده یک موضوع حقوقی و قضایی و دارالوکاله ای را به درد سر عزیزان مبدل کرده ام.
آرزومندم پاسخ این پرسش را در حکایت واقعی زیرین در یابید!
چند ماه قبل از اینکه من موضوع بالا را به عنوان چیستان؛ به واتساپ و سپس به سایت های انترنیتی تکثیر کنم؛ دو نواسه 8 تا 10 ساله ام با یک پسر همسن و همبازی شان به دعوا و بگو و مگو پرداخته جهت میانجیگـری نزد من آمدند.
علاوه بر در دسترس بودن من؛ دلیل دیگر رجوع آنان این بود که بنده مدتی قبل آنان را از کار ها و بازیهایی که ممکن است به خفگی و زدو خورد بیانجامد بر حذر ساخته و به سرگرمی هایی مانند شعر جنگی، چیستان گویی؛ طرح و حل جدول های متقاطع و پرسش و پاسخ در مورد مخترعان و مکتشفان و پدیده های جذاب فیزیکی و بیولوژیکی در زمین و فضا ترغیب کرده بودم.
نواسه های من؛ یک چیستان مطروحه همبازی شان را قبول نداشتند و می گفتند: بی معناست و خودش هم برایش جواب ندارد.
پسرک با ادب و احترام به من نزدیک شده و در گوشم حل چیستان را گفت. وقتی نواسه هایم مطمین شدند که چیستان حل دارد؛ کمی وقت خواستند و پیشتر از زمان مقرر؛ حل چیستان را حاضر کردند!
من ضمن شادباش و آفرین دادن به همه؛ بی اختیار گفتم اگر من یک چیستان برایتان بدهم حل کرده می توانید؟
کوچکترین نواسه ام گفت به زور خدا؛ هرچه سخت باشه؛ حلیش می کنیم. من جملات را از کاغذی جدا کرده و نزد شان گذاشتم.
همان پسرک همبازی نواسه ها با کمی دقت در کاغذ؛ پوخ زد و به شدت خندید. نواسه های من که کمی متحیر شده بودند بیشتر کاغذ را گشتند و یکیش گفت: اینکه خنده نداره مگه گریه داره!
من همزمان با ارائه کاغذ به ایشان گفته بودم که چون روی کاغذ عیناً قسمتی از فیصله یک محکمه است؛ من آنرا تغییر نمیدهم ولی معنای سند ملکیت؛ میراث و وصایت خط را مختصراً توضیح داده بودم.
پسرک گفت: کس که ایره نوشته کده نه قاضی بوده، نه محرر، نه مفتی! پاده وان هم نبوده که سویه ایش از ای بالاترس!
یکی از نواسه ها گفت: قاضی بوده قاضی؛ ده ای شک نیس!
پسرک گفت: قاضی ایقده بی سواد اس که میگه سند و مُردن 8 حوت، وصایت و تقسیم میراث بعدیش در 16قوس؟
دیگرش گفت به خیالت؛ قاضی غلط نمیکنه؟!
پسرک گفت: ای غلطی نیس؛ نوشتهِ فیصله خط بار بار خوانده و اصلاح میشه، ای دیوانگیس!
دیگرش گفت: نمیترسی که قاضی ره دیوانه میگی؛ بندیت میکنه!
من مداخله کردم:
ـ بچه ها از ترس گپ نزنین. دقیق بری مه بگویین؛ جواب همی چیستان چیس؟
پسرک گفت: گپ سرچپه اس. ای سرچپه گی از سهو و خطا نیس.
گفتم: واضح بگو چی سرچپه اس؟
گفت میراث والا ده حوت صاحب ملک شده و ده حوت هم مرده. مگه میراث خورها چار ماه پیش از او ملک 4 ماه بعد آمدنی ره خورده ان! مثل ایکه نان 4 ماه بعد پخته شدنی 4 ماه پیش خورده شوه.
یکی از نواسه ها گفت: هردو تاریخ باطل است. شاید وصایت خط ده سال 68 جور شده باشه. احتمال نداره بابه حاجی؟
گفتم: نه خیر.ا
همه گفتند: تنها همی یک احتمال بود.
تنها جواب ایس که همه چیز دروغ و باطل اس!
اوکه ده ماه حوت سند گرفته اصلا پیش از ماه قوس و ماه وصایت خط؛ باید مُرده باشه.
به نام مُرده سند جعلی جور شده و خلاص!
این بود انگیزه و دلیل من که یک شهکار! قاضی خانه ای و شریعتمداری سال 1388 خورشیدی؛ دور جمهوریت و عدل عمری!! را به عنوان چیستان روانه میدیا بسازم که طی 25 سال گذشته هم خیلی بیشتر در شعاع گسترده تری آن را؛ در همین میدیا به عرض و استغاثه گرفته بودم. حتی اگر در کوه این داد و فریاد ها را مطرح میکردم؛ باز تاب های آهنگینی میداشت! ولی انگار در قبرستان گریسته بودم!؟
بلی! قاضی نه؛ قاضی ها! «هیأت قضایی» فیصله گر؛ تنها چیزی را که غلط نکرده اند؛ این حقیقت است که جادوی سیاه و آفت پلشت کله خور و مغز خور ضحاکی فوق الذکر؛ این جامعه و حتی الیت و نخبگان بزن بهادر آنرا چیزی نه؛ چیزی کرده است!؟
خوابیده ای را که با اشاره و صدای عادی بر نخیزد؛ با چیغ و لگـد محکمتر؛ کوشش می کنند بیدار شود!
