در چندین مناسبت، روسیه برای میانجیگری میان پاکستان و طالبان اعلام آمادگی کرده است. روسها نگرانیهای جدی از افغانستانِ بیثبات در داخل و درگیر در سطح منطقه دارند. رژیم طالبان باید تضمین حفظ وضعیت موجود را به روسیه و چین ارائه کند. اگر طالبان وارد بحران جدیدی در سطح منطقه شوند، مکانیزمهای بیثباتسازی به شدت فعال خواهد شد؛ موضوعی که روسها به هیچوجه خواهان آن نیستند. برای نمونه، درگیر شدن طالبان با پاکستان باعث میشود کنترل گروههای تروریستی در خاک افغانستان، یا دستکم جلوگیری از فعالیتهای آنان، از اولویتهای اصلی طالبان برای حفظ وضع موجود خارج شود. افزون بر این، تقابل با پاکستان برای طالبان چالشهای جدیدی، از جمله قدرتگیری داعش خراسان، ایجاد خواهد کرد. در سطح منطقه نیز گروههای تروریستی و شبکههای قاچاق از این فرصت برای تحکیم پایههای خود بهره خواهند برد.
روسیه اگرچه از سطح همکاری طالبان رضایت کامل نداشت و پس از به رسمیت شناختن اداره طالبان انتظار همکاری گستردهتری در مبارزه با داعش، تبادل اطلاعات امنیتی و مهار شبهنظامیان آسیای مرکزی را داشت، اما پس از تشدید تنشهای طالبان با پاکستان، توجه طالبان بیشتر معطوف به مدیریت بحران با اسلامآباد شد تا تأمین امنیت پایدار رژیم خود.
همچنان افزایش تنشها میان طالبان و پاکستان میتواند زمینه فعال شدن سایر بازیگران امنیتیِ برخوردار از حمایت غرب را در جغرافیای افغانستان فراهم سازد. این امر به معنای ایجاد جای پای جدید برای اهداف غرب در افغانستان است؛ چیزی که روسیه آن را نمیخواهد، زیرا مسکو از مدتها پیش اهداف بلندمدت «امریکاییزدایی» و «اروپاییزدایی» از افغانستان را دنبال میکند. روسها همچنین میکوشند از خروج آمریکا از افغانستان به عنوان فرصتی طلایی برای افزایش نفوذ خود در منطقه استفاده کنند.
طالبان با تأکید بر روایتهایی چون برقراری نظم و مقابله با داعش، بخشی از نگرانیهای امنیتی روسیه را کاهش دادهاند؛ با این حال، مسکو هنوز شواهد کافی برای اطمینان از استحکام رژیم طالبان و فراهم شدن فضای مانور مطمئن در اختیار ندارد. باوجود این تردیدها، روسیه از طریق سازوکارهای منطقهای مانند «فرمت مسکو»، نشستهای امنیتی مسکو و اقدامات نمادین در سازمان شانگهای تلاش کرده است تا هم حضور خود را در افغانستان حفظ کند و هم با میانجیگری میان پاکستان و طالبان، قدرت و نقش منطقهای سازمان شانگهای را در برابر آمریکا برجسته سازد.
از آنجا که پس از خروج آمریکا، تعامل روسیه با طالبان وارد مرحلهای از همکاری محدود و کنترلشده شده است، توانایی روسیه در میانجیگری بهموقع برای تثبیت این تعامل اهمیت زیادی دارد. طالبان نیز میکوشند از نقش روسیه برای کاهش فشارهای نظامی پاکستان و جلوگیری از گرفتار شدن در سناریوی تغییر رژیم از مجرای فشارهای اسلامآباد بهره ببرند.
با توجه به اینکه مهمترین هدف امنیتی روسیه جلوگیری از گسترش تروریسم به آسیای مرکزی است و افغانستان میتواند هم به مجرایی برای انتقال تهدید و هم به سدی در برابر آن تبدیل شود، تثبیت طالبان در قدرت از طریق کاهش تنشها میان این گروه و پاکستان، یکی از راههای مقابله با تهدیدات امنیتی جدید در منطقه محسوب میشود. این سیاست در واقع تلاشی برای جلوگیری از گشوده شدن جبهه جنوب است؛ جبههای که در کنار فرسایش ناشی از جنگ اوکراین، میتواند به پاشنه آشیل روسیه تبدیل شود.
