افغانستان در گره  گاۀ  ژئوپلیتیک جهانی

 

در دنیای کنونی، بیشتر منازعات، علی‌رغم رخدادهای نظامی و بسترهای دیپلماتیک آن‌ها، در چارچوب منافع اقتصادی و سنجش‌های ژئوپلیتیکی قابل تفسیر اند. این تفسیرهای متفاوت و گاه متضاد ژیوپولیتیکی، در قالب نظریه‌های ژیوپولیتیک، رمزگشایی شده و معنا می‌یابند. اگر جهان را به دو بخش کلان تقسیم کنیم، نخست با هارتلند یا «قلب زمین» روبه‌رو می‌شویم؛ حوزه‌ای شامل روسیه و آسیای مرکزی که سرشار از منابع است، اما دسترسی مستقیم و مؤثر به آب‌های آزاد ندارد. این سرزمین محاط به خشکه، در یک چرخش تاریخی، بارها استحاله‌های سیاسی را تجربه کرده است. در مقابل، ریملند یا «سرزمین‌های حاشیه» قرار دارد؛ کشورها و سواحلی که به آب‌های آزاد متصل‌اند و کنترل بخش بزرگی از تجارت جهانی را در اختیار دارند، و به‌گونه‌ای قابل توجه، ایالات متحده در این حوزه‌ها نفوذ و تسلط دارد.

در این میان، خط ژئوپلیتیکی دیگری تحت عنوان کراسلند در حال شکل‌گیری است؛ مفهومی که به‌مثابه نقطه تقاطع میان هارتلند و ریملند عمل کرده و می‌تواند به مسیر تازه‌ای از همکاری یا تقابل بدل شود. ایالات متحده در همین چارچوب تلاش دارد تا پیرامون روسیه و چین نوعی «دیوار» ژئوپلیتیکی ایجاد کند تا این دو قدرت نتوانند به‌راحتی تنفس کرده و به قدرتی بلامنازع تبدیل شوند. در این تحلیل، حتی تنش‌ها و درگیری‌های مرتبط با ایران نیز در همین راستا قابل ارزیابی است. ایران، در این نگاه، به‌مثابه یک دیوار یا گلوگاه عمل می‌کند که می‌تواند مسیر ارتباطی میان هارتلند و دسترسی به آب‌های آزاد را مسدود یا تسهیل کند.

اگر ایران در تقابل با آمریکا شکست بخورد، پروژه محاصره هارتلند وارد مرحله‌ای جدی‌تر خواهد شد. در مقابل، اگر مقاومت کند، این دیوار دچار شکاف شده و روسیه و چین فرصت خواهند یافت تا نقش فعال‌تری در معادلات منطقه‌ای و جهانی ایفا کنند؛ به‌گونه‌ای که روسیه بتواند به آب‌های گرم دسترسی پیدا کند و چین نیز منابع انرژی خود را با سهولت بیشتری تأمین نماید. در صورتی که ایالات متحده بتواند ایران را تحت کنترل درآورد، حلقه محاصره چین و روسیه تکمیل شده و این دو قدرت در محدوده خشکی هارتلندی محصور خواهند شد؛ وضعیتی که می‌تواند کلید قدرت جهانی را بار دیگر در اختیار آمریکا قرار دهد.

در بستر این رقابت فشرده میان قدرت‌های بزرگ، طرح‌هایی در حال شکل‌گیری است که به‌طور مستقیم با جغرافیای افغانستان پیوند می‌خورند. واکنش کشورهای منطقه به این وضعیت را می‌توان در قالب پارادایم «منطقه‌گرایی در برابر گلوبالیسم» تحلیل کرد. در این چارچوب، دو طرح عمده پیرامون افغانستان در حال تکوین است. نخست، طرح آسیای مرکزی به‌همراه حوزه قفقاز جنوبی و شمالی که تحت راهبرد اوراسیاگرایی روسیه و در امتداد دکترین کلان این کشور در حال تکمیل است. این طرح واکنشی به بی‌ثباتی مزمن، ناپایداری سیاسی و الگوهای مداخله‌گرایانه غرب در کمربند هارتلندی محسوب می‌شود. روسیه و کشورهای منطقه، در برابر این وضعیت، با نوعی تنظیم‌گری بحران و ایجاد تنش‌های مدیریت‌شده مواجه‌اند؛ روندی که رد پای آن به نقش‌آفرینی آمریکا، اسرائیل، بریتانیا و برخی کشورهای عربی در قالب پیمان ابراهیم نیز می‌رسد.

