مردم افغانستان از قرن بیستم تا امروز پی‌درپی میان صورت‌های گوناگون قدرت سیاسی دست‌به‌دست شده‌اند ؛ از نظام شاهی تا جمهوری‌های سکولار ، از جمهوری‌های اسلامی تا دو تجربه امارت اسلامی . این رفت‌وآمدهای تند ، با آن‌که گاه در ظاهر «تغییر نظام» نامیده می‌شود ، در عمق خود یک حقیقت تلخ را نیز آشکار می‌کند : در تاریخ معاصر ما ثبات ، استثنا بوده و بحران، قاعده . در یک سوی این روایت ، زمامداری طولانی محمد ظاهر شاه قرار دارد و در سوی دیگر ، دوره‌های کوتاه و پرآشوب رهبران و رؤسای جمهور که برخی از آنان با مرگ خشونت‌بار از صحنه بیرون شدند و هزاران انسان دیگر نیز در این میان از حق حیات محروم گردیدند . من در این نوشته قصد تاریخ‌نگاری تفصیلی آن رویدادها را ندارم ؛ هدف من جلب توجه به یک فرهنگ سیاسی است که در آن «ذهنیت بحران‌زا» جای «تفکر عقلانیِ ثبات‌آفرین و توسعه‌ساز » را گرفته است . این شیوه تفکر در زبان امروز ما اغلب با نام «ذهنیت تکفیری» شناخته می‌شود ؛ ذهنیتی که تا همین امروز قربانی می‌آفریند و راه هرگونه پیشرفت را می‌بندد .

تکفیر در معنای دینیِ رایج ، نسبت دادن کفر یا ارتداد به مسلمان دیگر و بیرون دانستن او از دایره اسلام است ، حساسیت فقها نسبت به تکفیر از همین‌جا برمی‌خیزد که در برخی قرائت‌های سلفی ، «ارتداد» می‌تواند پیامدهای کیفری سنگین تا سرحد مرگ داشته باشد . اما آنچه در فضای سیاسی و اجتماعیِ ما اثرگذاریِ ویرانگرتر یافته ، فقط «یک داوری فقهی» نیست ؛ بلکه «یک سازوکار حذف» است که اختلاف را از سطح اندیشه به سطح وجود می‌کشاند . در این سازوکار ، مخالف صرفاً خطاکار یا ناآگاه نیست ؛ موجودی است «نامشروع»، «نجس»، «غیرخودی»، یا «دشمنِ وجودی» . و همین جابه‌جاییِ معنایی ، بستر را برای طرد اجتماعی ، محرومیت حقوقی و خشونت سیاسی فراهم می‌کند . وقتی اختلاف فکری به نزاع وجودی تبدیل شد ، زبان از نقد به نفی می‌لغزد ؛ و نفی ، به اندازه‌ی قدرت عملیِ حاملانش ، می‌تواند از تحقیر و حذف نمادین تا حذف فیزیکی امتداد یابد .

از این‌رو ، تکفیر را نباید فقط به معنای فقهی و اسلامی محدود کرد . ما در جهانِ تجربه‌های انسانی ، با شکل‌های متنوعی از تکفیر روبه‌رو هستیم : تکفیر دینی ، تکفیر ایدئولوژیک در سنت‌های سکولار ، و تکفیر مدرن در زبان سیاست و امنیت . جوهر مشترک همه این‌ها یک چیز است : تعریفِ دیگری به‌عنوان «فاقد حق»، یعنی بیرون راندن او از دایره‌ی مشروعیت ، شهروندی ، یا حتی انسانیت .

در سنت یهودی، سازوکاری به نام حِرِم وجود دارد که نوعی تحریم و طرد از جماعت یهودی را درقبال دارد . نمونه مشهور ، حِرِمِ فتوایی در مورد باروخ اسپینوزا فیلسوف هالندی است ؛ متن این فتوا یا فرمان و شدت آن در پژوهش‌های تاریخی به عنوان یکی از سخت‌ترین نمونه‌های حِرِم در آن جماعت توصیف شده است . 