شب جمعه مهمانی محترم داشتم که به سخن خودش و دیگران؛ 17 سال «فضیلت مآب» بوده است و اکنون از دست مردم نیازمندِ کمک های حقوقی؛ روز و شب ندارد.
گرچه او بنابر دانش بالا که اندوخته و تجارب طولانی یک عمر؛ حقیقت را همینکه کس دهنش را شور بدهد یا فیصله غیر عادلانه را برایش بنمایاند؛ تا تهِ ته؛ در می یابد؛ معهذا همانرا نوشتن و جابجا کردن هم کاریست که روی هم؛ نه روز برایش مانده و نه شب.
همراهش با حرارت بی مانند این سخنان را تصدیق کرده و می فرمود؛ دیگران از هر عریضه الی پنجاه افغانی حق الزحمه می گیرند؛ مگر مردم؛ به قاضی صاحب؛ پنجصد افغانی و بالاتر پیشکی میدهند و باز چند روز بعد به نوبت میآیند و عریضه خود را می گیرند. به خاطریکه عریضه های نوشته قاضی صاحب رد خور ندارد؛ سر سنگ بمانی؛ سنگه میکفاند! صورت دعوی و دفع دعوی و دیگر چیز ها را از روی همین (معیار) سنجیده میتوانید.
شوخی کنان گفتم: خیر؛ قاضی صاحب؛ نام خدا؛ جف بزوف و ایلان ماسک افغانستان استند!
همراه؛ زیاد معنای سخنم را نفهمید ولی شخص قاضی؛ با گفتن اینکه «حسن نظر شماست!» با قاه قاه خنده سر داد.
پس از یک سلسله مقدمات؛ گفتم:
قاضی صاحب! تا جاییکه من دریافته ام خداوند بزرگ؛ هوش و فراست قضاوت را به بسیار کم آدم ها نصیب کرده و یکی از این نادره ها در گذشته ها «بهلول» بوده که از بسکه عقل تیز و فراست بالا داشته؛ مردم کم عقل به «دیوانه» مشهورش کرده اند.
طولانی بودن شب اجازه میداد که یک حکایت خیلی زیبا و مفصل قضاوت بهلول را در میان آورم و حاضران هم که نام خدا کم نبودند؛ به شمول جناب قاضی با کیف و لذت زیاد به آن گوش دادند.
همین حکایت با دیگر دیسی؛ اینجا به اختصار نه چندان خوب در آمده؛ با اینهم غنیمت گویان؛ آنرا از سایتی کاپی و اندکی ویرایش کردم تا عریضه به حضور شما؛ خالی نماند!:
****************************
«پیرزنى بود که دو پسر داشت. یکى از آنها بهلول دانا و دیگرى کدخداى (حاکم) آبادى بود.
یک شب تاجرى در خانهٔ پیرزن بیتوته کرد و از او خواست تخم مرغ برایش بپزد.
پیرزن ده تا تخم مرغ را پخت و به تاجر داد. تاجر خورد و پرسید:
پولش چقدر مىشود؟ پیرزن گفت: با نانى که خوردى سى شاهی. تاجر گفت:
صبح موقع رفتن سى شاهى را به تو مىدهم.
صبح شد، پیرزن زودتر از تاجر بلند شد و به صحرا رفت. تاجر که برخاست پیرزن را ندید. با خود گفت: سال دیگر سى شاهى را با
سودش به پیرزن مىدهم.
سال دیگر تاجر رفت در خانهٔ پیرزن و بهجاى سىشاهى یک تومان به او داد. پیرزن خوشحال پیش همسایهاش رفت و ماجرا را براى او تعریف کرد.
همسایه گفت: تاجر سر تو را کلاه گذاشته است. اگر آن ده تا تخم مرغ را زیر مرغ مىگذاشتی، جوجه مىشدند، جوجهها مرغ مىشدند، مرغها تخم مىکردند و پولشان یک عالمه مىشد!
پیرزن رفت پیش کدخدا و از تاجر شکایت کرد. کدخدا تاجر را به زندان انداخت.
از قضا بهلول سرى به زندان برادرش زد و تاجر
را در آنجا دید. تاجر ماجراى خودش را براى بهلول تعریف کرد.
بهلول رفت و دو لنگه بار گندم از برادرش گرفت. بعد پیش مادرش رفت و از او دیگ خواست. مادرش پرسید:
چه کار مىخواهى بکنی؟
بهلول گفت:
مىخواهم گندمها را بپزم، بعد بکارم تا سبز شوند. پیرزن به نزد پسر دیگرش، کدخدا رفت و گفت:
این برادر تو واقعاً دیوانه است. مىخواهد گندم را؛ پخته کرده بکارد! کدخدا و مادرش رفتند پیش بهلول. کدخدا گفت:
گندم پخته که نمىروید!؟
بهلول گفت:
یعنی که از تخممرغ پخته؛ هم جوجه در نمىآید. پس چرا تاجر بیچاره را زندانى کردی؟!
