تحلیلهای تازه نشان میدهد که عزم ایالات متحده برای بازگشت به آسیای میانه، از طریق قفقاز، آسیای مرکزی، خاورمیانه و سپس اروپا ـ جدیتر از گذشته در حال شکلگیری است. در میانه این آرایش نوین، افغانستان بهعنوان یک سیاهچاله امنیتی ناشی از حاکمیت طالبان، نماد بنبست تعامل میان غرب و شرق شده است و نقش آن در محاسبات ژئوپولیتیک جهانی بیش از هر زمان دیگر برجسته گردیده. بر اساس این تحلیلها، حضور گستردهتر آمریکا در منطقه در گرو دستیابی به توافقی تعیینکننده با مسکو است؛ توافقی که اگر حاصل شود، زمینه را برای وارد کردن ضربه راهبردی بعدی بر پیکره چین فراهم خواهد ساخت.
مسیرهای تدارکاتی چین در سالهای اخیر در چندین نقطه دچار انسداد شدهاند: از تنگه مالاکا و بحران اقیانوس هند گرفته تا بندر گوادر، بحران جنوب آسیا و مسیر افغانستان. اکنون دستور کار جدید آمریکا، انتقال فشار به محور آسیای میانه است؛ محوری که در امتداد کریدور زنگزور، توافقنامه ابراهیم و سیاستهای کشورهای آسیای مرکزی، بهگونهای هدفمند برای محاصره چین و ایران فعال شده است. این طرح تنها زمانی تکمیل میشود که روسها آماده یک توافق بزرگ ژئوپولیتیکی باشند؛ توافقی که حلوفصل موانع ساختاری رسیدن آمریکا به اهدافش را ممکن سازد.
در همین چارچوب، موضوع اوکراین آخرین دیوار بنبست روابط مسکو و واشنگتن است که اکنون مرحله نهایی را طی میکند. تحلیلها نشان میدهد که پایان این بحران، اگر به توافقی دوطرفه برسد، پیامدهای آن برای روسیه مطلوبتر از قبل خواهد بود. اروپا، در این میان، با پراکندگی سیاسی، وابستگی سنگین به انرژی خارجی، ناتوانی ساختاری در ایجاد ارتش مستقل و مشکلات داخلی، همچنان بازیگری ناتوان و بیمار باقی مانده و توان مداخله استراتژیک در این رقابت بزرگ را از دست داده است.
اما در آسیای مرکزی، اگر توافقی میان روسیه و آمریکا شکل گیرد، قدمی بلندتر بهسوی محاصره چین برداشته خواهد شد. تحقق این توافق نیازمند تعیین تکلیف چند مسئله کلیدی است: تثبیت بنبست استراتژیک در برابر چین، پایان دادن به معضل اوکراین با تقسیم اراضی و نقشها میان آمریکا و روسیه در قالبی شبیه به نظام پسا-جنگ جهانی دوم و تعیین تکلیف افغانستان تحت حاکمیت طالبان که به میدان مانور قدرتهای متعدد بدل شده است. در چنین وضعیتی، شکلگیری یک حکومت مشارکتی در افغانستان ـ متشکل از طالبان، بخشی از عناصر جمهوریت و سیاستمداران تبعیدی، ـسناریوی محتمل خواهد بود؛ ساختاری که با حذف عناصر تندرو طالبان و ایجاد چهرهای قابل فروش به افکار عمومی جهان، بهعنوان بستهای از معامله بزرگ میان واشنگتن و مسکو عرضه میشود.
