ما در جهانی زیست میکنیم که تناقض، نه یک حادثه، بلکه یک قاعده است؛ جهانی که در آن حقیقت و توهم، تجربه و تخیل، سنت و واقعیت چنان درهم میآمیزند که مرزها گم میشوند و داوری دشوار میگردد. در چنین جهانی، باورها همیشه ترجمانِ واقعیت نیستند؛ بیشتر بازتاب ترساند. و ترس، وقتی به زبان، قانون و آموزش راه مییابد، به نظم بدل میشود؛ نظمی که برتریِ نژاد، تبار، دین یا جنس را طبیعی جلوه میدهد و از همین مسیر، محرومیت را امری مقدس، قانونی و قابل قبول توجیه میکند. اینجا تناقض فقط یک عارضه نیست؛ ابزار است؛ ابزاری اگر دیده نشود، سالهای طولانی تکرار میشود.
در سرزمینی که در آن زاده شده و بالیدهام، در کنار نجیبپنداریِ تباری و پیشینهپرستیِ زبانی و دینی، معضل دیگری نیز در تار و پود فرهنگ ما تنیده است؛ معضلی که نامش «زن» است، اما ماهیتش «قدرت» است. زن در این فرهنگ، نه فقط یک انسان، که آینهٔ تناقض جمعی ماست؛ آینهای که هم حقیقت را نشان میدهد و هم نشان میدهد چگونه حقیقت را از خود پنهان کردهایم.
در حافظهٔ تاریخی و فرهنگ معنوی ما، زن غالباً موجودی ناقص در تمامیت و متناقض در هستیِ خویش معرفی میشود. این تناقض از همان آغاز، در ساختار زبان و شیوهٔ تفکر ما خانه کرده است؛ در همین زبان، زن هم مادر است و بهشت زیر پای اوست، هم «فتنه» است که باید مهار شود؛ هم الهام است و معشوقهٔ شعر، هم «ناپاک» و ناقصالعقل. هم یار و همسر است و هم پیوسته در تیررس شک. در این دوگانهٔ پرهیاهو، زن هرگز «شخص» نمیشود؛ یا نماد تقدیس است یا ابزار تحقیر. خطر درست از همین کجراهه آغاز میگردد، وقتی انسان از مقام شخص به مقام نماد سقوط میکند، خشونت آسان میشود. زیرا خشونت علیه نماد همیشه کمهزینهتر از خشونت علیه انسان است؛ نماد را میتوان شکست، بیآنکه صدای شکستن استخوانهایش به گوش برسد.
اگر کسی ادعا کند که نخبگان مردانهٔ این جغرافیا فیلسوفان سترگ و دانشپروران بیبدیل بودهاند، سخن را بزرگ و حقیقت را کوچک کرده است. اما اگر معیار پیشرفت را شمار شاعران بدانیم، بیدرنگ خود را پیشرفتهترین مردمان جهان خواهیم پنداشت. هشدار همینجاست: شعر، وقتی جای خرد و نقد بنشیند، میتواند هم رهاییبخش باشد و هم توجیهگر اسارت. شعر به خودی خود نه ضمانت آزادی است و نه دشمن آزادی؛ تعیینکننده نسبت شعر با نقد است. ما از شعر بسیار آموختهایم، اما از نقد کم.
زیستن زیر پاشنهٔ استبدادِ دایمی، زبان ما را به زبانی رمزی و ایهامآلود بدل کرده است؛ زبانی که حقیقت را در لفافه میپیچد و داوری را به تعویق میاندازد. این زبانِ تعویق، در ظاهر لطیف است، اما در سیاست خطرناک؛ زیرا وقتی داوری به تعویق میافتد، مسئولیت نیز به تعویق میافتد. جامعهای که عادت کرده حقیقت را در پرده بیان کند، به تدریج به این توهم میرسد که «ابهام» فضیلت است. و وقتی ابهام فضیلت شد، روشنگویی جرم میشود. در چنین اقلیمی، حقوق زن نه به عنوان مسئلهٔ عدالت، بلکه در قالب «ناموس»، «مصلحت»، «حساسیت» و «فتنه» صورتبندی میشود؛ واژهها جای واقعیت را میگیرند و سیاست به بازی کلمات تبدیل میگردد. این بازی، بیطرف نیست؛ هزینهاش را بدن و زندگیِ زن میپردازد.