هدف نهایی این طرح‌ها، کنترل بر حوزه نفوذ سنتی روسیه، ایجاد اختلال در ساختارهای امنیتی بومی منطقه و فراهم‌سازی زمینه دسترسی آمریکا به این حوزه‌ها، و در نهایت تکمیل حلقه محاصره چین است. در مقابل، کمربند اوراسیایی به‌عنوان یک نیروی مقاوم، در برابر این روند ایستاده و تلاش دارد توازن جدیدی را در منطقه ایجاد کند. پس از بحران‌های خاورمیانه، این رویکرد در آسیای مرکزی و قفقاز با جدیت بیشتری دنبال می‌شود.

طرح دوم به محور کشورهای مصر، عربستان سعودی، ترکیه، پاکستان و حتی احتمالاً ایران مربوط می‌شود؛ مجموعه‌ای که در واکنش به طرح‌هایی چون «اسرائیل بزرگ» و «هند بزرگ» و در تقابل با نظم‌های ضدمنطقه‌ای، به‌دنبال شکل‌دهی نوعی همگرایی امنیتی در قالب «ناتوی اسلامی» است. با این حال، این طرح با چالش‌های جدی مواجه است؛ از جمله نبود ساختار هماهنگ امنیتی، مخالفت قدرت‌هایی چون آمریکا، اسرائیل و هند، فقدان پیوستگی جغرافیایی، گستردگی جغرافیا همراه با تهدیدات امنیتی، پیامدهای جنگ احتمالی ایران و آمریکا، و تضادهای مذهبی، سیاسی و ایدئولوژیک که روند شکل‌گیری چنین نظمی را با اصطکاک‌های جدی مواجه می‌سازد.

در یک ارزیابی کلان، بحران ناشی از تقابل احتمالی ایران و آمریکا می‌تواند توان بازدارندگی منطقه را به‌شدت تضعیف کرده و جایگزینی آن با یک نظم امنیتی جدید را به امری پیچیده و دشوار تبدیل کند. جایگاه ایران در این میان، به‌عنوان بخشی از یک فرایند شکل‌گیری ساختار ژئوپلیتیکی منطقه‌ای، به دو عامل کلیدی وابسته است: نخست، اینکه آیا ساختار سیاسی کنونی ایران قادر به بقا در برابر راهبردهای جدید آمریکا خواهد بود یا اینکه دچار دگرگونی ساختاری شده و وارد مرحله‌ای از بی‌ثباتی و سرگردانی خواهد شد. دوم، در صورت حفظ ساختار فعلی، ایران به‌سوی کدام منظومه ژئوپلیتیکی گرایش خواهد یافت؛ بلوک اوراسیایی یا ائتلاف موسوم به ناتوی اسلامی. این در حالی است که چین نیز ممکن است از چنین همگرایی‌هایی حمایت کند، زیرا منافع راهبردی، اقتصادی و امنیتی آن در چارچوب چنین ائتلاف‌هایی بهتر تأمین می‌شود.

در این میان، افغانستان همچنان در هاله‌ای از ابهام قرار دارد. کشوری که تحت کنترل یک گروه خاص قرار دارد، از مشروعیت ملی و بین‌المللی کافی برخوردار نیست و به‌عنوان یک عامل بالقوه تهدیدزا، می‌تواند زمینه‌ساز اصطکاک‌های بیشتر میان قدرت‌های منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای شود. افغانستان در وضعیت کنونی، در زمره دولت‌های حایل فاقد انسجام و شمولیت در ساختارهای امنیتی و ژئوپلیتیکی قرار گرفته است؛ نه بخشی از یک کمربند امنیتی منطقه‌ای است و نه عضوی از ائتلاف‌های در حال شکل‌گیری.