در این معادله، پاکستان، هند و چین از جایگاه تصمیمگیر به جایگاه «اجزای فعال اما تابع» سقوط میکنند؛ یعنی بازیگرانی که نقشی در طراحی کلان ندارند و صرفاً در حاشیهی یک مهندسی بزرگ بینالمللی عمل خواهند کرد. بهویژه چین که از خنثی کردن حلقههای فشار در آسیای جنوبی و مرکزی ناتوان مانده، و پاکستان که ابزار سنتیاش در کابل دیگر جایگاه تعیینکننده ندارد. در مقابل، آمریکا با هدف بازگشت به گلوگاههای حیاتی منطقه، به دنبال دستیابی مجدد به پایگاه بگرام است؛ موضوعی که تنها در چارچوب یک معامله کلان با روسیه ممکن است. در این سناریو، واشنگتن امتیازات امنیتی و ژئوپولیتیکی در شرق اروپا را در اختیار مسکو قرار میدهد و در مقابل، فضای حیاتی برای مانور راهبردی در افغانستان و منطقه را بازپس میگیرد. این نقطه دقیقاً همان مرحلهای است که آینده نظم امنیتی اوراسیا را بازتعریف خواهد کرد.
در نقطه مقابل، اگر این توافق حاصل نشود، روسیه بهاحتمال زیاد با تکیه بر طالبان و دیگر گروهها آغازگر یک جنگ شدید در افغانستان خواهد بود؛ جنگی که هر نوع مسیر توافق را مسدود میکند. در این میان، نقش بازیگران متعدد در افغانستان ـ از نارضایتی آشکار پاکستان و سکوت معنادار ایران، روسیه، چین و هند گرفته تا مداخلات جهتدار عربها، ترکها و آمریکاییها ـ ساختاری چندضلعی و متناقض ایجاد کرده که با گسترش آن، مرکز ثقل تصمیمگیری درباره این کانون حساس نزاع روزبهروز دشوارتر میشود. نگاه جهانی به طالبان، نگاهی آمیخته از تهدید قابل کنترل برای غرب و تهدید قابل معامله برای شرق است. طالبان یک سوژه امنیتیاند: خطری نگرانکننده که اگر بدون مهار رها شوند، به تهدیدی غیرقابلمدیریت بدل خواهند شد. آنها یک نیروی مزاحماند که هرگز نباید رها شوند تا مسیر خود را بهطور مستقل تعیین کنند.
جابجایی طالبان در قدرت و خروج نظامی آمریکا از منطقه، بخشی از یک تفاهم بینالمللی بود. واشنگتن به این جمعبندی رسیده بود که حضور نظامی مستقیم پرهزینه است و دکترین «صلح آمریکایی» باید جای خود را به دکترین «بازموازنه» بدهد؛ دکتری که هدف آن مدیریت ظرفیت دفاعی و تهاجمی آمریکا در برابر قدرتهای نوظهور است. طالبان در نتیجه این تفاهم، از یک گروه پراگنده به یک قدرت مزاحمِ قابل مدیریت تبدیل شدند. اکنون هر لرزشی در جایگاه طالبان برای شرق پرهزینه است، زیرا بدیل طبیعی طالبان، داعش است؛ نیرویی که هیچ ظرفیت تعامل و معامله ندارد و هر معادلهای را بازنویسی میکند. ورود داعش، بازیگران تازه، منافع متناقض و مرکزیتزدایی از تصمیمگیری را تحمیل خواهد کرد.
در مسیر تحولات جدید منطقه، دو سناریوی اساسی پیشرو قرار دارد: یا این روند به ترمیم چهره طالبان و حرکت آنها به سمت قدرتی کمتنشتر ختم میشود، یا در صورت عدم توافق آمریکا و روسیه، برنامههای آمریکا در چندین محور با بنبست روبهرو میشود. اگر این بنبست ایجاد شود، روسیه با حمایت کامل از طالبان و همراهی ایران و چین، روند «آمریکاییزدایی» را در منطقه آغاز خواهد کرد. در این حالت، ترکیه، عربها، پاکستان و هند در حاشیه قرار میگیرند و افغانستان دوباره به صحنه یک منازعه درازمدت شبیه به دوره حضور ارتش سرخ تبدیل میشود. روسها اینبار نه با اشغال نظامی، بلکه با یک توافق چندجانبه منطقهای برای پاکسازی حوزه نفوذ خود از متحدان آمریکا وارد عمل خواهند شد و یک بلوک قدرت جدید شرق در برابر غرب شکل خواهد گرفت. اما اگر سناریوی نخست عملی شود، منطقه و افغانستان وارد دورهای از تحولات آرام و ژرف میشوند؛ دورانی که رهبری سیاسی، نبض اصلی آن را در دست خواهد داشت، نه جنگ و نزاع.