در سال ۱۶۵۶ رهبران کنیسه یهودیان آمستردام حکم حِرِم (تکفیر و طرد کامل مذهبی) علیه سپینوزا که خود ریشه یهودی داشت صادر کرد  . این حکم  شامل طرد کامل او از جامعه یهودان ، ممنوعیت هرگونه تماس و کمک با او  و تحریم کامل آثارش میگردید .  سپینوزا مجبور شد نام خود را به بندیکت تغییر دهد و بجای نگاشتن به عدسیه سازی روی آورد .

در محتوای این تفکر مرز اختلاف فکری با مرز عضویت در جماعت یکی می‌شود ؛ و فرد ، نه با استدلال که با قطع رابطه و محرومیت از حمایت اجتماعی مجازات می‌گردد . مهم‌تر از خودِ حکم ، منطقِ پنهان در آن است : جامعه به جای آنکه با اندیشه‌ی متفاوت وارد گفت‌وگو شود ، راه را بر وجودِ اجتماعیِ دگر اندیش می‌بندد .

در تاریخ مسیحیت نیز مفاهیمی چون «بدعت» و «حرمان/تکفیر کلیسایی» وجود داشته و هنگامی که با قدرت سیاسی گره خورده ، اختلاف عقیدتی  به جرم تبدیل شده است  . در روایت‌های تاریخی مربوط به جوردانو برونو  فیلسوف و کیهان شناس ایتالوی می‌بینیم که در نهایت به دست قدرتِ دینی–سیاسیِ زمانه به مرگ محکوم شد و در ۱۷ فبروری ۱۶۰۰  زنده در آتش سوختانده شد .   این‌جا نیز مسئله فقط یک اختلاف فلسفی نیست ؛ مسئله آن است که نهادِ اقتدار ، اختلاف را تهدیدی علیه نظم مقدس تعریف می‌کند و سپس مجازات را ، نه به‌عنوان خشونت ، بلکه به‌عنوان دفاع از حقیقت توجیه می‌نماید . همین پیوندِ نهاد دین با نهاد دولت ، در دوره‌های گوناگونِ تاریخ اروپا، بستر شکل‌گیری سازوکارهایی چون تفتیش عقاید را فراهم کرد ؛ پدیده‌ای که خاستگاه آن معمولاً به قرن دوازدهم میلادی نسبت داده می‌شود و در دوره‌های طولانی به شیوه‌های متنوع ادامه یافته است .   در چنین فضاهایی، «حکم» فقط یک تصمیم الهیاتی نیست ؛ ابزارِ اداره جامعه است . طی حدود پنج قرن موجودیت تفتیش عقاید نه تنها انسان‌ها بلکه حیوانات هم به محاکمه کشانیده شدند . واتیکان هیچگاه از جنایات انجام یافته در این دوران عذر نخواسته است و تمام پاپ های گذشته هنوز هم تقدیس میشوند .

در تاریخ اسلام نیز تکفیر از همان آغاز، صرفاً بحثی کلامی باقی نماند و بارها به زبان سیاست و جنگ ترجمه شد . در بسیاری از پژوهش‌ها ، خوارج از نخستین نمونه‌های برجسته تکفیر درون‌اسلامی دانسته می‌شوند ؛ جریانی که در بستر نزاع‌های سیاسیِ صدر اسلام شکل گرفت و با منطق خاص خود ، مرز ایمان و کفر را به‌گونه‌ای ترسیم کرد که مخالف به‌راحتی از دایره ایمان بیرون رانده می‌شد و خشونت علیه او قابل توجیه می‌گردید.  نزاع خوارج تنها به مسلملنان عادی محدود نماند بلکه به قتل خلیفه سوم و چهارم مسلمانان نیز انجامید . این‌جا نیز همان نقطه‌ی تعیین‌کننده رخ می‌دهد : تکفیر ، از داوری درباره «باور» به داوری درباره «بودن» تبدیل می‌شود ؛ و وقتی «بودنِ» دیگری نامشروع شد ، حذف او نه‌تنها ممکن ، بلکه در ذهنِ حاملانِ این منطق «واجب» جلوه می‌کند . به همین دلیل است که تکفیر در تجربه تاریخی ، غالباً با سیاست مرگ و زندگی همراه بوده است : تعیین اینکه چه کسی مجاز به زیستن در جامعه است و چه کسی سزاوار طرد و نابودی . هزاره ها در زمان عبدالرحمان خان پیش از اینکه قتل شان جایز دانسته شود توسط روحانیون اهل سنت تکفیر شدند .