از این‌رو، نگاه قدرت‌های همسایه، منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای به افغانستان، نیازمند تفسیر در یک چارچوب کلان‌تر ژئوپلیتیکی است. اگر این کشور خارج از این طرح‌ها باقی بماند، احتمال فرو رفتن در یک بحران عمیق‌تر امنیتی و ژئوپلیتیکی افزایش خواهد یافت. در حالی که بازیگران غیر بومی همواره افغانستان را به‌عنوان میدان رقابت و تأمین منافع خود تلقی کرده‌اند، تحولات جدید می‌تواند دو مسیر متفاوت را پیش روی این کشور قرار دهد: یا تبدیل شدن به کانونی از منازعه و یک باتلاق امنیتی که در آن روندهای متضاد به‌صورت متقابل عمل می‌کنند، یا حرکت به‌سوی همگرایی منطقه‌ای که می‌تواند زمینه‌ساز بهبود امنیت، توسعه اقتصادی و شکل‌گیری نظام‌های سیاسی باثبات‌تر شود.

با این حال، تفاوت در اهداف بازیگران، تضاد در رویکردها و تقابل میان سطح منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای، پیچیدگی وضعیت را دوچندان کرده است. بحران اوکراین، چالش انرژی در اروپا، تنش‌های میان ایران و آمریکا، و تضعیف ظرفیت‌های اقتصادی حوزه خلیج فارس، همگی بر این روندها تأثیر مستقیم دارند و جهت‌گیری بازیگران در قبال افغانستان را به‌سوی تقابل یا تفاهم سوق می‌دهند. در چنین شرایطی، افغانستان به‌عنوان یک نقطه کراسلندی، یعنی محل تقاطع و تضاد میان هارتلند و ریملند، به یکی از حساس‌ترین و مناقشه‌برانگیزترین جغرافیاهای جهان تبدیل شده است.

 

 

افغانستان؛ جغرافیای کراسلندی در بستر تقابل میان  هارتلند و ریملند

 

در مورد موقعیت افغانستان، همواره از منظر امنیتی، ژیوپولیتیکی و سیاسی، بحث‌های گسترده‌ای مطرح بوده، مقالات و پژوهش‌های فراوانی نوشته شده و نشست‌های گفتمانی و تحلیل‌های رسانه‌ای متعددی شکل گرفته است. اما آنچه امروز در پویایی وضعیت بیش از هر زمان دیگری قابل لمس است، ظهور منطقی تازه در متن بازی‌های ژیوپولیتیکی جهان است؛ منطقی که به‌تازگی در ادبیات ژیوپولیتیک جایگاه برجسته‌ای یافته و از آن با عنوان «کراسلند» یاد می‌شود. فضایی که در میانه تقابل هارتلند شرقی و ریملند غربی قرار گرفته و اکنون به صحنه نوینی از رویارویی قدرت‌های بزرگ تبدیل شده است.

کراسلند، در جوهر خود، بستر تلاقی دو منطق متفاوت قدرت به شمار می‌رود؛ هارتلندِ متکی بر جغرافیای بری و ریملندِ مسلط بر آب‌ها و مسیرهای بحری. این دو مفهوم بزرگ ژیوپولیتیکی در قرن نوزدهم و بیستم، شالوده بسیاری از تحولات بزرگ جهانی بودند؛ از دو جنگ جهانی گرفته تا جنگ سرد و حتی شکل‌گیری ژیوپولیتیک نظم نوین جهانی در عصر معاصر. هر یک از این دو منطق، به‌تنهایی قابل فهم‌اند، اما هنگامی که در یک فضای مشترک، یعنی کراسلند، به هم می‌رسند و درگیر تصادم می‌شوند، پیچیدگی در فهم سیاست جهانی چند برابر می‌گردد. پویایی حاکم بر چشم‌اندازهای کلان ژیوپولیتیکی، تضاد منافع و شکل‌گیری جغرافیای تازه‌ای از رقابت و تقابل، در حقیقت بستر اصلی توضیح منازعات معاصر در جهان کنونی است.