چرخش طالبان به آسیای میانه: عمق استراتژیک در آینه تهدید
طالبان پس از کشمکشهای اخیر با پاکستان، بهدنبال راههای بدیل سیاسی، اقتصادی و امنیتی برای تداوم حضور خود در قدرتاند. علاقهمندی فزاینده این گروه به محور شرق و نزدیکشدن به روسیه، چین و ایران نشان میدهد که اسلامآباد دیگر تنها محور جذاب برای طالبان نیست. البته این تغییر نگاه، به معنای اجماع کامل در درون طالبان نیست؛ هنوز طیفی از رهبران و فرماندهان این گروه، رابطه با پاکستان را سرمایهای راهبردی میدانند. این وابستگی، ریشه در پیشینه مهاجرتی طالبان در پاکستان، اثر مدارس دینی تندرو که این گروه را ساختند و به آن انگیزه جنگیدن دادند، پیوندهای فامیلی و قومی، تمرکز سرمایههای مالی رهبران طالبان در خاک پاکستان، و در نهایت، اتصال عمیق این گروه به ساختارهای استخباراتی و نظامی آن کشور دارد.
با این حال، در شرایط کنونی طالبان در تلاشاند تا از زیر سایه اسلامآباد بیرون شوند و خود را بهعنوان بازیگری مستقل، قابل چانهزنی مستقیم با غرب و کشورهای محور شرق معرفی کنند. بر همین مبنا، گسترش روابط دیپلماتیک، تعاملات امنیتی و پیوندهای تجاری با گزینههایی جدا از پاکستان، در قالب یک رویکرد چندبعدی، در دستور کار این گروه قرار گرفته است. اگرچه این تلاشها تاکنون به کسب مشروعیت بینالمللی رسمی برای طالبان منجر نشده، اما در چارچوب منطق استخباراتی و امنیتی، از یک گروه صرفاً جنگی، چهره یک شریک «قابل استفاده» برای قدرتهای منطقهای و فرامنطقهای ساخته است؛ شریکی که میتوان او را هم مهار کرد و هم بهکار گرفت.
آسیای مرکزی، بهویژه کشورهای هممرز با افغانستان، در این محاسبه جدید طالبان جایگاه ویژهای یافتهاند. این توجه، چند لایه امنیتی و ژئوپولیتیکی دارد. نخست آنکه انرژی، آب، برق و مسیرهای ترانزیتیای که این کشورها از طریق افغانستان برای جنوب آسیا فراهم میکنند، برای رژیم مصرفمحور طالبان اهمیت حیاتی دارد. در منطق طالبان، کنترل بر این شریانها میتواند هم منبع درآمد باشد و هم ابزار فشار سیاسی و امنیتی. دوم آنکه نزدیکی این کشورها به محور شرق، زاویه دید طالبان را برای وصلشدن به مسکو و پکن، از مسیر شمال، واقعیتر کرده است. طالبان بهگونهای محاسبهگرانه باور دارند که نگاه مثبت کشورهای آسیای میانه به آنان، میتواند بخشی از تردیدهای روسیه و چین را نیز تعدیل کند و برای این گروه، جغرافیای شمال را به سکوی لابیگری در برابر محور شرق بدل سازد.