زنستیزی فرهنگی در لایههایی از سنت ما از بیت تا بنیان حضور داشته است. کافی است به متون ادبی و روایتهای رایج چندین سدهٔ گذشته بنگریم تا ببینیم چگونه زن در برخی ساحتها با تحقیر، حذف و قابلکنترلسازی احاطه شده است. ابیاتی که زن را فروتر از انسان مینشانند یا او را سزاوار ضرب و حذف میخوانند، چند سطر پراکنده نیستند بلکه مسیر حاکم بر تفکر و عمل اند؛ اینها نشانهٔ ذهنیتیاند که زن را نه یک موجود انسانی دارای حق، بلکه یک خطر میبیند. و وقتی ذهنیت، زن را خطر دید، دو راه پیش روی خود میگذارد: پنهانسازی یا مهار. هر دو به یک نتیجه ختم میشود: نفی آزادی و نفی انسانیت.
آنچه این نگاه را زنده نگه داشته، آمیزهای از سنتهای دیرپا با قرائتهای خاص دینی و منطق سلطهٔ اجتماعی است. منازعهٔ اصلی در حوزهٔ حقوق و وجایب رخ میدهد؛ در چندهمسری، قیمومیت، حضانت، داوری، حجاب و آموزش. زیرا حقوق زن در جوامع ما صرفاً یک بحث اخلاقی نیست؛ ابزار تنظیم قدرت است. هرجا که قدرت سیاسی مشروعیتش لرزان است، بدن زن را به پرچم تبدیل میکند؛ نه از سر دینداری، بلکه برای تثبیت سلطه و کنترل. بدن زن صحنهٔ نمایش اقتدار میشود و تناقض فرهنگی تا مرز خشونت ساختاری پیش میرود. اینجا باید هشدار داد: وقتی بدن یک گروه به میدان سیاست تبدیل شد، قانون دیگر حافظ عدالت نیست؛ حافظ نظمِ تبعیض است.
آنچه امروز در افغانستان میگذرد، صرفاً مجموعهای از محدودیتها نیست؛ نظامی از محرومسازی است. محرومسازی، وقتی مشروعیت یافت، به سیاست بدل میشود؛ و وقتی سیاست بر مبنای جنسیت سازمان یابد، دقیقترین نامش «آپارتاید جنسیتی» است. در اینجا بحث از سلیقه، سنت یا اختلاف نظر نیست؛ بحث از حذف سیستماتیک نیمی از جامعه از آموزش، کار، حضور عمومی و آیندهسازی است.
هیچ عقل سلیمی نمیپذیرد که نیمی از جامعه را از تولید دانش، تولید ثروت، تولید سلامت و تولید معنا کنار بگذارند و سپس انتظار داشته باشند جامعه سالم بماند. این صرفاً یک ادعا نیست؛ منطقِ کارکردیِ جامعه است. جامعهای که سرمایهٔ انسانی خود را میسوزاند، مانند بدنی است که آگاهانه یکی از ششهایش را از کار میاندازد و بعد از ناتوانی در دویدن شکایت میکند.
محرومسازی زنان از آموزش تنها بیعدالتی نیست؛ خودویرانگری ملی است. اثر آن فقط امروز را نمیسوزاند، نسلها را میسوزاند: از کاهش کیفیت سلامت خانواده تا فروپاشی ظرفیت تخصصی، از افزایش آسیبپذیری اقتصادی تا گسست در تربیت علمی و اخلاقی نسل بعد. آموزش زنان فقط حق فردی نیست؛ در زبان سرد علم، یک متغیر بنیادی در شاخصهای توسعه است؛ در کاهش مرگومیر قابل پیشگیری، در بهبود سلامت مادر و کودک، در افزایش سواد و آگاهی، در تقویت سرمایهٔ اجتماعی، در رشد بهرهوری و در تابآوری جامعه هنگام بحران.
وقتی زنان از مدرسه حذف میشوند، شبکهٔ تولید دانش میشکند؛ وقتی از کار حذف میشوند، اقتصاد خانگی و ملی فقیرتر میگردد؛ و وقتی از حضور عمومی حذف میشوند، جامعه از نیمی از چشمها، نیمی از صداها و نیمی از تجربهها محروم میماند. چنین جامعهای حتی اگر روی کاغذ نظم داشته باشد، در واقعیت ناتوان است؛ ناتوان از اصلاح، ناتوان از رقابت و ناتوان از تداوم.
