نویسنده -  ریچارد دیود. ولف

  ناشر -    دیموکراسی درعمل      

 گرداننده از انگلیسی - دکتور میر سید احمد جهش      

    ادیتوران:  محمد عالم افتخار و سلیمان کبیر نوری

 حق طبع و نشر محفوظ است

 فبروری 2021 میلادی

 با تشکر از همکارانم در انجمن دیموکراسی درعمل که در تهیه این رساله صرف مساعی و همیاری نموده اند؛ هریک: بتسی اویلا و لزفلیپس. کسانیکه پروژه را از شروع تا ختم رهنمائی کردند، مرییه کارنیمولا  که با مشوره ها و اصلاحات مهم در زمینه حصه گرفته است. لوئیس دی لاکروز که با نگاره اش به ظرافت پشتی رساله افزوده است، جک کییل و اندریا لانون که کاپی نهائی را ویرایش نموده اند. صحبتهای بی شمار بین ما باعث ایجاد این رساله گردیده؛ در واقع آن صحبت ها دیموکراسی درعمل را به مثابه یک پروژه همکاری غیرانتفاعی تبارز میدهد.

 

فهرست مندرجات:

 سخنی از مترجم

 پیش گفتار نویسنده

 بخش اول

 بخش دوم

 بخش سوم

 بخش چهارم

 بخش پنجم

 بخش ششم

 بخش هفتم

 نقل قول هایی از کارل مارکس

 جهت مطالعه بیشتر                                                    

 در باره ریچارد. دی . ولف

 در باره "دیموکراسی درعمل"

 

سخنی از مترجم

 اهدا به وطن پرستان نستوه، آنانی که درپیشا پیش سپاه دانش بخاطر اعمار یک جامعه عادلانه می رزمند.

 برای آنکه سخن به درازا نکشد، نمیخواهم در مورد متن و محتوای کتاب "شناختی از مارکسیزم" چیزی بنویسم. برداشت و قضاوت از صلاحیت خوانندگان محترم است.

 اما میخواهم مسایلی را برجسته بسازم که انگیزه شد تا اقدام به ترجمه ی این اثر سنگین نمایم.

 اول – تجارب چهل سال اخیر افغانستان نشان داد که برداشت اکثر روشنفکران ما (به استثنای آنانیکه در مورد؛ تحصیلات حرفه ای داشتند ودارند) از فلسفه، اقتصاد سیاسی و حکومت داری همه به اساس قصه ها و شنیدگی ها و آنچه خود فکر میکردند یا در اذهان شان متبلور شده بود و حتی فکر میکردند که همه چیز را میدانند؛ در حالیکه شاید یک مقاله و یا کتابی در مورد حیطه صلاحیت شان که ادعا میکردند نه خوانده بودند و نمی دانستند. این وضع باعث شد که افراد و اشخاص از تمام جناح های درگیر افغانستان در حل مسایل بسیار مهم اجتماعی و سیاسی تسلیم احساسات و جاذبه های دینی، قومی، لسانی و منطقه ای گردیده، با شعار های کاذب مرتکب اشتباهات مرگبار شوند و سانحه بیآفرینند.

 دوم – از 150سال بدین سو، زمانیکه کارل مارکس به مثابه یک منتقد اجتماعی ثابت نمود که نظام سرمایه داری نمیتواند عدالت اجتماعی را تامین نماید؛ هدف تیربلای نظام سرمایه داری قرار گرفت و نشرات و تبلیغات سرمایه داری؛ مارکس و مارکسیزم را در اذهان مردم به یک هیولای مخالف دین و دولت تبدیل نمود. در حالیکه قضیه برعکس است. کارل مارکس و رفیق هم نظرش فردریک انگلس هیچگاهی بر ضد دین و دولت اعلان جنگ نداده و هیچ اثری برضد دین و دولت نوشته نکرده اند.

 به ارتباط  گفته ایکه " دین تریاک اجتماع است " نظر برآن است که تریاک تاثیر دوگانه دارد. همانطوریکه شفا بخش است، اعتیاد به آن، فرد و جامعه را تباه می کند. به همین ترتیب انسان ها ناتوان اند و جهت کمک یابی همیشه به دین و خداوند (ج) پناه میبرند.

 اما در طول تاریخ دیده شده است که نیروهای اهریمنی از دین و منجمله  از اسلام به مثابه افزار تهدید و کنترول مردم استفاده  نموده میلیونها انسان را به قتل رسانیده اند که هنوز هم این فاجعه در افغانستان، عراق، لیبیا، سومالیا، یمن و سوریه ادامه دارد.

 بدین اساس نکته مرکزی تعلیمات کارل مارکس و فردریک انگلس تغییر مناسبات تولید یعنی تعویض مالکیت خصوصی به مالکیت اجتماعی و ایجاد یک نظام عادلانه اقتصادی میباشد.