با این‌همه، در سنت‌های  فقهی نیز معمولاً نسبت به تکفیر شتاب‌زده هشدار داده شده و بر احتیاط ، ضابطه‌مندی و مرجعیت اهل علم و محکمه تأکید شده است. اما فاصله‌ی میان «احتیاط نظری» و «کاربرد سیاسی» دقیقاً همان شکافی است که تکفیر در آن جان می‌گیرد . در عمل، هرگاه قدرت سیاسی، منازعه اجتماعی یا رقابت فرقه‌ای دست بالا یافته ، قواعد احتیاطی فراموش شده و زبان تکفیر به ابزار مشروعیت‌بخشیِ خشونت تبدیل گردیده است . در تاریخ دولت‌های اسلامی، از ادوار مختلف، می‌توان نمونه‌هایی یافت که در آن‌ها مرزبندی‌های اعتقادی یا فقهی به سرکوب و کشتارِ «غیرخودی» انجامیده است . اصلِ مسئله در این‌جا نه نامِ یک سلسله یا یک پادشاه، بلکه پیروزیِ همان ذهنیت است که حقیقت را واحد ، خود را مالک آن، و دیگری را فاقد حق می‌داند .

در زمان معاصر، ذهنیت تکفیری با صورت‌بندی‌های تازه‌ای پیوند خورده است . یکی از زمینه‌های مهم ، گسترش اسلام سیاسی در قرن بیستم و واژگانی است که در شرایط سرکوب ، شکست سیاسی یا قطبی‌شدن اجتماعی ، ظرفیت آن را یافتند  که از تحلیل اخلاقی و سیاسی به مرزبندی سخت وجودی حرکت کنند  . البته جریان‌هایی چون اخوان‌المسلمین یک طیف تاریخی–سیاسی متنوع‌اند و نمی‌توان آن‌ها را ذاتاً تکفیری دانست ؛ اما برخی مفاهیم در ادبیات اسلام‌گرایان ، هنگامی که از زمینه‌های اصلاحی و اجتماعی جدا و در میدان جنگ و حذف وارد میشود  ، نخست  به زبان «طرد» و سپس زبان «قتل» مبدل میگردد . تجربه این گذار در بیانیه های سیاسی برخی از رهبران جهادیست ما بارها دیده شده است . در چنین گذارهایی است که اصطلاحاتی مانند کافر، مرتد، بی‌دین و مشرک دوباره به دستگاه ایدئولوژیکِ بسیج و حذف وارد می‌شوند و قتل‌های مذهبی توجیه می‌گردد . تجربه زیسته پس از انقلاب ایران  ( ۱۳۵۷ ) و پیروزی مجاهدین پس از سال ۱۳۷۱ موارد زیاد استفاده از این حربه را نشان می دهد .

در جهادگرایی معاصر ، تکفیر از یک بحث محدود فقهی به «زبان مشترک فراملی» تبدیل شد . جنگ‌های طولانی و عادی‌شدن خشونت ، شکل‌گیری شبکه‌های تبلیغی و سازمانیِ فرامرزی ، و انتقال دشمنی از «دشمن دور» به «دشمن نزدیک» (حکومت‌ها، فرقه‌ها و حتی مسلمانانِ مخالف) زمینه‌هایی هستند که در تحلیل‌های پژوهشی برای این گذار ذکر می‌شوند. در مطالعه‌های مربوط به داعش نیز نشان داده شده که تکفیر در گفتمان رسانه‌ای و ایدئولوژیک این گروه نقشی مرکزی دارد : بی‌اعتبارسازی مخالفان و تولید مجوز ایدئولوژیک برای خشونت . در اینجا تکفیر فقط یک برچسب نیست ؛ «ابزار حکومت‌داری» است : گروهی که مردم  را به مؤمن و نامؤمن تقسیم می‌کند ، سپس برای هر دسته حقوق و مجازات تعریف می‌نماید و خشونت را در قالب قانون  ، جزا و عدالت به نمایش میگذارد . در زمینه دها فیلم از قساوت بکار گرفته شده توسط نیروهای داعشی وجود دارد . آنان این مستندات را  خود تهیه و نشر می‌کردند تا جامعه تحت حاکمیت شان با تسلیمی مطلق عادت کنند . نظر یک امیر و یک حکم که امروز در کابل نیز از جانب برخی  تکرار میشود ، ریشه در همین اندیشه دارد .