دلیل دیگر تلاش روسیه برای ایجاد صلح میان طالبان و پاکستان، پر کردن خلأ ناشی از عقبنشینی غرب و ایفای نقش قدرت اصلی در منطقه است. صلح میان طالبان و پاکستان همچنین میتواند زمینه بهرهبرداری بیشتر روسیه از پروژههای ترانزیتی افغانستان را فراهم سازد.
روسیه به خوبی میداند که اگر طالبان تضعیف شوند، افغانستان ممکن است به پایگاه داعش در منطقه تبدیل شود؛ زیرا مسکو طالبان را تهدیدی محلی میداند، در حالی که داعش را خطری جهانی تلقی میکند. از همین رو، باوجود پارادوکس موجود در رفتار و عملکرد مسکو و علیرغم بیاعتمادی عمیق به طالبان، روسیه میانجیگری میان این گروه و پاکستان را بهترین گزینه برای تأمین امنیت خود، حفظ وضع موجود و ایجاد بستر نقشآفرینی بیشتر در منطقه میداند.
روسیه همچنین از بحران افغانستان برای تضعیف نفوذ جهانی آمریکا و تقویت نظم چندقطبی بهره میبرد. هر بار که مسئله افغانستان، حضور طالبان در قدرت، تهدید تروریسم یا بحرانهای امنیتی منطقهای برجسته میشود، مسکو از ناتوانی آمریکا در مدیریت اوضاع و خروج ناکام آن کشور از افغانستان بهرهبرداری کرده و این وضعیت را ابزاری برای آسیب زدن به پرستیژ جهانی واشنگتن قرار میدهد.
در نتیجه، سیاست متناقض کنونی روسیه در قبال طالبان بر پایه «صبر، نظارت و تعامل محتاطانه» استوار است. هنوز روشن نیست که روسها تا کجا حاضرند این مسیر را ادامه دهند. سیاست قمار استراتژیک و سرگردانی در بازیهای تاکتیکی میتواند در بلندمدت هزینههای سنگینی برای مسکو به همراه داشته باشد. روسیه حتی تا آنجا پیش رفته که امضای تفاهمنامههای نظامی، صادرات مواد سوختی و دارویی و حتی تلاش برای لغو روادید میان مسکو و کابل را در دستور کار قرار داده است؛ سیاستی به شدت دراماتیک که حتی در دوران حضور شوروی و حاکمیت دولت کمونیستی مورد حمایت آن نیز چنین سطحی از نزدیکی میان دو طرف مشاهده نشده بود.
در بعد خارجی نیز روسیه در سطح بینالمللی از حاکمیت طالبان حمایت میکند، خواستار آزادسازی داراییهای افغانستان است و امریکاییزدایی را در حفظ امارت طالبان جستوجو میکند. این سیاست خطرناک در عین حال فضای رقابت را برای بسیاری از بازیگران منطقهای و فرامنطقهای در افغانستانِ تحت کنترل طالبان باز نگه داشته و زمینه تداوم رقابتهای ژئوپلیتیکی در این کشور را فراهم ساخته است.
سه کانون بحران و نبرد بر سر نظم آینده جهان
عبدالناصر نورزاد
وضعیت در افغانستان، اوکراین و ایران، بهعنوان سه کانون بحران، سه خط تقابل و سه جبهه رقابت میان شرق و غرب، همچنان ملتهب و تعیینکننده باقی مانده است. در اوکراین، جنگ بهسوی یک نبرد فرسایشی در حرکت است؛ توازن نسبی در میدان برقرار مانده و چشمانداز پایان آن همچنان مبهم و نامشخص است. در ایران، همزمان احتمال جنگ، صلح و یا تداوم وضعیت موجود که محصول چانهزنی قدرتهای بزرگ و موازنههای منطقهای است، قابل مشاهده میباشد. در افغانستان نیز، در کنار نگرانیهای فزاینده نسبت به شکنندگی وضعیت موجود، حضور تدریجی و خزنده بازیگران دولتی و غیردولتی، این جغرافیا را همچنان به نقطهای مستعد برای تصادم منافع شرق و غرب نزدیک میسازد. در نتیجه این روند، کانونهای بحران که بهصورت بالقوه و همزمان در تشدید رقابتها، تصادمها و چانهزنیهای راهبردی قدرتهای بزرگ نقش محوری ایفا میکنند، فعال نگه داشته شدهاند. به بیان دیگر، آنچه امروز در افغانستان، ایران و اوکراین جریان دارد، بخشی از یک پازل بزرگتر در صفحه بازی قدرتهای جهانی است؛ پازلی که بر سر شکلدهی نظم آینده جهان و تعیین مختصات نظام بینالملل جدید در حال تکمیل شدن است.