 سوم -  افکار فلسفی و سیاسی که امروز ما داریم، مال کدام مملکت یا ملت و کدام شخص نیست، بلکه زاده جامعه و محیط ما و افکارعمومی بشریت است که نسل به نسل انتقال یافته و تکامل نموده است. متفکران و فیلسوفان افکار گذشته را تحلیل و تجزیه نموده چیزی از خود به آن کم و زیاد کرده اند. بشریت از صبحگاهان تمدن به فکر داشتن یک جامعه عادلانه بود. افلاتون فیلسوف یونان قدیم شاگرد سقراط و استاد ارسطو؛ ملکیت خصوصی را منشه همه بدبختی ها میدانست.*

 از جمله فلاسفه المانی که بیشتر به موضوع بحث ما ارتباط میگیرد، جورج ولهلم فریدریک هیگل و لودویگ فیورباخ استند. هگل و فیورباخ و تعداد دیگری از فلاسفه المانی با تحلیل و ارزیابی فلاسفه یونان و متقدمین شان؛ فلسفه کلاسیک آلمان را به وجود آوردند.

 هیگل یک فلسوف ایدیالست است. هسته مرکزی افکارش را ایده مطلق یا عقل کل تشکیل میدهد. اما از اینکه او دیالکتیک و قوانین آن را که یک موضوع عینی و ماتریالیستی است کشف نموده است، او را ایدیالست ابژکتیف میخوانند. در ابتدا کارل مارکس خود را پیرو و شاگرد هیگل میگفت. اما وقتی با آثار فیویرباخ که یک فلسوف ماتریالست بود و اما دیالکتیک را قبول نداشت؛ و از همین رو او را ماتریالست سوبژکتیف میخوانند، آشنا شد؛ تغییرعقیده داد. مارکس با گرفتن ماتریالیزم از فیویرباخ و دیالکتیک از هیگل؛ فلسفه ماتریالیزم خود را ساخت.

   ماتریالیزم مارکس به دو بخش، ماتریالیزم دیالکتیک و ماتریالیزم تاریخی تقسیم شده است. فلسفه مارکس نظریه شخصی اوست. او هیچگاه کسی را به پذیرش آن مجبور و یا تشویق نکرده است. بخش عمده آثار کارل مارکس؛ اقتصاد سیاسی اوست که مفصلا در اثرش به نام " سرمایه " انعکاس یافته است و شما در متن کتاب به صورت بسیار مختصر با آن آشنا میشوید.

  در مجموع کارل مارکس آثار خود را با انتباه، اتکا، تحلیل و تجزیه سه منشه  ذیل بوجود آورده است :

 1 – فلسفه کلاسیک المان .

 2 – آثار آدم سمت و دیود ریکاردو- اقتصاد دانان قرن 18 انگلیس.

 3 – آثار سوسیالیست های تخیلی فرانسه مانند سنت سیمون و چارلس فوریر.

 آرزومندم این برگردان بتواند خوانندگان محترم را در شناخت بهتر از مارکسیزم کمک نماید.

  با اظهارسپا س وامتنان ازنویسنده نامدار وطن جناب محمد عالم افتخار و جناب سلیمان کبیرنوری نویسنده، وتحلیلگرسیا سی که در ویراستاری این رسا له بذل توجه نموده اند. قلم شان توانا باد.

   *https://www.youtube.com/watch?v=Fv_Fj7T_3lE&ab_channel=

 +++

 

   پیشگفتار             

 برکزیت، ترومپ، موج جهانی راستگرائی ضد مهاجر و ضد خارجی؛ نشان میدهد که نظام سرمایه داری بعد از فروپاشی اقتصادی سال 2008، عمیقا با مشکل مواجه شده است. این وضع تکرار وقایعی است که بعد از فروپاشی سال 1929 در جاهای زیادی به وقوع پیوسته است. ملیونها نفر از زوال اقتصادی به وحشت افتادند. هیچ چیزی، نه تحصیل، نه رسانه ها و نه رابطه با جریان های سیاسی منتقد، آنها را برای یک فروپاشی دیگر و از دست دادن بعدی ده سالیکه به آهستگی گذشت، آماده نساخته بود. اعتصاب های ناشی از قهر و درمانده گی صورت گرفت تا به شکلی از تنزل اقتصادی جلوگیری نماید.