اگر ذهنیت تکفیری را صرفاً به دین و سلفیت و جهادگرایی محدود کنیم ، دچار خطای بزرگ دیگری می‌شویم . تکفیر فقط در واژه «تکفیر» خلاصه نمی‌شود ؛ در زبان عمومی نیز بازتولید می‌گردد . زمانی که به جای نقد اندیشه ، هویت طرف مقابل را هدف می‌گیریم ، مهم نیست سلفی باشیم یا کمونیست ، دیندار باشیم یا بی‌دین ؛ پیامدِ این شیوه فکر ، حذف کلی طرف مقابل است . در قالب دینی ، این زبان با واژه‌هایی چون مرتد ، منافق ، نجس ، بدعت‌گذار ، مشرک و کافر  و در قالب سیاسی–ایدئولوژیک با برچسب‌هایی چون دشمن مردم ، ضد انقلاب ، خائن و عامل بیگانه تبارز میکند  . این واژه‌ها در ظاهر فقط «کلمه»اند ، اما در واقع قراردادهای اجتماعیِ خشونت‌اند ؛ یعنی راه را برای آن باز می‌کنند که قربانی از دایره «انسان دارای حق» خارج گردد . ترور سیاسی هنگامی ممکن می‌شود که نخست ، قربانی از نظر اخلاقی و حقوقی از مقام انسان ساقط شود ؛ ذهنیت تکفیری همین سقوط را با زبان مقدس یا ایدئولوژیک سامان می‌دهد .

در سنت چپ نیز شکل سکولار این ذهنیت فراوان دیده شده است . وقتی از ذهنیت تکفیری در چپ سخن می‌گوییم، منظور تکفیر دینی نیست ، بلکه الگوی «ارتدوکسی/بدعت» در قالب ایدئولوژی سیاسی است : حقیقت واحد ، خط درست ، حزب درست ، و تبدیل مخالف به دشمن مردم . در چنین فضایی ، وفاداری به اصول ، جایگزینِ گفت‌وگوی عقلانی می‌شود و اختلاف نظر ، نه به‌عنوان تنوع فکری ، بلکه به‌عنوان خیانت یا انحراف تفسیر می‌گردد . تاریخ قرن بیستم نشان داده است که این منطق ، اگر قدرت دولتی یا سازمانی بیابد ، می‌تواند به پاکسازی‌های سیاسی و حذف فیزیکی نیز برسد . حتی وقتی قدرت کامل در دست نیست، زبانِ حذف کار خود را می‌کند : بی‌اعتبارسازی ، تحقیر ، منزوی‌سازی ، و تهدید . از همین‌جا است که می‌توان گفت حذف انسان‌ها نخست در زبان شکل می‌گیرد و سپس به اندازه توانِ عملیِ حاملانش تحقق می‌یابد . جدال بی پایان طرفداران سویتیسم با مائوییستها ، مارکسیستهای اروپایی با تفکر سوسیالیستی روسی و چینی و کشمکشهای میان گروهی این جریان‌ها برسر تعریف اصول ، پیوسته ادامه دارد .

افغانستان در این میان ، میدان تلاقیِ همه این شکل‌ها بوده است : تکفیر دینی در منازعات مذهبی و جهادی ، تکفیر ایدئولوژیک در نزاع‌های حزبی و انقلابی ، و تکفیر مدرن در زبان امنیت و سیاست . در دوره‌هایی، «اتهام» به تنهایی می‌توانست حکم باشد ؛ متهم شدن به گرایش‌های خاص سیاسی یا مذهبی ، یا برچسب خوردن به عنوان وابسته، منحرف، مرتد، شعله‌ای، پرچمی، ناسیونالیست تنگ‌نظر، ستمی، اشرار، یا ده‌ها عنوان دیگر، گاهی فاصله‌ای کوتاه با زندان ، شکنجه، یا حذف فیزیکی داشته است . در سوی دیگر نیز مخالفانِ همان نظام‌ها ، اعضا و هواداران طرف مقابل را با زبان تکفیری تعریف و ترور میکردند . در نتیجه، جامعه‌ای که می‌توانست تفاوت نظر را در چارچوب قانون ، گفت‌وگو و رقابت سیاسی مدیریت کند ، اختلاف را در چارچوب نفی و حذف مدیریت کرده است ؛ و این دقیقاً همان جایی است که بحران بازتولید می‌شود . ثبات سیاسی قوام نمی یابد و مسیر رشد اقتصادی و اجتماعی سد میگردد .