کدخدا نتوانست جوابى بدهد و ناچار تاجر را از زندان آزاد کرد. بهلول دانا، یک تومان را از مادرش گرفت و به تاجر داد و گفت: این هم غرامت زندانى شدن ناحق تو.»
*******************
چای تازه با میوه های خشک که داشتیم؛ سرویس شد و من با توته کاغذی؛ خود را نزدیک قاضی رساندم و عرض کردم:
به نظرم معمایی درین کاغذ هست که من حل کرده نتوانستم؛ چه عجب که شما تشریف آوردید تا مرا از درد سر نجات دهید.
قاضی کاغذ کامپیوتر شده را دو بار خواند و گفت:
معمایی ندارد. کار شرعی و قانونی شده که «حصر وراثت» کرده اند؛ انشاءالله که دقیق و درست باشد؛ وصایت هم به آدم درستی داده شده؛ مادر اطفال!
یکی دو تا از حاضران خواستند که اگر چیزی زیاد محرم نباشد؛ کاغذ را به ماهم بخوانید.
من هم که فرصت طبیعی مناسبی گیر آورده بودم؛ متن را شمرده شمرده ولی بدون شرح و تفصیل به حاضران خواندم:
«سلطان محمد شوهر و مؤرث مدعی علیهای بالاصاله عریضه بی سرپناهی خود را عنوانی ریاست دولت تقدیم می دارد که از طرف دولت برای شوهر موصوفه توزیع می گردد و بعد از تحویلی ده فیصد قیمت آپارتمان متذکره سند (ملکیت) مؤقت مؤرخ 8/12/1367 را به دست می آورد و تا زمان حیات خود در آن آپارتمان زندگی میکند بعداً در سال 1367 وفات نموده و آپارتمان متذکره را برای وارثین خود به میراث [؟] می گذارد.
بعداً شاه جهان مذکوره (خانمش) به اساس وصایت خط نمبر 105 بر 1195 مورخ 16/8/1367 ... از طرف اولاد های صغار سلطان محمد مذکور به صفت وصیه تعیین میشود.»
قاضی با نوعی تبختر به حاضران افزود:
دیدید که همه چیز شرعی و طبیعی است؛ برادر ما معلوم نیست؛ چرا دردسر دارند. حاضرانی چند؛ به تائید سخنان قاضی فرمودند؛ کاشکی همه گی؛ همیطور به مسلمانی و به شریعت برابر کار کنند!!
من؛ به احترام مهمان و نظرات حاضران دم فرو بستم.
اما بیقراری رهایم نکرد. بگومگو با کسان معمولی نیز تخلیه ام نمی نمود. بالاخره مصمم شدم موضوع را مانند یک چیستان با یاران واتساپی در میان بگذارم... و اینک هم عزم کردم تا حضور جمع خوانندگان بیشتری عرض بدارم.
به گمانم با نظر داشت آنچه گفته آمدم در قبال حل این چیستان؛ یک جایزه هم باید تعیین گردد!
به عقیده بنده؛ برای گشایش این معما؛ بهلول در کار نیست ولی سوالی هست که خداوند چه قدر نعمت قضاوت سلیم یا دانش و ممارست کسبی آنرا برای ما ارزانی داشته است.
اما مایلم به عزیزان مساعدت وار نقلی هم بدهم و آن اینکه این دو جمله؛ معمای خلق شده از نوعی ادبی یا کارتونی نیست بلکه درست ب بسم الله یک فیصله شرعی است که «هیأت قضایی» 3 فضیلت مآبی؛ آن را انجام داده اند و در حالیکه تأئیدات نابغه شرع و حقوق فوق الوصف، هم درست باشد؛ به نظر این حقیر؛ تمامی شرایع زمینی و آسمانی به شمول احکام و ارکان کتاب های مقدس باید تعدیل و تعویض شوند!
بعضی عزیزان در واتساب؛ به جای پاسخ دقیقه اول شان که من خواسته بودم؛ موضوع را به چت جی پی تی داده و پاسخ این هوش مصنوعی را به من لطف کرده اند.
پاسخ چت جی پی تی؛ طبعا به حل چیستان بسیار نزدیک شده است ولی معما را هنوز قسم کانکریت حل نکرده است.
عزیزان می توانند پاسخ ها و دریافت های دقیقه اول یا دوم خود را به ایمیل یا واتساپ اینجانب ارسال فرمایند تا از سرجمع این تست ها و آزمایش ها یک نتیجه عمیق کار آمد جامعه و مردم؛ به وِیژه جواندختران و جوانپسران حاصل آید.
انشاءالله تعالی!!!
آدرس ایمیل: [email protected]
آدرس واتساپ: 0093744330312
تیز هوش تر از بهلول دانا باشید!