 با درنظرداشت جنگ سرد نیم قرنه ی گذشته و تاثیر آن بالای سیاست، فرهنگ و ایدیالوژی، خیلی تعجب آور بود که امواج بزرگ اعتراض های سیاسی شکل اعتراض جناح راست را به خود گرفت. ملیونها نفر بر ضد دستگاه سیاسی که مسئول کنترول نیروهای سقوط دهنده اقتصاد بود قرار گرفتند. اما بعدن دستگاه سیاسی آنهایی را که عامل سقوط اقتصاد بودند، بیل اوت (معاضدت - یاری مالی. مترجم) نموده و برعکس بالای قربانیان حادثه، کسانی که متضرر شده بودند، تدابیر ریاضتی وضع نمود. رای دهی به سوسیالیستها هم به ناکامی گرائید. چه احزاب بزرگ سوسیالیستی با نیولبرالیزم حاکم توافق نموده بودند.

 اکنون بعضی ها به اشتباه خود و دیگران پی برده اند. آنهایی که از سیستم سرمایه داری سرخورده و نا امید شده اند، به جستجو پرداخته و جواب های بهتری نسبت به آنکه فقط دستگاه سیاسی را ساقط کنند می یابند. آرزو دارند به تحلیل و تجزیه عمیق و انتقادی پردازند تا بدانند که چه چیزی در جامعه معاصر و اقتصاد سیاسی آن بشکل نادرست و اشتباهی سیر می نماید. آنها جرئت میکنند از... در مورد تغییر سیستم بپرسند.

  ازاین رو آنها راه نقد از سرمایه داری را در عنعنه مارکسیستی دریافته و آنچه را که ارائه میکنند و آنچه را که مدت مدیدی از گفتمان سیاسی، دانشگاهی و رسانه ای  پنهان مانده بود کشف و درک نموده اند.

 تقاضا جهت آشنائی به مقدمات مارکسیزم و تغییرات اجتماعی را که پیشنهاد می نماید، به شکل فزاینده روبه تزاید است. این رساله پاسخی به آن درخواست هاست و می خواهد اساسی را جهت حل واقعی مسایل در زمانی ارائه نماید که نواقص و ناکامی های سرمایه داری معاصر آشکار شده است:  کالا و مواهب اقتصادی عمدتا به گروه 1% رسیده ولی دیگران با نابرابری های توهین آمیز، بی ثباتی و رهبران سیاسی مرتجع مسخره میگردند.

 مارکسیزم همیشه سایه انتقادی سرمایه داری بود. کنش و واکنش متقابل هردو را تغییر داد. اکنون مارکسیزم یک بار دیگر قدم به روشنی میگذارد. سرمایه داری فاسد شده و از شدت فساد خود می لرزد.

 امید است این رساله برگشت مارکسیزم را درعصر ما کمک نماید.

  " تاریخ جوامع وجود داشته تا حال تاریخ مبارزات طبقاتی میباشد "

 

بخش اول  

 قدرت و مؤثریت امروز انتقاد مارکس از نظام اقتصادی سرمایه داری، ما را واداشت تا این رساله را اکنون پیشکش نمائیم.

  سرمایه داری گسترشش را از زمان مارکس آغاز نموده و امروز یک نظام اقتصادی جهانی می باشد. با وجودیکه در طول زمان به شیوه های مختلف دستخوش دگرگونی گردیده، ولی هنوز درونمایه آن به شکل یک نظام خاص اقتصادی باقی مانده و بصورت منحصر به فرد از بردگی، فیودالی و دیگر سیستم های تاریخ بشری فرق دارد.

 شیوه تولید و توزیع کالا و خدمات در سرمایه داری، ساختار اساسی، تحرک، نواقص و بی عدالتی های آن را که مارکس با حدت انتقاد میکرد، نگهداشته است.

 چرا ما باید به منتقد بزرگ اجتماعی مانند مارکس توجه نمائیم؟ 

 دیدگاه و درک منتقدین یک جامعه نسبت به ستایشگران آن فرق مینماید. اشخاص باهوش برای درک بهتر نه تنها جامعه را مستقیم بررسی میکنند، بل می بینند که دیگران در مورد چه نظر دارند. بنابرین توجه میکنند که: (1) موافق ها چه عقیده دارند و (2) مخالف ها به چه نظراند و از تمام آن بررسی ها، نتیجه ی دقیق به دست می آورند.

 بطورمثال، تصورکنید میخواهید راجع به خانواده ای که در بالای کوچه زندگی میکند (مادر، پدر و دو طفل) چیزی بدانید. بگذار فرض کنیم که ما نوجوانی را می شناسیم که فکر میکند این خوبترین خانواده ایست که گاهی در آنجا زیسته است. نوجوان دیگر فکر می کند که خانواده سبدی از اختلال روانی میباشد. جهت مطالعه خانواده درست نخواهد بود که فقط با یک کودک سخن زد، بلکه اصل صداقت از ما میطلبد  تا با هر دو کودک تماس گرفته، سوالاتی مطرح کنیم تا بشنویم که آنها چه میگویند.  همچنان با والدین خانواده به تنهائی و با همه یکجا باید مصاحبه کرد. بدین ترتیب ما میتوانیم در مورد خانواده مفروض؛ خوبترین نتیجه گیری و قضاوت را داشته باشیم.