احکام تکفیری در ادبیات سیاسی امروزی تحت عنوان مبارزه علیه تروریسم مرزبندی میگردد . وقتی یک فرد یا سازمان سیاسی شامل واژه تروریست گردد تمامی حقوق انسانی آن نفی میگردد و حذف آن  بدون در نظرداشت رویه قضایی در دستور کار قرار می‌گیرد . وقتی سازمان حماس در غزه تحت عنوان سازمان تروریستی تسجیل شد برای قتل هزاران فلسطینی توسط اسراییل توجیه قانونی بمیان آمد . تمام کسانی که به عنوان تروریست نشانی شده اند ، اقبال احمد الشرع در سوریه را نداشتند ، تا از دشمن خونی به دوست جانی مبدل گردند . پاکستان در مقابله با گروه های مخالف ، هند در منازعه کشمیر ، میانمار در پاکسازی قومی و ایالات متحده با دست باز مخالفان خود را زیر چتر مبارزه با تروریسم سرکوب میکنند .

اینجا نیز منطق همان است : تبدیل اختلاف یا دشمنی سیاسی به نفیِ حق . سیر رویدادها در جهان معاصر بارها نشان داده است که چگونه یک برچسب ویا اتهام ، می‌تواند راه را برای خشونت گسترده هموار سازد ؛ و چگونه همان برچسب‌ها ، بسته به مصلحت دولت‌ها ، تغییر می‌کنند و دشمنِ خونینِ دیروز، به شریکِ سیاسیِ امروز بدل می‌گردد . در چنین جهانی ، مهم‌ترین وظیفه فکری و اخلاقی ، بازگرداندن سیاست از «حذف» به «مسئولیت» است : یعنی دفاع از این اصل که هیچ اختلافی مجوز خروج دیگری از دایره حق و انسانیت نیست  .

اگر بخواهیم همه این بحث را در یک جمله جمع کنیم ، می‌توان گفت تکفیر هنگامی از «حکم» به «ذهنیت» تبدیل می‌شود که از یک داوری محدود درباره باور ، به یک سازوکار فراگیرِ حذف درباره وجود بدل گردد ؛ سازوکاری که با زبان شروع می‌شود ، با مشروعیت ادامه می‌یابد ، و در نهایت ، با خشونت به پایان می‌رسد . راه مقابله با این ذهنیت، فقط امنیتی یا فقهی نیست ؛ پیش از هر چیز فرهنگی و زبانی است : تمرین نقدِ اندیشه به جای نفیِ هویت ، دفاع از روال قضایی به جای مجازاتِ بی‌محاکمه ، و بازسازیِ عقلانیت سیاسی به جای هیجانِ حذف‌ کننده . تا وقتی اختلاف ، به جای گفت‌وگو ، به تکفیر ترجمه شود ، بحران همچنان مادرِ تاریخ ما خواهد ماند .

در این نگاشته آگاهانه وارد نمونه های مشخص این ذهنیت در تفکر و عمل امروزی ما نشدم ، تا از نظریات شما بیاموزم .

برای دوستانی که مشتاق پژوهش بیشتر در زمینه اند ، مطالعه کتابهای فارسی زیرین را پیشنهاد میکنم :

۱ - اسلام ، قدرت ، مدرنیته  از هاشم آقاجری

۲ - بنیادگرایی و جهان مدرن از شهریار زرشناس

۳ - ما و مدرنیته از داریوش آشوری

۴ - دین در ترازوی اخلاق  از مصطفی فنایی

 

ع . سپنتگر