افغانستان در یک قرن اخیر با بحران تعریف هویت ملی، ضعف گفتمانِ معطوف به نتیجهِ قابل تحقق و رواج خوانش‌های استعماری و شبه‌استعماری در زبان روشنفکری مواجه است. کاربرد واژگانی چون سرزمین نام‌نهاد، کشور تحمیلی، و جغرافیای مصنوعی در نوشتار برخی نویسندگان و سیاستمداران بومی، نه تنها نشانه‌ای از فقدان تحلیل علمی است، بلکه تکرار گفتار شرق‌شناسان استعمار گر نیز می‌باشد. تنها از این طریق می‌توان مردم افغانستان را به سوژه بدون تاریخ و فرهنگ تقلیل داد. آرنولد توین‌بی تاریخ نگار انگلیسی نشان می‌دهد که چنین زبان تحقیرآمیز، محصول ناآگاهی نظری و بازتولید «استعمار معرفتی» است. بازسازی هویت ملی نه در انکار تاریخ و تحقیر هویت مردمان ساکن آن، بلکه در بازخوانی انتقادی، عدالت‌محور و مردم‌محور شکل می‌گیرد.

در دهه‌های اخیر، بخشی از گفتمان روشنفکری افغانستان با واژه‌هایی تحقیرآمیز ترکیب شده است؛ کاربرد واژه‌هایی مانند «افغانستانِ نام‌نهاد»، «ملتِ بی‌ریشه»، یا «سرزمینی که دیگران برای ما ساخته‌اند» در ظاهر انتقادی است؛ اما در واقع همان منطقی را بازتولید می‌کند که شرق‌شناسان کلاسیک برای توجیه استعمار به کار می‌بردند. ادوارد سعید در کتاب مشهور خود «شرق شناسی» هشدار می‌دهد:

«شرق، در روایت استعمار، نه موضوع شناخت، بلکه ابژه‌ای برای کنترل است. ابژه‌ای که باید بی‌هویت، بی‌تاریخ و فاقد عقلانیت تصویر شود.»

استفاده از تعبیر «کشورِ نام‌نهاد» دقیقاً در همین چارچوب قرار دارد: انکار عاملیت تاریخی مردم و تقلیل افغانستان به محصول اراده «دیگران».

وقتی یک نویسنده و یا سیاستمدار می‌نویسد:

«افغانستان هنوز برای خود دکترین و فلسفۀ وجودی ندارد و بیشتر در خدمت برنامه‌های دیگران است.»

این جمله، برخلاف ظاهر انتقادی، در واقع همان گفتمان شرق‌شناسانه را تکرار می‌کند؛ زیرا مردمان این سرزمین را فاقد اراده، فاقد اختیار و بی‌تاریخ معرفی می‌کند. در روش علمی، نقد باید بر اسناد، ساختار قدرت، تاریخ، جامعه‌شناسی و اقتصاد تکیه کند، نه تحقیر.

از نگاه نظریه‌پرداز انتقادی آلمانی، یورگن هابرماس: «زبان، ابزار شکل‌دادن به واقعیت اجتماعی است. وقتی زبان دچار تحقیر می‌شود، رابطه قدرت تحقیرآمیز هم بازتولید میگردد.»

به این معنا، زبان تحقیرآمیز علیه مردمان یک سرزمین نه نقد، بلکه بازتولید و بومی سازی تفکر استعماری شمرده میشود.

این ادعا که «افغانستان یک کشور ساخته‌شده، تحمیلی و بدون فلسفه وجودی است» ویا «دوران پروژه افغانستان به پایان رسیده» ریشه در علوم سیاسی نه، بلکه در کمبود دانش مسلکی نویسندگان معین دارد. جامعه‌شناسان سیاسی معتقدند که همه ملت‌ها محصول تاریخ، مبارزه و تجربه جمعی‌اند؛ نه یک خلقت ناگهانی. سرزمینی که جغرافیای کنونی کشور مارا تشکیل میدهد تاریخ پُر از فراز و نشیب سیاسی _ فرهنگی به وسعت بیشتر از دوهزار سال را در خود نهفته است. مقایسه این تاریخ طولانی با ایالات متحده امریکا، آسترلیا، کانادا و برخی کشورهای دیگر که از تشکیل آنان سه صد سال نمی گذرد و یا برخی کشورهای همسایه که کمتر از هشتاد سال عمر دارند عظمت تاریخ قدیم، متوسط و جدید این کشور را برجسته میسازد. من در این نگاشته به دلایل کندی رشد اقتصادی _ اجتماعی این کشور نخواهم پرداخت، بلکه منظور من مبارزه علیه تفکر حقارت آفرین و ناکارآمد رایج است.

بندیکت اندرسن در کتاب جماعتهای تصوری می‌نویسد:

«ملت‌ها تخیل نمی‌شوند تا جعلی باشند؛ تخیل می‌شوند تا وجود داشته باشند. تخیل جمعی، بنیان هر جامعه سیاسی است.»

ارنست هابسباوم نیز در بحث ملت و ملی گرایی توضیح می‌دهد:

«هیچ ملت کهنی وجود ندارد. همه ملت‌ها ساخته می‌شوند؛ اما ساخته شدن به معنای جعلی بودن نیست.»