آنچه در منطق کراسلندی بیش از هر چیز جالب توجه است، هم‌زمانی تقابل و تعامل میان قدرت‌های درگیر در دو حوزه هارتلند و ریملند است. وابستگی‌های امنیتی، سیاسی و اقتصادی، از یک‌سو جغرافیاهای وسیعی را به هم پیوند داده و از سوی دیگر، ضرورت متقابل را بیش از هر زمان دیگری آشکار ساخته است. هارتلند برای دسترسی به بازارها و مسیرها نیازمند ریملند است و ریملند نیز برای اتصال به منابع و عمق سرزمینی، ناگزیر از تعامل با هارتلند. همین وابستگی متقابل، در عین گشودن مسیر همکاری، تقابل را نیز به امری اجتناب‌ناپذیر تبدیل کرده است.

این تقابل، در کراسلندها به‌شکل فشرده‌تر و عمیق‌تری ظاهر می‌شود؛ زیرا این مناطق هم مسیرند و هم گلوگاه. هر تحول در آن‌ها می‌تواند پیامدهایی فراتر از محیط پیرامونی خود ایجاد کند و حتی معادلات منطقه‌ای و جهانی را دگرگون سازد. از همین رو، رقابت در چنین فضاهایی معمولاً شدیدتر، چندلایه‌تر و پیچیده‌تر از سایر جغرافیاهاست.

در متن این تقابل و تعامل، خطوط کراسلندی به میدان اصلی رقابت تبدیل می‌شوند؛ جایی که مرز میان همکاری و رقابت، به‌صورت مداوم در حال تغییر است. نمونه بارز آن، جغرافیای افغانستان است. افغانستان در گذشته نه‌چندان دور و در یک بازه زمانی ده‌ساله، جغرافیایی تحت تسلط هارتلند محسوب می‌شد؛ زمانی که شوروی سابق تلاش داشت از طریق آن به جغرافیای آبی ریملند دست یابد. پس از آن، با حضور امریکا، افغانستان به بخشی از جغرافیای ریملندی بدل شد؛ ابزاری برای محاصره هارتلند و مهار آن. اما پس از خروج امریکا، افغانستان دیگر نه کاملاً هارتلندی است و نه ریملندی. امروز، هویت ژیوپولیتیکی این کشور بیش از هر چیز با مفهوم کراسلند تعریف می‌شود؛ هویتی برخاسته نه از ثبات ژیوپولیتیکی، بلکه از وضعیت معلق، نامشخص و حایل در متن رقابت‌های بزرگ جهانی.

همین چندلایگی باعث شده است که کراسلندها به میدان‌هایی تبدیل شوند که در آن‌ها مرز میان رقابت و همکاری، و میان ثبات و بحران، پیوسته در حال تغییر باشد. افغانستان در این مرحله تاریخی، نه صرفاً یک مسیر است و نه تنها یک هدف ژیوپولیتیکی؛ بلکه نقطه تصمیمی است که در آن قدرت‌های هارتلندی و ریملندی با یکدیگر رقابت می‌کنند، پارادایم‌های امنیتی خود را مطرح می‌سازند، ویژگی‌های امنیتی آن را تغییر می‌دهند و مسیر حرکت آینده را شکل می‌بخشند.

در حقیقت، کراسلند در میانه خطوط تصادم میان هارتلند و ریملند، نوعی جغرافیای آزمایشگاهی است؛ فضایی که در آن راهبردها آزموده می‌شوند، ائتلاف‌ها شکل می‌گیرند و توازن‌ها تغییر می‌کنند. با این تفاوت که این تحولات، فراتر از پارادایم‌های رایج منطقه‌ای بوده و مستقیماً بر ساختار کلی نظام بین‌الملل اثر می‌گذارند. افغانستان در چنین وضعیتی، به جغرافیایی حیاتی برای تثبیت مسیر آینده نظم جهانی بدل شده است؛ جایی که نه قدرت هارتلندی قادر به حذف کامل ریملند است و نه ریملند توان حذف هارتلند را دارد. هر دو ناگزیرند در نوعی هم‌پوشانی میان تقابل و تعامل حرکت کنند.