   سرمایه داری را نیز به همین ترتیب میتوان شناخت. بناءً ایجاب مینماید تا ما نظام را مستقیماً تحت بررسی قرارداده ارزیابی های منتقدین و همچنان ستایشگران و تحلیلگران آن را در نظر داشته باشیم.

  این روند زمانی خیلی مشکل میشود که یک مضمون بزرگ اجتماعی، موضوع  کشمکش میان منتقدین و طرفداران سرمایه داری ایجاد می شود.

 ما باید اعتراف نمائیم که واژه هایی مانند مارکس و مارکسیزم، سوسیالیزم، کمونیزم، و همه آنها برای بسیاری ها در بسیاری از سالها واژه های ترسناکی بوده است. در اضلاع متحده حتی قبل از جنگ سرد، مدافعین و ستایشگران سرمایه داری اکثرا منتقدین سرمایه داری را توهین نموده آنها را خطرناک، خاین، خارجی، ضد امریکا و ضد عیسویت میخواندند.  ازسال 1945 به بعد امریکائی ها تعلیم دیدند، تشویق شدند، تحت فشار قرار داده شدند تا سوسیالیزم، کمونیزم، مارکسیزم و اتحاد جماهیر سوسیالستی شوروی را به نظر ترس، اضطراب و نفرت نظاره نمایند. بنابر این اکثریت امریکائی ها به آثار کارل مارکس کم و یا هیچ توجه نکردند.

 استادان در تمام سطوح اثار مارکسیستی را یا نادیده گرفتند و یا با کوته نظری تحقیر و منکوب نمودند. رهبران مشاغل، ژورنالیست ها، فرهنگیان و دانشگاهیان از آن استادان میآموختند (ترجیحا که نمی آموختند) و بدین ترتیب آنها جهل خود و تحویل نگرفتن مارکس و مارکسیزم را تمرین می کردند.

 بحران سرمایه داری سال 2008  بسیاری ها را تکان داد؛ تا بدانند که سرمایه داری همان نظام کهنه اقتصادی ناپایدار است که ناپایدار باقی مانده است. به همین ترتیب  سرعت سرمایه داری امریکا بصوب نا برابری بی حدوحصر اقتصادی ادعایی را که " سرمایه داری موهبت میاورد" باطل ساخت و یا اقلاً این مطلب را برملا ساخت که سرمایه داری  بیشتر به یک فیصد ( طبقه ممتاز. مترجم) نفع می رساند نه به  99% ( توده ها. مترجم). 

 در سالهای اخیر دیده میشود که روش انتقادی در رابطه با سرمایه داری بصورت جهانی دوباره آغاز و به سرعت جریان دارد. علاقه به مطالعه آنچه منتقدین سرمایه داری برای گفتن دارند و گزینه ای را که پیشنهاد مینمایند زیاد شده است. این رساله بازتاب دهنده این واقعیت است که میخواهد دراین راستا سهمی داشته باشد.

 در 200 سال اخیر کارل مارکس و گرایش های عمیقا متاثر شده از آثار مارکس، از جمله منتقدین برجسته سرمایه داری بوده اند. به عباره ی دیگر مارکسیزم روایت پیشگام اندیشه وعمل در انتقاد از سرمایه داری بوده و از افکار و تجاربی نمایندگی میکند که از نسل به نسل در اطراف و اکناف جهان انباشته شده است.  آن نسل ها کوشش کرده اند تا با استفاده از بینش انتقادی مارکس جامعه را فراتر از سرمایه داری ببرند. مارکس و مارکسیزم برای جناح منتقد سرمایه داری آنقدر مهم اند که آدم سمت، دیود ریکاردو و جان مینارد کینس برای جناح تجلیل کننده سرمایه داری.

  " شیوه تولید زندگی مادی؛ تعیین کننده روند عمومی زندگی اجتماعی، سیاسی و فکری میباشد."

 ادامه دارد...

بخش سوم

  سهم مارکس در اقتصاد خیلی بزرگ است.  در آن وقتی که بصورت نسبی تعداد تحصیل کرده ها و حتی باسوادان در اروپا محدود بود،  مارکس شخص تحصیل کرده، وسیعا درگیر دانش و از خردمندان اروپای زمان خود بود. او رسماً به تحصیل فلسفه پرداخته کارش را به حیث استاد فلسفه آغاز نمود که بعداً علاقه اش به جهان ماحول، او را به سرعت به طرفی برد تا کسی شود که امروز ما اکونومیست ( اقتصاد دان. مترجم ) می خوانیم.