در سطح عمیقتر امنیتی، طالبان از ارتقای تدریجی مخالفانشان – بهویژه گروههای مقاومت – به بازیگران فعال در محاسبات قدرتهای منطقهای و سرویسهای استخباراتی، نگرانی جدی دارند. تجربه خود طالبان که از دل همکاری امنیتی با پاکستان، با تکیه بر پایگاههای امن در آن کشور، به قدرت برگشتند، اکنون بهصورت یک کابوس معکوس در ذهنیت امنیتی آنان عمل میکند. آنها بهخوبی میدانند همان الگویی که زمانی برای سقوط جمهوری افغانستان بهکار رفت، میتواند در صورت فراهمشدن عقبه استراتژیک برای مقاومت، علیه خودشان نیز فعال شود. از همین رو، طالبان تلاش میکنند تا با نزدیک شدن به کشورهای آسیای میانه و تعویض تدریجی نقش پاکستان در برخی حوزههای سیاسی و اقتصادی، این کشورها را بهجای «زمین بازی مخالفان»، به «میدان مهار و کنترل مخالفان» تبدیل کنند و از آنها بهعنوان ضامنهای امنیتی برای استمرار حاکمیت خود سود ببرند.
چرخش دراماتیک طالبان به سوی تاجیکستان، ازبیکستان و ترکمنستان، از عمق نگرانی این گروه نسبت به انزوای چندجانبه از سوی همسایهها پرده برمیدارد. کشورهای شمال افغانستان، برای طالبان هم مسیر بالقوه داد و ستد اقتصادی در صورت فروپاشی کامل روابط با پاکستاناند و هم توانایی فوقالعادهای در لابیگری نزد چین و روسیه برای تغییر یا نرم کردن نگاه آنها نسبت به رژیم طالبان دارند. در این میان، تاجیکستان جایگاه ویژهای دارد؛ کشوری که تا امروز با قاطعیت سیاسی در برابر رژیم طالبان ایستاده و با تکیه بر دیپلماسی فرهنگی و تمدنی در چارچوب زبان فارسی، نوعی فاصله انتقادی با افغانستانِ تحت سلطه طالبان حفظ کرده است. اکنون اما، به موازات شکلگیری بعضی کانالهای امنیتی و اقتصادی، جایگاه تاجیکستان در محاسبات طالبان بهطور محسوس ارتقا یافته است.
طالبان از تاجیکستان خواستهای مشخص امنیتی دارند؛ در مرکز این خواستها، حذف امکان سازماندهی هر نوع مقاومت مسلحانه ضدطالبان در خاک افغانستان با حمایت دوشنبه قرار دارد. این خواست، بیانگر ترس عمیق طالبان از تبدیلشدن تاجیکستان به عقبه استراتژیک مقاومت است. در مقابل، دولت تاجیکستان نیز با تمام ارتباطات جاری، اعتماد کامل به طالبان ندارد و حضور گروههای تروریستی در داخل افغانستان را تهدیدی بالفعل و آیندهساز میداند. به همین دلیل، دوشنبه سعی کرده است میان احتیاط امنیتی و جلوگیری از دشمنی علنی با طالبان، موازنهای شکننده برقرار کند. این کشور تا کنون در سطوح مختلف – استخباراتی، امنیتی، تجاری و دیپلماتیک – کانالهایی را با طالبان باز نگه داشته است؛ از تبادل اطلاعات استخباراتی تا تسهیل برخی روندهای اقتصادی و تجارتی، از ایجاد کانالهای تماس امنیتی تا زمینهسازی برای گفتوگوهای محرمانه میان طالبان و روسها. اینها همه بخشی از بازی چندلایهای تاجیکستان است تا هم تهدید را مدیریت کند و هم در معادلات بزرگتر منطقهای، برگهای خود را نسوزاند.
امتیاز ویژه طالبان در وضعیت فعلی این است که بهدلیل التهاب نظم منطقهای و نگرانی از بازگشت جنگهای کنترلناپذیر، تقریباً هیچ کشوری حاضر نیست بهطور کامل این گروه را منزوی کند. این هراس مشترک از فروپاشی کامل نظم در افغانستان و پیامدهای فرامرزی آن، باعث شده است که روابط طالبان با همسایهها، منطقه و فرامنطقه، در قالب شبکهای از کانالهای امنیتی و استخباراتی حفظ شود. اما این روابط، بیشتر در چارچوب یک منطق محدود امنیتی و مدیریت تهدید قابل تفسیر است، نه در قامت یک چشمانداز راهبردی و ژئوپولیتیکی پایدار. طالبان در این شبکه، بیشتر بهعنوان «عنصر تهدیدکننده قابل معامله» دیده میشوند تا شریک راهبردی بلندمدت.