در برابر این واقعیت، پرسشی بیرحمانه باید پیشِ روی حاکمان نظام امارتی کابل گذاشته شود: اگر زن را ناتوان میدانید، چرا از توانش میترسید؟ اگر زن را ناقص میپندارید، چرا از حضورش وحشت دارید؟ ترس، اعتراف است؛ اعتراف به اینکه مسئله خود زن نیست، بلکه توان او در تغییر معادلهٔ قدرت است. کسی که حقیقتاً باور دارد دیگری ضعیف است، از او نمیترسد؛ نهایتاً او را نادیده میگیرد. ترس فقط در برابر نیروی تغییر شکل میگیرد.
اما خطر، تنها در کاخ قدرت نیست. طالبان آغاز و انجام مصیبت زنان این سرزمین نیستند؛ آنان صورت عریان ذهنیتیاند که قرنها در لایههای فرهنگ ما رسوب کرده است. این ذهنیت تنها در میان جنگجویان بیسواد زندگی نمیکند؛ در ذهن بسیاری از روشنفکران نیز لانه دارد. آنانی که آزادی را دوست دارند اما برای زن استثنا قائلاند، عدالت را میستایند اما به نام مصلحت و سنت عقبنشینی میکنند، از تمدن سخن میگویند اما زن را هنوز موضوع کنترل میدانند. این ذهنیت، وقتی پیروز میشود که جامعه از درون پیشاپیش شکست خورده باشد؛ شکست در نقد، شکست در صداقت، شکست در پذیرفتن انسان برابر.
جامعهٔ پارچهشده در نتیجهٔ جنگ و ناامنی، غالباً از سر اجبار به استبدادِ دارای امنیت پناه میبرد. نظام استبدادی ممکن است درد را کوتاهمدت تسکین دهد، اما علت مرض را نابود نمیکند. و هر بار که علت مرض باقی بماند، فاجعه به شکل تازه بازمیگردد. راهی جز مقاومتِ مدنی و بازسازیِ اخلاقیِ جامعه برای تحقق عدالت باقی نمیماند.
ایستادن در کنار زنان پیکارگر این سرزمین لطفی از سر ترحم نیست؛ ضرورتِ نجات جامعه است. آزادی تجزیهپذیر نیست؛ یا وجود دارد یا وجود ندارد. اگر نیمی از جامعه را در اسارت نگه دارید، نیمهٔ دیگر نیز تنها توهم آزادی خواهد داشت. جامعهای که زن را خاموش میکند، مرد را نیز از انسانیت کامل محروم میسازد؛ زیرا انسانیت در رابطه با دیگری معنا مییابد، و عدالت از جایی آغاز میشود که «دیگری» را همسنگ خود ببینی، نه زیر دست و ناموس و ملکیت.
اگر از لحن ادبی فاصله بگیریم و با زبان سرد علم سخن بگوییم، حقیقت به مراتب سختتر است: جامعهای که زنان را از آموزش و کار محروم میکند، ظرفیت شناختی خود را کاهش میدهد، شبکهٔ تولید دانش را میشکند، کیفیت سلامت را پایین میآورد، مرگومیر قابل پیشگیری را بالا میبرد و بنیان توسعه را از درون تهی میسازد. اینجا دیگر بحث از اخلاق یا سنت نیست؛ بحث از بقاست. هیچ نظامی نمیتواند با حذف نظاممندِ نیمی از نیروی انسانی خود، در جهان رقابت، فناوری و بحرانهای سلامت و اقتصاد دوام بیاورد. حذف زنان یعنی کوچک کردن عمدی مغز جامعه و سوق دادن آن به سوی رکود و ایستایی.
اتخاذ چنین سیاستی، با هر روپوشی که عرضه شود، مرگِ جیرهبندیشده برای مردم افغانستان را تدارک میبیند. رهایی زن نه فقط شرط عدالت، که شرط عقلانیت است؛ نه فقط شرط انسانیت، که شرط بقاست. جامعهای که نیمی از خود را حذف میکند، دیر یا زود تمام خود را حذف خواهد کرد.
پس به جای تبریک گفتن و دستهگل به مناسبت روز جهانی عدالت برای زنان، باید به رهایی از بلاهت کنونی اندیشید؛ بلاهتی که تبعیض را نظم مینامد، حذف را فضیلت میپندارد، و خاموشی را مصلحت جا میزند. اگر این چرخه شکسته نشود، فردا نه از زن چیزی میماند و نه از جامعهای که میپندارد میتواند بدون زن دوام بیاورد.
ع. سپنتگر