سقوط افغانستان، بحران ایران، تلاش ریملندی برای بی‌ثبات‌سازی حوزه راهبردی هارتلند را بازتاب می‌دهد؛ در حالی‌که جنگ اوکراین و بحران تایوان نیز در مسیر تقویت هارتلند و نوعی تقابل انتقام‌جویانه، دفاع پیشگیرانه و ایجاد مناطق حایل معنا پیدا می‌کنند؛ حوزه‌هایی که برای بقای هر دو مفهوم ژیوپولیتیکی حیاتی‌اند.

هر دو بستر ژیوپولیتیکی، چالش‌ها و فرصت‌های امنیتی، سیاسی و اقتصادی خاص خود را تجربه می‌کنند. هر دو با شکنندگی در ایجاد ائتلاف‌ها، همگرایی‌های منطقه‌ای و ساخت سدهای دفاعی در برابر تهدیدهای بیرونی مواجه‌اند. در عین حال، هر دو با زنجیره‌ای از نیازمندی‌های اقتصادی، امنیتی و سیاسی به یکدیگر پیوند خورده‌اند و تلاش می‌کنند با عبور از خطوط کراسلندی، وضعیت را به‌سوی تحول مطلوب خود سوق دهند.

در چنین بستری، افغانستان در این گره‌گاه ژیوپولیتیکی جهان، موقعیتی ویژه می‌یابد؛ نه صرفاً به‌عنوان بخشی از یک فرایند ژیوپولیتیکی، نه تنها به‌مثابه یک محاسبه امنیتی، و نه صرفاً به‌عنوان قلمرویی راهبردی برای شکل‌گیری یک اتحاد. افغانستان امروز بیش از هر چیز، به‌دلیل موقعیت جغرافیایی‌اش، در محاسبات قدرت‌های هارتلندی و ریملندی جای گرفته است؛ جغرافیایی با خاصیت حایل، خصلت عبوری و میدان آزمون راهبردهایی که در وضعیت ایده‌آل، همواره در حالت تعلیق قرار دارند.

افغانستان اکنون گزینه‌ای برای ایجاد یا برهم زدن توازن قدرت در متن بازی‌های بزرگ‌تر جهانی است. ارزش و جایگاه آن نیز دقیقاً از همین نقطه ناشی می‌شود. به همین دلیل، هیچ قدرتی نتوانسته است با مداخله نظامی، پروژه دولت‌سازی مطلوب خود را در افغانستان به‌گونه پایدار دنبال کند. نه سوسیالیسم و نه لیبرالیسم، هیچ‌کدام نتوانستند فرایند درازمدت دولت مطلوب خویش را در افغانستان تثبیت کنند. آنچه رخ داد، بیشتر زورآزمایی برای ایجاد یا برهم‌زدن توازن نظامی در سطح منطقه بود، نه ساختن یک نظم پایدار. افغانستان امروز، بستر تحولات دیروز و آزمایشگاه امروز است؛ جغرافیایی که برآیند آن می‌تواند چشم‌انداز محاسبات آینده قدرت‌های بزرگ را شکل دهد.

در نهایت، درک تعامل و تقابل هارتلند و ریملند در متن کراسلند، و به‌ویژه فهم جایگاه افغانستان در این میان، به ما کمک می‌کند تا منازعات داخلی و تحولات پیرامونی آن را نه به‌عنوان رویدادهایی پراکنده، بلکه به‌مثابه بخشی از یک الگوی بزرگ‌تر تحلیل کنیم؛ الگویی که در آن، فضا، قدرت و منافع به‌صورت پیوسته در حال بازتعریف‌اند و قدرت‌ها در تلاشی دائمی برای کسب منافع، ایجاد توازن و پاسخ به زنجیره گسترده‌ای از نیازمندی‌های امنیتی، اقتصادی، سیاسی و ژیوپولیتیکی به سر می‌برند.