 در اینجا ما؛ قبل از آنکه به توضح و مستند سازی مجذوب کننده مارکس بپردازیم؛ یافته اصلی مطالعات اقتصادی او را ارائه میکنیم. از یادداشت های سابقه تا امروز میدانیم که انسانها در هر جامعه بشری  چیزی را تولید و توزیع میکنند که مارکس آنرا "مازاد" میخواند.

 باید توضیح نمائیم که مقصد مارکس از مازاد چه میباشد؟

  مارکس میگوید که در جوامع بشری کار باعث شد تا انسانها جان به سلامت ببرند. آنها طبیعت را طبق ضرورت خویش تغییر دادند. از پشم لباس ساختند تا گرم باشند، از درختان سرپناه ساختند تا از باد و باران در امان باشند وغیره. انسانها در کار از دماغ و عضلات شان استفاده نمودند تا مواد مفید و قابل مصرف را که جوامع بشری وابسته به آن است تولید نمایند.

 اما همه انسانها کار نمی کنند. همه از دماغ وعضلات خود کار نمی گیرند تا طبیعت را تغییر دهند. همیشه گروه های خورد و بزرگ جامعه انسانی وجود دارد که کار نمیکنند. آنها در صورتی زنده میمانند که عده ای از اعضای دیگر جامعه کار کنند و بیشتر از مصرف خود؛ تولید نمایند.

 مقصد مارکس از "مازاد" فرآورده ایست که کارگران بیشتر از مصرف شان تولید میکنند. توزیع مازاد به اشخاص دیگر به جز از کارگرانی که آن را تولید نموده اند باعث میشود تا آن اشخاص در جامعه زنده بمانند. نوزادان مثالی از آنهایی اند که نمی توانند دماغ و عضلات خود را جهت دگرگونی طبیعت به کار ببرند؛ زیرا هنوز نمی توانند که ایستاده شوند. یک تعداد از اعضای جامعه باید به تولید مازاد بپردازند تا نوزادان از حساب "مازاد" شان زندگی کنند.

  تولید کنندگان مازاد که مارکس دقیقاً آنها را کارکنان ایجاد گر میخواند در اکثر جوامع به تولید و توزیع مازاد نه تنها برای نوزادان می پردازند، بلکه اطفال، مریضان و سالمندان و همچنان آنهایی که میتوانند  اما نمیخواهند مازاد تولید کنند نیز از جمله گیرند گان مازاد می باشند. مازادی که توسط یک تعداد از اعضای جامعه انسانی تولید میگردد حیات کسانی را که اخذ کننده مازاد اند تامین مینماید.

 ما با آوردن یک مثال توضیحی از جامعه بردگی آغاز میکنیم.

 وقتی یک برده بالای مزرعه بردگی کار مینماید هر چیزی را که تولید میکند فوری و اتوماتیک به برده دار تعلق میگیرد. معمولا برده دار بخشی از فرآورده برده را به شکل (غذا، لباس و سرپناه) پس برایش میدهد تا برده بتواند فردا باز؛ کار نماید. برده دار بخش دیگر فرآورد برده را برای احیای دوباره ادوات، سامان الات و مواد مورد استعمال برده به کار می برد. باقی مانده آنچه برده تولید مینماید "مازاد" برده است که مانند هر بخشی از فرآورد برده به برده دار تعلق میگیرد.

 برده دار این مازاد را نه تنها به مصرف شخصی خود میرساند، بلکه  نوکران، محافظین و اشخاص دیگر را که تشخیص میدهد، فعالیت شان برایش ضروری میباشد،  نیز تمویل می نماید. برده دار بخشی از مازاد برده را صرف فعالیت هایی مینماید که بتواند ذریعه آن نظام تحت نظارتش را حفظ نموده، بسط و توسعه بدهد. به طور مثال:  برده دار شاید بخشی از مازاد برده ها را برای گروه هایی بدهد که برده های فراری را دستگیر کرده برگشت میدهند.

 اینها و سایر کسانی که از حساب بخشی از مازاد برده ها که توسط برده دار برای شان توزیع میگردد زندگی می کنند، در کار شان (برای خدمت برده دار) از دماغ  و عضلات خویش استفاده می کنند؛ اما مازاد تولید نمی کنند؛ از این سبب مارکس آنها را کارکنان غیرمولد میخواند.

 همیشه وقتیکه مارکس به مثابه  منتقد اجتماعی و نظریه پرداز میخواهد فرق بین کارگران مولد وغیر مولد را برجسته بسازد، متوجه میگردد که تفاوت بین گروپ ها پیآمد مختلف و مهمی برای هر دو گروپ و گرایش مختلف شان با نظام موجود و پروژه های فراتر از نظام دارد.

  به همینطور مارکس تفاوت ها و وجوه مشترک کارگران مولد و غیر مولد را برجسته میسازد. بطور مثال- وجه مشترکِ آنکه همه برده هستند؛ یک موضوع مهم برای هر پروژه سیاسی متحد کننده برده ها به یک نیروی قوی اجتماعی است؛ اما این وجه نمی تواند اختلافات شان را کتمان نماید.