در این نظم نوظهور، نه تنها ابعاد سختافزاری قدرت و تقابلهای نظامی نقش خواهند داشت، بلکه ترکیبی از مؤلفههای اقتصادی، رسانهای، فناوریهای پیشرفته، امنیت سایبری، جنگ شناختی و رقابت بر سر کنترل ادراک عمومی، جهان را از ساختار کنونی بهسوی یک نظم جدید و پیچیده پساقطبی سوق خواهد داد. در چنین فضایی، بازیگرانی موفقتر خواهند بود که علاوه بر برخورداری از قدرت سخت، توانایی ائتلافسازی منطقهای، مدیریت افکار عمومی، حفظ تابآوری اقتصادی و ایجاد ظرفیتهای چندلایه امنیتی را نیز در اختیار داشته باشند. این بازیگران قادر خواهند بود معادلات آینده را شکل دهند و صفحات تاریخ جهان آینده را به سود خود بنویسند.
نکته قابل تأمل درباره این سه کانون بحران آن است که هر سه در امتداد کمربند ژئوپولیتیکی اوراسیا قرار گرفتهاند؛ موضوعی که بار دیگر نظریههای کلاسیک رقابت ژئوپولیتیکی مبتنی بر هارتلند و ریملند را، البته نه در قالب سنتی آن، بلکه متناسب با الزامات نوین امنیتی، اقتصادی و ژئوپولیتیکی، احیا میکند. نظریه «کانونهای بحران» نشان میدهد که بیثباتی در این مناطق، ظرفیت بالایی برای سرایت ناامنی به محیط پیرامونی و حتی کل نظام بینالملل دارد و میتواند نقش انکارناپذیری در تعیین ماهیت نظم آینده جهانی ایفا کند. در عمل، این کانونهای بحران بازتابدهنده منطق یک رقابت سرد، خاموش و کمهزینه میان قدرتهای بزرگ هستند؛ رقابتی که اگرچه فاقد رویارویی مستقیم گسترده است، اما در ماهیت خود شباهتهای بسیاری با نسخهای جدید از جنگ سرد دارد و در امتداد مسیر تأمین منافع راهبردی قدرتهای بزرگ شکل گرفته است.
فراتر از این سه کانون فعال، مناطق بحرانخیز نیمهفعال و دارای ظرفیت تأثیرگذاری نیز در آینده اهمیت بیشتری خواهند یافت. تایوان، آمریکای لاتین، آفریقا و حتی شرق دور، بهعنوان میدانهای جدید رقابت میان قدرتهای جهانی، به تدریج فعال خواهند شد. در کنار این مناطق، قطب شمال، مسئله گرینلند، کانال پاناما و تنگه هرمز نیز در امتداد ژئوپولیتیک گذرگاهها، از پیش وارد میز چانهزنی قدرتهای بزرگ شدهاند و متناسب با تحولات محیطی، بهصورت خودکار فعال یا غیرفعال میشوند.
در درون این کانونهای بحران، مناطق خاصی وجود دارند که بر اساس نظریه مجموعههای امنیتی منطقهای، در یک بستر رقابتی پیچیده ایفای نقش میکنند. بر مبنای این منطق، امنیت اروپا، خاورمیانه، آسیای مرکزی و شرق دور دیگر پدیدههایی جدا از یکدیگر نیستند، بلکه در چارچوب یک قاعده کلی بازی میان قدرتهای بزرگ، بهشدت به هم وابسته و دارای خاصیت سرایتپذیری هستند. همزمان با گسترش تهدیدهای نوین امنیتی در این مناطق، وابستگی متقابل امنیتی، اتکای فزاینده به ائتلافهای منطقهای و ضرورت مقابله جمعی با تهدیدها، اهمیت بیشتری پیدا کرده است. در چنین شرایطی، مدیریت بحرانها و تهدیدها بدون همکاریهای گسترده منطقهای و فرامنطقهای، با دشواریهای جدی مواجه خواهد بود.