 

افغانستان پساطالبان؛ از امارت تا هندسه ترور

 

مدیریت تنش و شکل‌گیری ژئوپلیتیک تروریسم منطقه‌ای، می‌تواند حاکمیت طالبان را از منظر تداوم، در مسیر فرسایش و سراشیبی قرار دهد. این تحلیل بر آن است تا این احتمال را بررسی کند که در صورت فروپاشی ناگهانی و غیرمنتظره طالبان، چه بدیل‌هایی در صحنه ظهور خواهند کرد و کدام سناریوها قابلیت سنجش و ارزیابی دارند.

فروپاشی رژیم طالبان الزاماً محصول یک جنگ کلاسیک نخواهد بود، بلکه محتمل‌تر آن است که از دل شکاف منافع میان قدرت‌های منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای شکل گیرد. در کنار این عامل بیرونی، فساد ساختاری و اختلافات درونی طالبان نیز به‌گونه‌ای فزاینده قابل مشاهده است و می‌تواند به‌عنوان کاتالیزور این فروپاشی عمل کند.

اما پرسش بنیادی اینجاست که پس از فروپاشی، چه نیرویی و با کدام سازوکار، کنترل جغرافیای ترور در افغانستان را به‌دست خواهد گرفت؟ این پرسش تاکنون کمتر به‌صورت جدی مورد واکاوی قرار گرفته است. طالبان در وضعیت کنونی، در چارچوب ترتیباتی برآمده از توافق دوحه، بر افغانستان حکم می‌رانند؛ ترتیباتی که شامل حمایت‌های مالی مستمر، تعاملات سیاسی مشروط، القای انحصار قدرت، ایجاد نوعی امنیت ظاهری و تثبیت حاکمیت سراسری است. این مجموعه اقدامات، بیش از آنکه در خدمت ثبات پایدار باشد، در راستای مدیریت یک سناریوی کلان و تأمین منافع قدرت‌های بزرگ عمل می‌کند؛ سناریویی که بقای طالبان را به‌عنوان یک ابزار تنظیم‌کننده در معادلات منطقه‌ای تضمین می‌نماید.

در چارچوب راهبرد «بازموازنه»، ایالات متحده با هدف کاهش هزینه‌های مستقیم و رهایی از بن‌بست افغانستان، زمینه بازگشت طالبان به قدرت را فراهم کرد تا تمرکز خود را بر رقابت‌های ژئوپلیتیک در شرق آسیا، غرب آسیا و شرق اروپا معطوف سازد. این تصمیم، در عین حال، افغانستان را وارد مرحله‌ای جدید از تحول ژئوپلیتیکی کرد که یکی از شاخصه‌های آن، تجمع و بازآرایی گروه‌های تروریستی فراملی در این جغرافیاست.

در افغانستان تحت حاکمیت طالبان، طیفی از گروه‌های افراطی خارجی، از جمله القاعده به‌عنوان چتر هماهنگ‌کننده، در کنار گروه‌هایی چون تحریک طالبان پاکستان و تحریک اسلامی ازبکستان حضور دارند. برخی از این گروه‌ها با حمایت یا حداقل تحمل طالبان فعالیت می‌کنند، در حالی که شاخه داعش خراسان به‌صورت مستقل و اغلب در تقابل با این شبکه‌ها عمل می‌کند. با این حال، رابطه میان طالبان، به‌ویژه شبکه حقانی، و داعش خراسان همچنان در هاله‌ای از ابهام قرار دارد. شواهدی وجود دارد که نشان می‌دهد طالبان گاه از نام داعش به‌عنوان ابزار تبلیغاتی و عملیاتی بهره می‌گیرد؛ چه برای نمایش کنترل امنیتی، چه برای سرکوب مخالفان، و چه برای کسب امتیاز در تعاملات منطقه‌ای.