   برده دار از حساب "مازاد" زندگی میکند او نه در مزرعه پنبه کار میکند، نه  میوه جات، سبزیجات، مسکه و پنیر و گوشت تولید مینماید. همه این کار ها را برده های مولد انجام میدهند. آنها بیشتر از حد ضرورت شخصی شان غذا، پنبه و لباس و هر نوع کالای دیگر تولید می کنند. واین "بیشتر" به شکل کالا؛ و اگر فروخته شود؛ به شکل پول به برده دار تحویل داده میشود. برده دار عاید را طوری به کار می برد تا این نوع جامعه را محافظه کند و تداوم بخشد.  برده دار از حساب مازاد برده قوی شده در راس قرار می گیرد.

 عین منطق فوق در تحلیل مارکس از فیودالیزم نیز صدق می نماید. در فیودالیزم کارکنان مولد دهقانان اند و مازادی را که تولید میکنند تحویل زمیندار میگردد. در اروپا مازاد فیودالی را اجاره میگفتند. زمیندار با اجاره ایکه از دهقانان تحت استثمار شان بدست میآوردند زندگی می کردند. آنها اکثرا از اجاره جهت نگهداری نوکران شان به مثابه کارگران غیرمولد فیودالیزم نیز استفاده می کردند.

 اکنون در مورد نکته اصلی مارکس:  همان بهره برداری اساسی نظام اقتصادی بردگی و فیودالی را میتوان در سرمایه داری هم مشاهده نمود؛ منتها در سرمایه داری آنرا تحت تشریفات رسمی نظام کارفرما و کارگر پنهان نموده اند. در جلد اول کتاب سرمایه،  مارکس این پنهانکاری را شگافته است تا نشان دهد که چطور رابطه بین کارفرما و کارگر شامل بخش ویژه سرمایه داری در تولید و توزیع مازاد است.

 تصور نمائید که شما در تجسس یک کار هستید و با یک کارفرما که موسسه زینه سازی دارد در مذاکره می باشید.  بعد از مرور بالای جزئیات کار به موضوع دستمزد رسیده موافقه می کنید تا از روز دوشنبه تا جمعه از ساعت 9 الی 5 در بدل دستمزد فی ساعت 20 دالر کار نمائید.

 کارفرما به این نظر است که با استخدام شما و دیگر کارگران مولد، کیفیت و کمیت تولیدات را در موسسه اش بلند برده فروش وعواید خود را ارتقا دهد.

 مارکس توضیح میکند که اکثر کارگران اقلا به شکل غریزی احساس میکنند که کارفرما تنها وقتی 20$ فی ساعت برای کارگران مولد می پردازد که در آن یک ساعت به ارزش بیشتر از 20$ عاید بدست آورد.

 مارکس میگوید که درآن "بیشتر"  مازاد به شکل سرمایه داری اش نهفته است.

 ارزشیکه  با هر ساعت کار توسط کارگر به  ارزش ابزار، سامان الات و مواد خام که جهت تولید به کار میرود، اضافه میشود، بیشتر از ارزشی است که به کارگر برای یک ساعت کارش پرداخته میشود. تفاوت بین ارزش اضافه شده و دستمزدیکه  به کارگر پرداخته میشود مازادی است که توسط کارگر در موسسه سرمایه دار تولید میگردد.

 کارفرما مازادی را که به شکل عاید از فروش تولیدات موسسه بدست میآورد به سه بخش تقسیم مینماید . یک بخش جهت احیا و تجدید ابزار، سامان الات و مواد خام استعال میگردد. بخش دوم به قسم دستمزد به کارگران تادیه میشود. بخش سوم (ارزش اضافی. مترجم) مازادیست که آنرا سرمایه دار تصرف مینماید. مانند بهره برداری از کار مولد بردگان و رعیت ها (دهقانان. مترجم) از کارگران نیز بهره برداری صورت میگیرد. همه شان برای دیگران مازاد تولید میکنند. تنها اشکال مازاد و مناسبات استثماری سرمایه داری آنها را از همردیفان شان در بردگی و فیودالی متمایز میسازد.

  در هسته تولیدی سرمایه داری رابطه بین کارگر و کارفرما طوری است که اولی مازاد را تولید و دومی آنرا تصاحب میدارد. این بهره برداری را؛ مارکس مانع عمده ی دستیابی سرمایه داری به وعده هایش یعنی  آزادی، برابری، برادری و دیموکراسی  میداند. فقدان عناصر فوق الذکر در بردگی و فیودالی به همین طور ناشی از روابط استثماری در ماهیت اصلی تولیدی ایشان است.