با این مبنا، افغانستان نه «نام‌نهاد» است و نه «تحمیلی». مردم افغانستان در طول تاریخ در برابر استعمار، تروریسم منطقه‌ای و اشکال مختلف سلطۀ خارجی مقاومت کرده اند. مردمانی که این همه اشغال را تاب می‌ آورند هرگز نمی‌توانند بی‌ریشه باشند.

ادوارد سعید این پدیده را شرق‌شناسی درونی‌شده خطاب میکند. هنگامی که یک نخبه بومی، مردم خود را ناتوان، بی‌هوش، بی‌وجدان و دارای تاریخ جعلی می‌نامد، او در واقع در خدمت همان تصویری قرار می‌گیرد که استعمار خواستار آن بود. بقول فرانتس فانون «مستعمره، زمانی شکست می‌خورد که نگاه استعمارگر را درباره خود بپذیرد.»

زمانی با دوستی رنگین پوست از آفریقای جنوبی همکار بودم. او قصه می‌کرد که تا زمانی که به اروپا نیامده بود از طریق تعلیم کلیسا به او آموخته بودند که فقط سیاهان می‌توانند دروغگو، دزد و غارتگر باشند. مبلغان مسیحی همکار با نیروهای استعمارگر برای حذف هویت و فرهنگ بومی دین را نیز به خدمت می گرفتند.

اگر اظهار کنیم که افغانستان در فرایند تاریخی دولت‌سازی مدرن، مانند بسیاری از کشورهای پساکولونیال، با چالش‌هایی در حوزه نهادسازی، انسجام اجتماعی و توزیع قدرت مواجه است؛ این جمله: توصیفی است، نه تحقیرآمیز، تحلیلی است، نه تبلیغاتی و علمی است، نه احساسی. در نوشتاری که به ساختار قدرت و منافع طبقات معین، اقتصاد سیاسی، نقش مداخله خارجی و فساد داخلی توجه صورت نگیرد و به مقاومت تاریخی مردم ارج گذاشته نشود نمیتوان استناد کرد. بازخوانی تاریخی با انکار آن از ریشه تفاوت دارد.

با نگاه به جامعه‌شناسی تاریخی خلق‌های ساکن در سرزمین افغانستان دارای سنت قدیمی دولت‌سازی، تاریخ افتخارآمیز مقاومت در برابر استعمار، حافظه جمعی، ادبیات واحد (فارسی/دری، پشتو، و ازبیکی …)، میراث تمدنی ریشه دار و دیرین سال و باورهای اعتقادی مشترک اند. اینها همه پیش زمینه های آفرینش دولت و مدنیت امروزی «مدرن» شده می‌توانند.

یادمان نرود که مشکل اساسی ما چند گونگی تبارها و گویشها ویاهم نام افغانستان نیست. کلان ترین گرهی که باید گشوده شود ایجاد یک نظام پایدار سیاسی شهروند محور و قانونمدار است. باید به ریشه های فکری ایجاد نظامهای قرون وسطایی نگاه کرد و دلایل پیروزی آن در یک قرن اخیر را بطور علمی، نه احساسی مورد بررسی قرار داد.

باید دانست که: اصل مسئله، «نام‌نهاد بودن» نیست بلکه مسئله جدی دولت های ناکارآمد، نخبگان ناتوان و مداخله بیرونی است.

ما به تحلیل علمی آگاهی‌بخش، نه تحقیرآمیز نیاز داریم. افغانستان برای بازسازی ملی نیازمند گفتمان انتقادی علمی، آشتی تاریخی، عدالت اجتماعی و قومی، نهادسازی قانونی و استقلال معرفتی از گفتار استعماری است نه تقویت جدال‌های قومی، زبانی و بازتولید تفکر استعماری. باید از کوبیدن به پالان خر دست کشید و دانست که: اگر نقد ما شبیه همان چیزی شود که استعمار درباره‌مان می‌گفت، آن‌گاه نقد نیست؛ تکرار سلطه است.

وقتی روشنفکر بومی، روایت تحقیر را درونی می‌کند، خشونت نمادین را بومی می‌سازد. پیامد آن در سیاست روزمره، عادی‌سازی تبعیض، تضعیف همبستگی افقی و فرسایش «باور به امکانِ جمعی» است. نتیجه چنین سطحی نگری، تشدید چرخهٔ ناکارآمدی و واگذاری میدان به گفتمان‌های قشری و اقتدارگراست. گفتمان قشری معطوف به اقتدارگرایی می‌تواند عامل تعیین کننده آفرینش نظام امارتی باشد نه جمهوری.

یادمان بماند که: وطن ووطندار خود را تحقیر نکنیم بلکه ارج بگذاریم.

_______

من بحث هویت را بار دیگر مطرح خواهم کرد. هرگاه در مورد نگاشته بالایی به معلومات دانشگاهی علاقه دارید، مطالعه کتابهای زیرین را پیشنهاد میکنم:

۱ _ ملت سازی در جوامع چند قومی از رهنورد و دیگران.

۲_ شرق شناسی از ادوارد سعید.

۳ _ دوزخیان روی زمین از فرانتس فانون.

۴ _ تاریخ تمدن از آرنولد توین بی.

 

هرچهار کتاب به زبان فارسی وجود دارد.