در این میان، تاجیکستان برای طالبان اهمیت مضاعف دارد. از یکسو، این کشور توان بالقوه بسیج و سازماندهی گروههای مخالف طالبان، بهویژه نیروهای تاجیک، را در صورت تقابل آشکار داراست و میتواند بهعنوان عقبه استراتژیک مقاومت عمل کند. از سوی دیگر، هممرزی با افغانستان و امکان تأمین هر نوع تسلیحات و لوژستیک برای چالشسازی امنیتی علیه رژیم طالبان، برگ برندهای در دست دوشنبه است که در دستگاه محاسباتی طالبان بهعنوان یکی از نقاط ضعف حساس این رژیم ثبت شده است. طالبان خوب میدانند که اگر تاجیکستان از موضع بیطرفی نسبی عبور کند و به حامی صریح مقاومت بدل شود، ساختار امنیتی این گروه در شمال بهسرعت شکننده خواهد شد.
فراتر از این سطح، نقش تاجیکستان در نگاه قدرتهای بزرگ شرق و غرب به منطقه، و جایگاه این کشور در آینده امنیتی و ژئوپولیتیکی حوزه هارتلند و ریملند و در امتداد خطوط کراسلندی، آن را به یکی از بازیگران تعیینکننده در آینده افغانستان و سرنوشت نهایی رژیم طالبان تبدیل میکند. در واقع، هر اندازه که تقابل یا رقابت قدرتهای بزرگ در این جغرافیا تشدید شود، وزن تاجیکستان – بهعنوان گذرگاه، سپر، و گاه سکوی فشار – در معادلات افغانستان افزایش خواهد یافت. طالبان این واقعیت را بهخوبی حس کردهاند و تلاش میکنند تا با نزدیک شدن حسابشده به دوشنبه و همسایگان شمالی، از یکسو «عمق استراتژیک معکوس» علیه مخالفان خود ایجاد کنند و از سوی دیگر، در بازی بزرگ امنیتی و استخباراتی منطقه، از مهره مصرفشونده به بازیگر محاسبهگر ارتقا یابند؛ هرچند هنوز فاصله میان این آرزو و واقعیت، بسیار ژرف است.
بازی چندوجهی در سایه طالبان؛ تلهگذاری جدید غرب برای محور شرق
ایالات متحده، طالبان را با همکاری پاکستان به قدرت رساند؛ در حالی که روسیه، ایران و چین، با این گروه وارد تعاملات امنیتی شدهاند. هند، ترکیه و کشورهای عربی نیز روابط خود را با طالبان حفظ کردهاند. امروز امریکا بهصورت ماهانه به طالبان پول نقد ارسال میکند؛ ایران مشاوره و کمکهای مستشاری میدهد؛ چینیها از آنها حمایت سیاسی و اقتصادی دارند و روسها نیز این گروه را به رسمیت میشناسند.
در این میان، پاکستان ظاهراً از طالبان خشمگین است و به دلیل حملات تحریک طالبان پاکستان (تیتیپی)، وارد جنگ لفظی و رسانهای با کابل شده است. اما حقیقت آن است که طالبان زادهی تفکر و نظام امنیتی پاکستاناند و در همان خاک به یک جنبش سیاسی و مذهبی تمامعیار مبدل شدند. با این حال، امروز هند طالبان را به دهلی دعوت کرده و خواهان همکاری با آنهاست؛ در حالی که ترکیه و کشورهای عربی میکوشند در نقش میانجی میان طالبان و اسلامآباد ظاهر شوند و همزمان، در هماهنگی با ایالات متحده، سناریوی جدیدی از بازی دیپلماتیک را پیش ببرند.