بزرگ‌ترین تمرکز نیروها مربوط به تحریک طالبان پاکستان و تحریک اسلامی ازبکستان است که هزاران جنگجو در افغانستان دارند. همزمان، روند شکل‌گیری شاخه‌های جدید، به‌ویژه در ارتباط با آسیای میانه و ترکستان شرقی، ادامه دارد. تغییر نام، انشعاب و ادغام گروه‌ها به الگویی رایج بدل شده است تا هم بقای تشکیلاتی تضمین شود و هم فضای اطلاعاتی دچار ابهام گردد. در این میان، برخی گروه‌ها به‌طور خاص تهدیدی علیه پروژه‌های منطقه‌ای چین محسوب می‌شوند.

نمونه‌ای از این روند، ظهور شبکه‌هایی با هویت مبهم است که در عین نظارت، به بازیگران امنیتی تبدیل می‌شوند. این شبکه‌ها با بهره‌گیری از پیوندهای فرامرزی، در جذب نیرو و نفوذ در ساختارهای محلی نقش ایفا می‌کنند و به پیچیدگی صحنه می‌افزایند. همزمان، اختلافات داخلی، نفوذ سازمان‌های استخباراتی و منافع متضاد منطقه‌ای، به تولید مداوم گروه‌های جدید و تعمیق بحران منجر می‌شود.

در چنین بستری، ژئوپلیتیک تروریسم می‌تواند به‌عنوان بدیلی برای نظم طالبان سر برآورد؛ بدیلی که نه در قالب یک دولت ملی، بلکه در شکل «جزایر تروریستی» متکثر و رقابت‌گر ظاهر می‌شود. این وضعیت می‌تواند افغانستان را به یک «هاب» یا مرکز صدور ترور در سطح منطقه و حتی فراتر از آن تبدیل کند. موقعیت جغرافیایی افغانستان، به‌عنوان چهارراه اتصال آسیای مرکزی، جنوب آسیا و خاورمیانه، این ظرفیت را به‌طور بالقوه تقویت می‌کند.

عوامل داخلی نیز این روند را تسریع می‌کنند: فقر گسترده، بیکاری، شکاف‌های قومی و گسترش افراط‌گرایی، زمینه اجتماعی لازم را برای جذب نیرو و تثبیت این گروه‌ها فراهم می‌سازد. هرچه سرکوب سیاسی تشدید شود و بحران اقتصادی عمیق‌تر گردد، احتمال حرکت به‌سوی چنین سناریویی افزایش می‌یابد.

در این میان، رویکرد محتاطانه و گاه متناقض روسیه، چین و ایران نسبت به طالبان، بیش از آنکه نشانه سردرگمی باشد، بازتاب نوعی «ابهام راهبردی» در مدیریت بحران است. این کشورها با آگاهی از پیچیدگی‌های صحنه افغانستان و نقش بازیگران مختلف، تلاش می‌کنند از طریق تعامل مشروط، هم تهدیدها را مهار کنند و هم از فرصت‌ها بهره ببرند. به همین دلیل، مدیریت تنش در افغانستان نه‌تنها ابزاری برای جلوگیری از بی‌ثباتی است، بلکه خود بخشی از روند شکل‌دهی یا مهار ژئوپلیتیک تروریسم به‌شمار می‌رود.

در نهایت، آینده افغانستان پساطالبان نه به‌سوی یک گذار دموکراتیک کلاسیک، بلکه به‌احتمال زیاد به‌سمت بازآرایی نیروهای خشونت‌گرا و شکل‌گیری نظمی سیال و چندقطبی در حوزه تروریسم میل خواهد کرد؛ نظمی که پیامدهای آن فراتر از مرزهای این کشور، امنیت منطقه و جهان را تحت تأثیر قرار خواهد داد. در چنین بستری، ژئوپلیتیک تروریسم در قالب مجموعه جزایر تروریستی، در قلب جغرافیایی آسیا، عمل خواهد کرد. جزایری که مرکز آن قبلا به عنوان هاب نبرد علیه ترور عمل می کرد و امروز به مرکز صدور ترور و خشونت مبدل شده است.