   نتیجه گیری مارکس قرار ذیل است:

  برای رسیدن به آزادی، برابری، برادری و دیموکراسی در جامعه مناسبات استثماری تولید را باید طرد نمود. اینکه یک اقلیت، مازاد تولید شده توسط اکثریت را تصاحب و توزیع مینماید، عملی است ناسازگار که به اهداف مترقی اعلام شده ی انقلاب فرانسه و امریکا صدمه زده  و از آن وقت تا حال در هرکجا  این ناسازگاری، اهداف فوق را به  یک قصه مفت تبدیل کرده است.

   در نوشته های مارکسیستی اکثرا از"برده های مزد"  سخن رفته است که البته یک تبصره تصادفی نبوده، بلکه وضع مزد بگیر را با وضع برده ارتباط میدهد. با نگاه به آزادی مزد بگیران از پشت ذره بین تیوری مازاد مارکس این آزادی تخیلی معلوم میشود. در سرمایه داری اکثر کارگران به دامی می افتند که مزد بگیر باشند و برای کارفرما مازاد تولید کنند و یا در خدمت یک کارفرما مزد بگیرند. یعنی از حساب مازاد یک کارگر مولد دیگر زندگی کنند. آزادی، تغییر نظام را میخواهد؛ درغیر آن تا ابد در تلک خواهید ماند.

 مارکس استدلال میکند که جوامع استثمارگر برای حفظ استثمار از مازاد استفاده میکنند.  برده داران با مازادی که از برده ها میگیرند برده داری را حفظ میکنند و زمینداران مازاد دهقانان را در بقای فیودالیزم بکار می برند. همینطور سرمایه داران مازاد کارگران مولد را بکار میبرند تا مناسبات اجتماعی سرمایه داری یعنی جامعه کارفرمایان و کارگران را حفظ بدارند تا سرمایه داران و نماینده های رسمی شان نه تنها در اقتصاد، بلکه در سیاست و فرهنگ موقف قوی داشته باشند.

 در سرمایه داری ـ صد سال پیش، پنجاه سال پیش، و یا اکنون، این طبقه کارفرماست که از نظر اجتماعی مسلط است. نقش مارکس در برملا ساختن آنکه تولید عامل عمده حفظ این تسلط است برجسته می باشد.

  مارکس در بحث هایش راجع به مازاد و استثمار مفهوم منحصر به فرد خود را از طبقه دارد. مفهومی که از مفاهیم عنعنوی قبل از مارکس فرق دارد. قبل از مارکس (درواقع برای هزاران سال)؛  مردم را به اساس آنکه چقدر ثروت دارند و یا چقدر قدرت بالای دیگران اعمال میکنند، به زیرگروه (قشر- مترجم) تقسیم میکردند. آنانیکه توجه به ثروت داشتند مردم را  به دارا و نادار، پولدار و فقیر  تقسیم نمودند.  طبقه متوسط را از بالائی ها و پایانی ها جدا ساختند. آنهایی که قدرت را در نظر داشتند، فرمانروایان و فرمانبرداران، قویان و ضعیفان را متمایز ساختند. برای همه این مردمان، طبقه مقوله ای بود که مردم را به اساس توزیع ملکیت و قدرت در بین شان تقسیم  و توضیح می کردند.

 مارکس در طرح انتقاد اجتماعی اش از آن  مفاهیم کهنه طبقه (مقوله ها و تعریف ها) استفاده نمود. در این کار مارکس پیرو بسیاری از کسانی بود که پیش از او نیز چنین کرده بودند و در کنار موصوف همان کار را میکردند. اما  برخلاف دیگران؛ مارکس مفهوم جداگانه و متفاوت طبقه را اختراع و استعمال کرد.  یکی از آن مفاهیم مبتنی به تحلیل و تجزیه اش از مازاد میباشد که در آن طبقه تولید کننده ی مازاد، طبقه تصرف کننده ی مازاد و طبقه ی که بخشی از مازاد توسط تصرف کننده برایش توزیع میگردد؛ وجود داشت.

 مبارزه بین این طبقات، سرمایه داران را که اکثراً تعهد شان را به آزادی، برابری، برادری و دیموکراسی تکرار می کردند بی اعتبار میساخت. به عبارتی دیگر مارکس با استفاده از مفاهیم طبقه که به اساس مازاد اختراع نموده بود  توضیح نمود که چرا در گذشته منتقدین توزیع نابرابر ثروت و قدرت قادر نبودند تا بالای بی عدالتی های اجتماعی غلبه حاصل کنند. آنها نمی دانستند که تغییر ساختار مازاد جزء ضروری و تکمیل کننده برنامه های دیگر برای رفع نابرابری ها در توزیع اجتماعی ثروت و قدرت است.