اکنون این بازی وارد مرحلهای تازه با تحرکات استخباراتی مشکوک در پی انفجارهای هند و پاکستان شده است. دو هژمون آسیای جنوبی در مسیر تقابل غیرقابل پیشبینی قرار گرفتهاند و هنوز معلوم نیست گام بعدیشان چه خواهد بود. طالبان، با بستن دروازههای مذاکره بر روی پاکستان، ظاهراً آماده ورود به فاز تازهای از بازیاند. این فاز، در واقع تلهای است که غرب برای محور شرق گسترده است: بازیِ به دام انداختن شرق با تاکتیکهای چندلایه.
غرب در تلاش است تا با دو حرکت موازی در آسیای مرکزی و افغانستان، دو جبههی جدید علیه شرق بگشاید؛ جبهههایی که هدفشان ایجاد دردسرهای امنیتی و سیاسی برای روسیه و چین است. در میدان آسیای مرکزی، مرحله سوم «بازی بزرگ جدید» آغاز شده است: تشویق کشورهای منطقه به پیوستن به زنجیرهی محاصرهی ایران، چین و روسیه، خلق تنشهای مصنوعی در جنوب آسیا، و فعالسازی تحرکات آمریکاییها در خاورمیانه، آمریکای جنوبی و آفریقا، در حالیکه در اوکراین، روسها گامبهگام پیشروی میکنند و بحران اروپایی روز به روز وخیمتر میشود.
در سطح کلان، سه محور قدرت — شرق، غرب و اروپا — در حال بازچینی ابزارهای بینالمللی خود برای حفظ یا گسترش نفوذ آن هستند. هر یک از این اضلاع اگر از قاعده بازی حذف شوند، توازن جهانی و ثبات سیاسی و اقتصادی جهان دچار دگرگونی بنیادین خواهد شد. به همین دلیل، هر محور میکوشد با گزینش جغرافیای جدید، فعالسازی شبکههای غیردولتی، جنگ روایتها و بهرهبرداری از بحرانهای امنیتی، سهم خود را از مرکز ثقل قدرت جهانی حفظ کند.
اما تنشهای میان طالبان، هند و پاکستان بیش از هر چیز، آیندهی جنوب و شمال آسیا را تحت تأثیر قرار خواهد داد. طالبان اکنون میتوانند در تحولات جنوب آسیا، از طریق نزدیکی یا فاصله گرفتن از اسلامآباد و دهلی نو، نقش تعیینکنندهای در بیثباتسازی منطقه ایفا کنند؛ آن هم با تکیه بر گروههای افراطی چون القاعده، داعش خراسان و شبکههای افراطی آسیای مرکزی و خاورمیانه. این سناریو میتواند به ابزار جدیدی برای پیچیدهتر کردن وضعیت امنیتی در مرزهای محور شرق تبدیل شود.
با این حال، محور شرق تاکنون با صبر و استقامت راهبردی، از هرگونه واکنش عجولانه در قبال افغانستان خودداری کرده است. از سوی دیگر، غرب در چهار سال گذشته نخواسته طالبان را بهطور واقعی محدود یا سرکوب کند؛ زیرا از رژیمی که هیچ پشتوانه مردمی ندارد، برای تحمیل کنترل کامل و طولانیمدت خود بر افغانستان استفاده میکند. اما این روند دیر یا زود موجب خشم محور شرق خواهد شد.
اکنون طالبان در نقطهای حساس از تاریخ خود ایستادهاند: یا باید تحریک طالبان پاکستان را تحویل اسلامآباد دهند و به سمت تقویت داعش و القاعده حرکت کنند تا بخشی از پروژه بیثباتسازی منطقهای غرب شوند، یا با تغییر اولویتها، بازی دوگانهای میان هند و محور شرق آغاز کنند. انتخاب دشواری در پیش است؛ زیرا عبور از وضعیت کنونی با تصمیمات ساده ممکن نیست. طالبان نشان دادهاند که در جنگیدن توانا هستند، اما مهارت دیپلماسی و مدیریت بحران را ندارند. آیندهی افغانستان و منطقه در گرو آن است که طالبان از این بنبست خطرناک چگونه عبور خواهند کرد — با عقلانیت سیاسی یا با سقوط در بازی چندوجهی قدرتهای جهانی.
