وقتی دومینو ها با خنده فرو میریزند
ترامپ پرده از رُخ امپراتوری نقاب برداشت
بیایید خودمان را گول نزنیم. نظم جهانی فرو نریخته؛ افشا شده است. جعبهِ پاندورا سر باز کرده و اخلاق سیاسی با سمفونی زور با پای خود در میدان معامله، مامبو (Mambo)میرقصد.
آنچه سالها بهعنوان «قواعد»، «حقوق بینالملل» و «اخلاق سیاسی» تبلیغ میشد، چیزی جز روکش نبود؛ یک زبان محترمانه برای پنهانکردن منطق عریان قدرت.
حالا که پرده کنار رفته، بسیاری شوکه شدهاند؛ نه بهخاطر خشونت جهان، بلکه چون مجبورند حقیقتی را ببینند که همیشه آنجا بوده است.
حقیقت بازی ها در افغانستان، عراق و سوریه، فلسطین و غزه، ونزویلا و گرینلند بی پرده شده اند. در حالیکه آتشفشان خشم مردم در ایران دهان گشوده است؛ زورمندان مشغول بازی خودند، معامله در خط حراج قول ها و قرار ها و پامال کردن آرزو ها و امید ها در گردش شرم آگین.
در جهان واقعی، قانون فقط تا جایی معتبر است که با منافع قدرتهای بزرگ تداخل نداشته باشد. سازمان ملل، نهادهای بینالمللی و پیمانها، نه داور که ابزارند؛ ابزار مدیریت ضعیفها، نه مهار قویها. دومینوها دیگر آرام نمیافتند؛ با سروصدا، با تمسخر، با کفزدن تماشاگران فرو میریزند.
جهان قواعد مُرد چون هیچوقت واقعاً زنده نبود؛ «نظم مبتنی بر قواعد» بیشتر شبیه افسانهای بود که برندگان جنگ سرد برای تثبیت موقعیت خود ساختند. وقتی قواعد به ضررشان شد، همانها نخستین ناقضان آن بودند. حالا فقط دیگر زحمت تظاهر را به خود نمیدهند. جهان وارد فاز صداقت خشن شده است: قدرت تعیین میکند، نه اخلاق؛ زور مینویسد، نه حقوق.
ناسیونالیسم؛ بازگشت غریزهٔ بقاست؛ لیبرالیسم جهانی شکست نخورد؛ مصرف شد. وقتی دیگر سودی نداشت، کنار گذاشته شد. ناسیونالیسم امروز نه یک ایدئولوژی منسجم، بلکه واکنش عصبی سیستم است؛ مثل بدنی که هنگام مرگ، به غریزهٔ بقا چنگ میزند. کشورها به خودشان بازمیگردند چون فهمیدهاند هیچکس قرار نیست نجات شان دهد.
اقتدارگرایی دیگر استثناء نیست؛ قاعده است. در جهانی که رقابت بیرحمانه شده، نرمخویی مساوی با حذف است. دولتها یاد گرفتهاند که برای بقا، باید خشن، سریع و بیتعارف تصمیم بگیرند. اخلاق؟ هزینهٔ اضافی. ریالیسم سیاه میگوید: اگر زور نداشته باشی، حقیقتت شنیده نمیشود.
ترامپ چیزی را خراب نکرد؛ فقط پرده را از روی امپراتوری نقاب کنار زد. او با بیپروایی گفت آنچه امپراتوریها همیشه میدانستند: متحدان مصرفیاند، تعهدات موقتاند، و نظم جهانی تا وقتی محترم است که سود بدهد. آمریکا با ترامپ بیثبات نشد؛ صادقتر شد و این صداقت برای جهان، ترسناک بود و است.
اروپا قربانی خشونت جهان نشد؛ قربانی توهم اخلاقی خودش شد. قارهای که فکر میکرد تاریخ تمام شده و سیاست به مدیریت تبدیل شده است. حالا که سیاست با تمام زشتیاش برگشته، اروپا دست خالی مانده: نه قدرت سخت، نه وحدت، نه ارادهٔ ریسک. در جهان ریالیسم سیاه، اروپا زیادی مؤدب است تا زنده بماند؛ همچنانکه درخواست طلاق مالی دست به دست در اتحادیه میگردد.
امپراتوریها بازمیگردند چون هرگز نرفته بودند؛ پوتین، شی و ترامپ در نسخهٔ آمریکایی هر کدام با زبان خود، یک چیز را میگویند: جهان میدان نفوذ است. مرزها انعطافپذیرند، کشورها قابل معاملهاند و ثبات یک امتیاز موقتی است. امپراتوری مدرن یا سرزمین میگیرد؛ یا وابستگی میسازد.
در این بازی، کشورهای متوسط و ضعیف نه شریکاند، نه دشمن بلکه متغیرند. آنها باید انتخاب کنند: وابستگی، معامله، یا حذف تدریجی. بیطرفی افسانه است و اخلاق، کالایی لوکس.
جهان وارد عصر جدیدی نشده؛ وارد مرحلهٔ عریانشدن شده است. مرحلهای که در آن، قدرت دیگر عذرخواهی نمیکند، خشونت توجیه نمیشود، و نظم فقط نام دیگری برای توازن موقت زور است.
سؤال نهایی این نیست که جهان به کجا میرود؛ سؤال این است:
چه کسی میتواند این خشونت ساختاری را مدیریت کند و چه کسی زیر چرخهایش خورد خواهد شد؟