 آنها نمی دانستند که جهت تحقق تعهدات اجتماعی و نیل به آزادی، برابری، برادری و دیموکراسی خاتمه دادن به استثمار خیلی ضروری میباشد.

  به ارتباط مبارزات طبقاتی (در سه جلد کتاب سرمایه) آنچه که مارکس بیشتر توجه خود را بدان معطوف ساخته است به درجه اول تولید و توزیع مازاد و به درجه دوم توزیع اجتماعی ملکیت و قدرت میباشد.

  پروگراف پایین، در کتاب هم در یک صفحه جداگانه آمده است. بدینمنظور از متن برگردان فاصله دارد.

 "طوریکه میتوان متمایز ساخت، یک شخص در زندگی خصوصی خود در مورد خودش چه فکر میکند و چه میگوید. اما در حقیقت او کیست و چه میکند؟

 همینطور در مبارزات تاریخی؛ باید هنوز بیشتر زبان و آرمانهای ذهنی جوانب را از ساختار، گرایش واقعی و مفهومی که نزد خود از واقعیت خویش دارند، تفکیک کرد"

 

 

بخش چهارم

 

  در سرمایه داری امروز، تولیدات موسسات کپیتا لیستی شکل کالا را دارد. کالا از تولید کننده به مصرف کننده از طریق یک پروسه  وسطی بنام بازار تبادله عبورمیکند. موسسات سرمایه داری درون داد ( مخارج و مواد اولیه ی تولید کالا. مترجم ) کالا را " خرید " میکنند، نیروی کارکارگران شان را استخدام (کلیمه ی دیگربرای خرید ) مینمایند وکالایی را که بادرآمیختن درون داد وکارکارگر تولید شده است میفروشند.

 

     علامه فارقه سرمایه داری درآنست که درسرمایه داری توان کارکردن - نیروی کار- به کالا مبدل میگردد که باید خریدوفروش گردد. نیروی کاردرسیستم اقتصادی بردگی وفیودالیزم کالا شمرده نمیشد. موسسات سرمایه داری درآمد کسب میکنند، ازفروش کالاهای تولیدی شان پول کمائی مینمایند.  درآمد شان بیشتراز مجموع پولی است که جهت خرید درون داد کالا ها ( ابزار، سامان الات، ومواد خامی که در تولید بکار میرود ) وخرید نیروی کار به مصرف میرسانند. موجزآنکه درآمد بیشترازمصارف تولید، مازاد را تشکیل میدهد.

 

      یکی ازپیامد های تحلیل مارکس آنست که طبقه ی کارفرما همیشه میخواهد تا دستمزدی را که به کارگران مولد   میپردازند  تقلیل بخشد. همچنان کارفرمایان همیشه به دنبال آن اند تا زمان کار را طویل وسرعت کاررا زیاد نمایند. علت این نوع فشارها درمحاسبه ساده استثمارسرمایه داری نهفته است:   به هر اندازه ایکه  ارزش افزوده شده توسط کارگر بزرگتر و بخشی که برایش بقسم دستمزد بازگردانیده میشود خوردتر باشد،  به همان اندازه مازادیکه بدست سرمایه دارمیرسد بیشترمیباشد.

 

 

    همانطورکه در زیر بیشتر بحث خواهیم کرد،   به هر اندازه ایکه سرمایه داراز کارگران مولد، بیشر مازاد بدست آورد، به همان اندازه پول بدست میآورد تامصرف کند، رشد نماید، رقابت کند ونظام را ایمن بدارد تا درراس قرار گیرد. به همین ترتیب  کارگران مولد نیزهمیشه دنبال دستمزد های بلند اند زیرا معیار زندگی آنها وخانواده ی شان وابسته به آن دستمزد ها میباشد.

 

     مبارزه طبقاتی نتیجه اجتناب ناپذیر سرمایه داری است.

 

    درجریان سه قرن اخیر، سرمایه داری با موفقیت گسترش یافته وبه ساختار مسلط تولید درجهان تبدیل شده است. لیکن طوریکه مارکس اشاره میکند، عملکرد وترویج سرمایه داری به همان اندازه ایکه درتولید ثروت موثربود به همان اندازه درتولید فقر نیزموثرمیباشد.  ثابت شده است که فقرمشکل دوامدارسرمایه داریست که هیچگاه ریشه کن نه شده است. به نظر مارکس جهت ریشه کن کردن فقر، نیاز به یک سیستم اقتصادی غیراز سرمایه داری است.

 

متن پایین شامل یک صفحه در کتاب است.

 

  " شخص سرمایه دار، سرمایه ی است درچهره انسان. روح او روح سرمایه است. اما سرمایه یک تکانه واحد حیاتی دارد که عبارت است ازتمایل به ایجاد ارزش، ارزش اضافی و تبدیل آن به یک عامل ثابت تولید وکسب بیشترین مقدارممکن کاراضافی "