اوکراین در مسیر گذار از یک تقابل صرفاً نظامی میان شرق و غرب به یک رقابت ژئوپولیتیکی، تمدنی و هویتی حرکت میکند. از همین رو، بنبست کنونی در میدانهای نبرد، بیش از آنکه صرفاً محصول فشارهای نظامی باشد، ناشی از احتیاط بازیگران اصلی در یک بازی بزرگتر ژئوپولیتیکی و تمدنی است؛ بازیای که کوچکترین اشتباه در آن میتواند مسیر تحولات آینده جهان را به سوی وضعیتهای غیرقابل پیشبینی سوق دهد.
ایران نیز با وجود تجربه جنگ ششهفتهای و پیامدهای ناشی از آن، به یکی از فعالترین کانونهای بحران در صفحه رقابتهای جهانی تبدیل شده است. رقابت در خاورمیانه بیش از آنکه صرفاً یک تقابل تمدنی باشد، عرصهای برای رقابت بر سر امنیت انرژی، ایجاد بازدارندگی منطقهای، کنترل مسیرهای راهبردی و ترسیم خطوط آینده توازن میان شرق و غرب محسوب میشود. در همین حال، افغانستان پس از خروج ایالات متحده، به فضای رقابت خاموش اطلاعاتی، امنیتی و ژئوپولیتیکی میان محورهای مختلف قدرت تبدیل شده است. این کشور، با وجود ثبات شکننده، نبود مشروعیت سیاسی فراگیر و عدم شکلگیری یک نظم قابل اتکا برای هر دو سوی رقابت جهانی، همچنان مستعد بازیهای اطلاعاتی، رقابتهای پنهان امنیتی، هدایت نیروها در قالب گروههای نیابتی، انتقال بحران به مناطق پیرامونی و ایفای نقش بهعنوان حلقه اتصال میان کمربندهای امنیتی، هویتهای ژئوپولیتیکی متفاوت و خطوط تمدنی متعارض در امتداد گسلهای راهبردی است.
از این منظر، تداوم بحران در اوکراین، پویایی وضعیت در افغانستان و تلاش همزمان برای مدیریت صلح و جنگ در ایران، بیانگر منطق ایجاد عمق امنیتی اوراسیایی در برابر فشارهای ژئوپولیتیکی غرب است. در مقابل، غرب نیز با تکیه بر راهبرد بیثباتسازی کنترلشده، جذب متحدان جدید منطقهای و بهرهگیری از ظرفیت بازیگران فرصتطلب یا آسیبپذیر، تلاش دارد مدیریت رقابت را از راه دور حفظ کند. شرقِ دوپاره، در قالب نوعی همگرایی نانوشته میان ایران، روسیه و چین، و غربِ چندلایه، در چارچوب تفاهمهای سنتی میان آمریکا، بریتانیا، اروپا، کشورهای عربی و ترکیه، هر یک در تلاشاند معادلات قدرت را به سود خود تغییر دهند. در این میان، مهار ظرفیتهای ژئوپولیتیکی و راهبردی بلوک شرق از طریق ایجاد و تداوم بحرانهای امنیتی در نقاط حساس، به یکی از اهداف اصلی بازیگران غربی تبدیل شده است.
در نهایت، آنچه امروز در اوکراین، ایران و افغانستان جریان دارد، صرفاً مجموعهای از بحرانهای مستقل و جداگانه نیست، بلکه بخشی از یک رقابت گستردهتر برای شکلدهی نظم آینده جهان به شمار میرود. جهان در حال عبور از ساختار تکقطبی به سمت یک نظام چندقطبیِ پرتنش و پیچیده است؛ نظمی که در آن جنگها دیگر صرفاً در میدانهای نظامی تعریف نمیشوند، بلکه اقتصاد، رسانه، فناوری، امنیت سایبری، عملیات شناختی و رقابت بر سر کنترل روایتها نیز به اندازه قدرت نظامی اهمیت یافتهاند. در چنین شرایطی، بازیگرانی قادر خواهند بود در این رقابت بزرگ موفق شوند که افزون بر برخورداری از قدرت سخت، توانایی مدیریت ادراک، ائتلافسازی مؤثر، افزایش تابآوری اقتصادی و امنیتی و سازگاری با تحولات شتابان محیط بینالمللی را نیز در اختیار داشته باشند.
